امروز روز عجیبی بود. ...کلمات عجیبی گفتم و تا بخواهی کلمات عجیب شنیدم .امروز من احساسی را تجربه کردم که در طول این ٢۴سال زندگی ام هرگز برایم سابقه نداشته و حالا خوب میدانم همه اینها ...باهم و یکجا ...چیزی جز امتحان نیست....در این عجبم خدا که می داند من ضعیف تر از این امتحانهای بزرگ هستم باز چرا دست از سرم بر نمیدارد...؟؟

____________________________

چند وقتی ست که سر و کله ی آقا پسری بسی بسیار مهربان و  نسبتا محترم پیدا شده است که اتفاقا مسئول یک باشگاه بزرگ و خوب است و به طور غیر قابل باوری اصرار به همکاری دارد و می گوید همه جوره با من کنار می آید و حتی حاضر است مسیر رفت و آمدم را هم بدهد....از آنجایی که وجب به وجب این مملکت گل و بلبل ،مربی جوان و پیر و با تجربه ریخته است  ...پس دو احتمال بیشتر وجود ندارد....یا اینکه این شخص انسان بسیار خیر و بزرگواری میباشد و یا اینکه در فکر یک پیشنهاد بی شرمانه است...که صد البته همان احتمال دومی درست است.....متفکر

 

پ ن ١ :پاراگراف اول به دومی هیچ ربطی ندارد.منتظر

پ ن ٢ : چرا آدمهایی که لگ سوز دارند ..فکر می کنند هر غلطی خواستند می توانند بکنند؟؟

پ ن ٣ : فردا مسابقه دارم و اگر اول یا دوم بشوم ...قول می دهم هرگونه پیشنهاد بی شرمانه ای را بپذیرم ..تعجبعینکنیشخند

/ 1 نظر / 2 بازدید
مانی

این حواب همون مطلبیه که نوشتی نمیدونم قشنگ تر شدم یا نه. حتماً قشنگ تر شدی.