و اين هم آخريش!!

تمام شد!!!

ديگه نمی نويسم....

 

 

ساره

زمستان ۸۴ 

 

/ 13 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
......

سلام، قالب جدید رو تبریک میگم (همون رنگ مورد علاقه *آبی و آبی نفتی ! ) تو هم دیگه نمی نویسی ، موفق باشی و سربلند تا بعد یا علی

mahdi

سلام.......................روزهای صورتي رو تو سفر به دفترگلي و سفيدت دیدم و هزار بار همراهش سفر کردم٫اما تنهايی مجال نداد سوغاتی بيارم٫چون اونجا یه دریای آبی دیدم و توش غرق شدم..............دلم تنگ نيست........الان فقط يه پينه دوز ميخوام........ميخوام تيکه های اين دلمو وصله کنه........... -;{@

مهدی

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند مطلبت خیلی جالب بود میشه بپرسم چرا ؟ در پناه حق موفق باشید

مانی کوچولوی تنهای خدا

نمينويسی که ننويس اااااااااااااه ه ه ه ه ه ه ه ه ...اعصابمونو ريختی به هم.... ولی آخه چراااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

h

سلام به نظر من بنويس تو خيلی خوب مينويسی....

مانی کوچولوی تنهای خدا

سلام.فقط يه چيزی.موسيقی وبلاگتو ميدی به من؟؟؟؟؟؟؟؟خيلی دوستش دارم.ولی نه بهتره واسه خود خودت بمونه.يا حق

فرياد

آنکه تو را واقعا دوست دارد دوست بدار و نگذار او از تنهايی تو بسوزد...آنکه از من تورا بيشتر دوست داشت از او که تو را برای هوس ميخواست بيشتر دوست داشت...حال ميفهمم که من جايی در دل تو نداشتم چون از مت عاشق تر کسی بود که تو خود عشق او را قبول نداری...اما من او را قبول دارم...نه تنها او را بلکه عشق واقعی او را...

مهدی ح

ساره ننوشت ولی من می نويسم ٍ ساره برگيست که زردی را در دل تابستان می بيند ، زرد رنگيست که گرمای خود را به سرخی آتش تمام دنيا بخشيد و از خير خون خود گذشت تا دلش خوش باشد که ديگر چشمی از حرارت او نمی سوزد ولی اين رنگ بوی عشق نمی دهد ، حتی بوی مرگ را هم نمی دهد ، زرد در برزخ است و برای بلاتکليف عشق خود را جوابی ندارد . دل ساره می سوزد اما این سوزش هرگز با کسی تقسیم نشد که لااقل درد دل او کمی سبک شود . ساره ننوشت نه برای اينکه فرار کند از منزل خود ، بلکه اسباب ازين منزل جمع کرد و دستان کوچکش را با دفتر بزرگ احساسش متحد کرد و دنيای اطرافش را هر شب با نور تنها شمع خود روشن کرد ،‌ ولی نمی دانم که چرا مروارید ها هنوز روی صورت او بازی می کنند آن هم هنگامی که افکار ساره مشغول مرور اولينی است که آخرين بود . خدای به ساره گفتی عاشق است؟ خدای مهربان،ای خدای قشنگ،آیا می شود که تو راضی به حبس پروانه خود در قفسی شوی که نه سهراب می خواهد و نه فریاد های تنهاترین ، خدایا من یک مهدی ی ‌بسیار کوچکم،‌اما به کوچکی ی من دل نازک فاطمه را دریاب ، که ساره سبک پرواز کند

فرياد

کاغذتم،احساساتت را روم بنويس...عصبانيت ات را روم خط خطی کن...اشک هاتو باهام پاک کن... حتی اگر سردت شد... بسوزونم تا گرم بشی فقط دورم ننداز...اينجا هوا خيلی سرده... شايدم من احساس سرما ميکنم.دلم ميخواد زودتر برم.رفتن به ز ماندن.