وقتی یه معنایِ واقعی کلمه سگ شدی و اعصاب نداری و امتحانِ آخر را گند زدی و دلت هیچ نمی خواهد...

شاید این بهترین سوال باشد :

لعنتی تو چه مرگته !!

 

 

 

/ 4 نظر / 20 بازدید
boshra

دقیقا مثل من!!![گریه][دلشکسته]

بهنام

بگذار ساده باشد و کلیشه : برای با تو بودن از هیچ کس و هیچ چیز این دنیا بهانه نمیخواهم...من فقط تو را می خواهم ....عاشقانه و بی بهانه ..... پ ن : میبینی.....میبینی که بخاطرت عاشقانه نوشتن این روزها چه آسان شده است؟؟ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۸ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ

بهنام

همیشه فکر کرده ام عاشقی باید کار سختی باشد. شاید هم طاقت فرسا اما لذت بخش. فکر کرده ام عاشق باید صبور باشد، صبور بماند هم. فکر کرده ام که باید آرام باشد، آرام راه برود، آرام لبخند بزند که یعنی آرام باش تو هم.آرام بنوازد که یعنی آرام بمان تو هم. آرام حرف بزند، با سکوت های میان کلمات، با لحنی گیرا آغشته به بوی باران نجوا کند، آرام تندی کند حتی. فکر کرده ام که باید بداند، حرف های نگفته را بداند، بغض های فرو خورده را بداند، خفه شدن های هنگام دلتنگی را بداند،خواستن را، به دست آوردن را، دل دل کردن را،نوازش را، نجوا را، شب را، حسادت را، روز های شاد در پوست نگنجیدن را، عصر های غمگین دلتنگ شدن های غریب را،بداند و محکم بماند و عاشقی کند.ببارد.چکه چکه کند حتی. فکر کرده ام که مرد عاشق همیشه سنگین راه می رود، درونش باید سنگین تر از هوای یک نفر باشد. فکر کرده ام که سخت می شکند،اما سخت می شکند. نمی رود اما برنمی گردد، فقط از دور نگاه می کند فقط. گریه نمیکند اما بغض چانه اش را می لرزاند و بغض نفس اش را می گیرد. فکر کرده ام که دستهایش گرم است همیشه، اما اگر سرد شد یخ میزند

بهنام

فکر کرده ام که مغرور است به دوست داشتن های بی اما و اگرش، آنقدر که دوستت دارم هایش را می شود فقط لا به لای هرم نفس هایش شنید، بریده بریده. فکر کرده ام غرورش بیشتر از آنکه برنجاند با شکوه است و یک جورهایی باید دلت برود. فکر کرده ام مرد باید عاشق باشد تا بشود برایش زن وار ماند. باید بتواند میان سکوت هایت حتی، وقتی با خودت حرف می زنی آرام، بگوید جانم... باید بتواند میان بازوانش چالت کند، پنهانت کند از همه درد هایی که داری، باید بتواند تورا با همه دنیایت با همه آدم های دنیایت در آغوشش جا دهد و بگوید آرام: چیزی نیست،چیزی نیست. فکر کرده ام که مرد عاشق میداند کی ببوسد، کی به آغوش بکشد، کی تنهایت بگذارد، کی از دور مراقبت باشد، کی به شیطنت های تو نگاه کند و هیچ نگوید، کی حسادت کند و چطور برایت از غرورش بگذرد،چقدر از غرورش بگذرد،کی زیر چانه ات را بگیرد و نگاه کند و بگوید نرو. کی بگوید حق نداری که بروی... فکر کرده ام باید بتواند با سر انگشت هایش بر پوست تن هارمونی بنوازد. فکر کرده ام باید بتواند برایت آنقدر آرام حرف بزند که تو میان هق هق گریه خوابت ببرد. فکر کرده ام