حکایت این وبلاگ !

این وبلاگ امید است....

مثل دیواری میماند که دلم می خواهد حرفهایم را برایش بگویم تا شاید آن دیوار موشی داشته باشد و موش هم گوشی.....حرفهایم را بشنود و بلاخره برای تو هم تعریف کند...میدانم کودکانه و احمقانه ست....اما انگار این تنها راه است.

نگران نباش....چیزی نمی خواهم و انتظاری ندارم....همانطور که من تمام شدم تو ام برایم تمام شدی..

در واقع من رفته ام.....فقط گاهی پشت سرم را نگاه می کنم !

 

پ ن : فکر می کنم پست بیستم آذر حرف ندارد.. ..آخ

/ 3 نظر / 9 بازدید
م. ح

هنوز زمستان دوست داشتنی ترین فصل دختر مهر است........ سکوت .... ساز ....... بعد از یک روز یک شب با ساز وبا ناز می آورد اندکی اشک

...

تو فقط مظهر غم و نا امیدی ای... هر وقت میام اینجا فقط دلم میگیره... چیکار کنم که دیگه نباشی؟ ... چیکار کنم که دیگه نیام اینجا و این وبلاگ لعنتیو نخونم؟ ...

میلاد

با احساس مینویسی و این نشان از احساسات پاک شما دارد لذت بردم سپاس