چند شب است توی خواب مدام سیگار می‌کشم. پک‌های عمیق وِ لذت‌بخش پر از حرف‌های ناگفته‌یی که با مهارت و بی‌سرفه فوتشان می‌کنم بیرون. 

آنقدر بی پروا و آسوده پک میزنم ،گویی همین یه نخ سیگار تمام زندگیست !! فکر می‌کنی تعبیرش چه باشد؟؟

 

 

پ ن : آفتاب این روزها خیلی هم بد نیست... رنگ مو هایم را قهوه ای تیره ی تیره کردم و دو طرف شان را بافت زدم ... پوستم هم شکلاتی شده....تو که هستی من خوشگل ترم انگار !!

/ 3 نظر / 7 بازدید
...

میگن اگه کسی سیگاری نیست نباید سیگار بدی ... از اینکه بهت سیگار تعارف نکرده بودم ناراحت شده بودی ...تو تاریکی شب ... زیر نور چراغ ... روی نیمکت...

صفا

سلام نمی دونم کی هستی و از کجایی ولی بزار بگم خیلی اتفاقی اینجا رو پیدا کردم الان 3 ساعت و 14دقیقه هست که توی وبلاگت گم شدم شایدم پیدا شدم... دل منم بدجوری گرفته... این روزا آسمون دلم خیلی خیلی ابریه... بعضی وقتا هم بارون میگیره و میخکای باغچه دلم رو سیراب میکنه... این روزا دیگه به حیاط دله من آفتابی نیست که بتابه... نمیدونم شاید وجه مشترک من و تو همین باشه که دلامون گرفته... نمیدونم خوشحالم یا ناراحت وقتی میبینم کسی مثل من هم هست... کاش دل تو دیگه تنگ نباشه... ولی دارم حس میکنم که دیگه آب داره از سرم میگزره... دیگه دارم به یقین میرسم که انگار خدا راستی راستی منو فراموش کرده و تو این امواج سهمگین روزگار منو مثل که تیکه چوب ولم کرده... قسم به خودش که حتی واسه یه لحظه بعدم هم دیگه امیدی واسم نمونده... دیگه هیچ چیز برام رنگ زندگی نداره... دیگه گیتارم هم از نا افتاده فکر کنم اونم مثل من دلش بدجور گرفته... داره می باره... نگفتم... باز آسمان ابریه دلم باران گرفت... نمیخواستم ناراحتت کنم... فقط چون یکی مثل خودم پیدا کردم خواستم یکم خودمو خالی کنم... فقط دلم گرفته... دلم گرفته... دلم...

صـفـا

خیلی سخته واسه کسی نامه بنویسی که مطمئنی هیچوقت قرار نیست بخوندش...خیلی سخته توی دلت با کسی حرف بزنی که میدونی هیچوقت حرفاتو نمیشنوه...خیلی سخته هر طرف سرت رو که میچرخونی کسیو میبینی که مطمئنی دیگه هیچوقت تورو توی خوابش هم نمیبینه...خیلی سخته همیشه به یاد کسی باشی که مطمئنی دوست نداره هیچوقت تورو به خاطرش بیاره...آخ...خیلی سخته وقتی هر طرف اتاقتو که نگاه میکنی یه خاطره کوچیک از یه چیزی داشته باشه برات...چقد سخته...کی میدونه توی دل ِ آدما چی میگذره...وقتی بشینی این پشت و چیزایی رو ببینی که باعث بشن از چشمات همینطوری بی اختیار اشک بیاد...اون ندونه تو چه حالی داری...ندونه که روزی هزار بار برای شنیدن صداش میمیری و زنده میشی...ندونه که روزگارت شده همرنگ چشماش...ندونه چی داری میکشی...ندونه داری ضجه میزنی...ندونه هیچی نمیتونه بخندوندت...نمیدونه تموم این شهر و کوچه هاش و پارکاش و تموم ساحل دریاش برات زندونه برات تاریکه برات مصیبت میخونه...ندونه داری توی خودت دست و پا میزنی...مثل همون ماهی که توی آکواریوم اشک میریزه که شاید بتونه توی اشکاش زندگی کنه...نمیدونه هم هوارو ازت گرفته هم خنده هاشو...دلم تنگه...خیلی تنگه...