اینجا...میان تمام دل مشغولی ها و نبودن ها و نخواستن هایم....بلاخره چیزی آمد تا شاید بهانه ی آرامش باشد...صبر و طاقتم باشد....خود رفتن باشد!

سرم شلوغ شده...کارهایی که تصمیم به انجام دادنشان گرفتم زیادی بزرگ است اما روحم انگار می گوید : وقتش همین حالاست...نفس عمیق می کشم و به سال دیگر همین موقع ها  فکر می کنم....با خودم می گویم : وقتش همین حالاست !

برای روشن شدن چراغی...همین نزدیکیها...برای قلبم که این روزها عجیب خسته است و بیمار...چه چیز بهتر از سنگ های بزرگ و سخت که زور آدم بهشان نمی رسد ؟؟

برای رسیدن به آنچه میخواهم...چه بهانه ای بهتر از پاییز و مهر ماه؟؟

 

/ 2 نظر / 6 بازدید
صفا

آرامشت مبارک... خوشحالم برایت... دعایت خواهم کرد مثل همیشه تا آرامش در کنارت ساکن شود... تا بمانید برای هم... تا ابد... . . . کسی پیدا میشود برای من هم دعا کند...؟

پریسا

سلام عزیزم خیلیییییییییییی خوشکل مینویسی من عاشق قلمت شدم ببخشید که حتی از خوندن غمات لذت میبرم اولین باره که به بلاگت میام و دلم میخوادهمه نوشته های قبلیت بخونم برات ارزوهای خوب دارم