خوب که فکر کنی ترسناک می شود....

یک نفر را انتخاب کردی برای همیشه....همیشه ! همان یک نفر که نه می توانی تنهایش بگذاری نه ترکش کنی نه حتی تعوبضش کنی...

آخرین نفری که نمی رود ، آخرین کسی که دستش را میگیری و بعد از آن همه چیز، همه چیز مشترک است از خانه و رختخواب ات گرفته تا تن ات که حالا دیگر هم متعلق به اوست..هم خودت !!

تنهایی ها بی معنی می شود ، او در همه چیز با تو سهیم است ، خنده ها ، غم ها ، اشک ها ، بی ملایمتی ها و خوشبختی ها....

تورا می بیند ، می پاید ، در همه حال نگاهت می کند ، وقتهایی که زشتی ، حمام نکردی ،موهایت شانه و سشوار ندارند یا صورتت نشسته و خواب آلود است..

هیچ چیز و هیچ جا خصوصی نیست ،نگرانی هایت چندین برابرند!

"خانه تمیزنیست ، ناهار خورد؟ لباسش اتو دارد؟ امروز چرا نمی خندد؟ هنوز عاشقم هست؟"

و رابطه ای که هرگز پایانی ندارد که تا مرگ ادامه دارد !

نصف شب وقتی که غلت می خوری کنارت هست ، او حتی در خواب های تو با توست...

حدها ، مرزها ،فاصله ها هرگز وجود ندارند،همه چیز قاطی شد ، مخلوط شد ، یکی شد!

این درگیری و ترکیب را آدمها می گویند  ازدواج !

و این ازدواج گاهی ترسناک است

ترسناک !

 

/ 7 نظر / 34 بازدید
shireen

ترس دارد..........کمی هم "زیادی" ترس دارد....

sara

تو کجا و این نابغه ریزه میزه کجا !!!! بازوانت را که دورم حلقه می‏کردی.... گم می‏شدم در پهنای شانه‏هایت حتی اگر روی نوک انگشتان پاهایم هم می‏ایستادم، نمی‏توانستم لبانت را ببوسم وتو همیشه مجبور بودی یا خودت خم شوی یا من را بلند کنی و من به یاد بچگی‏هایم که در آغوش پدر، بالا و پایین انداخته می‏شدم، ورجه وورجه می‏کردم تا بیشتر کیف کنم چه مرد قوی‏ای دارم ! تو مرا می‏چرخاندی و من جیغ می‏کشیدم که بس است ! سرم گیج رفت... تلویزیون که تماشا می‏کردیم، تو روی مبل لم می‏دادی و من، سرم را روی پاهایت می‏گذاشتم وقتی خوابم می‏برد .... در آغوشم می‏گرفتی و تا اتاق خواب می‏بردی نیمه‏های شب ... غرق خواب ... از تو فاصله می‏گرفتم مثل پسربچه‏ای که بهانه مادر را می‏گیرد، خودت را به من می‏چسباندی و سفت می‏فشردی‏ام و من تا صبح مثل مادری که فرزند شیرخواره دارد، بارها و بارها بیدار می‏شدم !! راست می‏گفتی لعنتی ! ما چه بخواهیم و چه نخواهیم، به هم وصلیم ! برای همین است، هنوز بعد از 4 سال و اندی، تلفن را که برمی‏دارم، اولین شماره‏ای که در ذهنم می‏آید، شماره همراه توست !! ماهت نزدیک است و دلم بهانه‏ات را می‏گیرد شِرِکِ گامبوی من !!!

بهنام

نه عزیزم . ازدواج ترس نداره . ازدواج میتونه این باشه : شریک شدن در همه چیز . کارهایی که مربوط به تو بودن + کارهایی که مربوط به اون هستن = کارهایی که هر دو با کمک هم انجام میدید . لذت بردن از همدیگه . لذت بردن از کارهایی که برای هم انجام میدید . لذت بردن از کارهایی که به جای هم انجام میدید ... [لبخند] سخت نگیر جونم . آسون بگیر تا آسون بگذره ... خوشبختیت آرزومه [گل]

boshra

اینکه شیرینه!! مجاش ترسناکه دیونههه[زبان][ماچ][ماچ]

boshra

خانوم ما دل تنگیمااااا[نگران][افسوس]

darya

ازدواج وقتی ترسناک میشه که همه ی حریما شکسته و قاطی پاتی بشه...درسته ازدواج یکی شدن دو نفره ولی با این حال به نظر من باز باید هر دو طرف یه اتاقک خالی واسه خودش داشته باشه که توش فقط خودش باشه و افکارش...ما انسانیم افکاری داریم که دوست نداریم احدی از انها باخبر شود حتی از اعتراف انها پیش خودمان هم می ترسیم...یه وقتایی ادم لازم داره تنها باشه با خودش بدون زنش بدون شوهرش...

عاطفه

سلام ساره عزیزم تو ب عمق یک رابطه زن و شوهری اشاره کردی هر روز با تمام این حرفایی ک زدی سرو کار دارم بعضی وقتا آخره خوشبختی ی وقتتایی ام ترسناک موفق باشی گلم