سالها تمرین کرده بود و با خودش کنار آمده بود...

می خواست دوستش نداشته باشد

آخر...توانست !

تلفن هایش را بی جواب گذاشته بود و عاشقِ یکی دیگر شده بود.

بعضی وقتها متنفر بود

بعضی وقتها عصبانی !!

گاهی هم احساس غرور میکرد.

عکس هایش را سوزانده بود و دیگر عطر شنل نمی زد ،

این آخری ها مطمئن بود فراموشش کرده.

خوابش هم حتی نمی دید !!

یک روز دخترش را برده بود مدرسه  و برگشتنی مردی را دیده بود با موهای جو گندمی که اخم کرده بود و سیگار میکشید و عجیب شبیه او بود !!

وقتی آمد خانه ناهار پخت و لباس ها را شست و گردگیری و جارو کرد ....

چمدانش را بست و  روی آینه یک نامه گذاشت :

 

تو مهربانی و بی نظیر... من اما، اینجا ،با تو خوشحال نیستــم !!

 

 


/ 6 نظر / 57 بازدید
حامد

تو هنوزم نوشته هات بی نظیر.... به قول یکی از پست های قدیمیت که نوشته بودی: میدانی؟ بعضی جاها ، بعضی چیزها ،بعضی آدمها را نباید پنهان کنی ، هرچقدر بجنگی بدتر است ، باید بگذاری باشند ،پس ِ دلت باقی بمانند ، خرابشان نکنی ، نابودشان نکنی ، باید فراموششان نکنی

صالح

عالی بود...

boshra

عالیییییییی بود عشقققققققق من عالییی[ماچ][بغل] دلو جرات این گذاشتن و رفتن هم خودش یه بحثیه هاااا [خرخون]

نسترن

به همين راحتي ؟؟؟؟؟؟؟؟ خوب احساسهاي واقعي هم مثل خاطرات ماندني ست

زیبا

شاید من هم یک روز بنویسم ...