کودکانه هایم!

می ترسم آخر سر این باد مرا ببرد نه از این بادها که می وزد و ویران می کند نه!
از این بادها که مثلا سرخوش باد یا سر افراز باد !!!16.gif
این سر خوشی آخر سال ما هم اگر کار دستمان نداد....راستش خودم هم حوصله غم و غصه را ندارم یعنی فعلا ندارم شاید گذاشتمش برای بعد از عید یا خیلی بعد تر از عید!
دوستی دارم که دائما تشویقم می کند به سیب زمینی بودن
می گوید: اگر بی رگ باشی و بی خیال ، کمتر فکر می کنی و  بیشتر احساس خوشبختی!! 09.gif
منهم حرف گوش کن شدم ...دست کم برای این  یکی دوست سنگ تمام گذاشتم ..این روزها آنقدر به حرفش گوش کردم که می ترسم بروم جلوی آینه!!
می ترسم توی آینه به جای خودم یک گونی سیب زمینی ببینم13.gif

/ 6 نظر / 16 بازدید
مانی (چون گفتی وگرنه من همون مانی کوچولوام)

من میگم اون دوستت راست میگه. اما تو اگه راست میگی بی خیال شو

مانی

کودکانه هایت را کودکانه نوشتی. کودک بودن هم یعنی سیب زمینی بودن

مانی

یه بار دیگه یه سر به اول بلاگت بزن. اون موقع که تازه به دنیا اومده بودی، تو که نه بلاگت به دنیا اومده بود. یادته حتی نمیدونستی چی بگی چون تازه زبون باز کرده بودی، اما الان میگی و اسمشو میذاری "کودکانه هایم" این یعنی زبون باز کردی و داری حرف میزنی و حالا تو اوایل چندسالگی میخوای بگی که هستی. راستی یه چیزی متنات بازم قوی شدند. آفرین[گل][دست]

مانی

میخوام وبلاگمو امروز اینجا بنویسم، هستی؟ "در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و می تراشد" آره زخمهایی هست اما درمانی برایشان نیست. شاید هم هست اما ما نمیدانیم. شاید هم میدانیم و نمیتوانیم کاری بکنیم. شاید هم میتوانیم میدانیم چه باید بکنیم اما نمیخواهیم بکنیم، ولی اگر میدانیم و میتوانیم چرا نمیکنیم؟ کار از این قصه گفتن ها و فلسفه بافی ها گذشته است، حقیقت این است که میدانیم که نمیدانیم اما فکر میکنیم که میدانیم ، در حالیکه نمیدانیم که نمیدانیم و اگر بدانیم که نمیدانیم حس ندانستن را تجربه میکنیم حسی که هیچگاه دوست نداریم تجربه کنیم، این است که همیشه میگوییم میدانیم اما جز این نیست که نمیدانیم و همه خوب میدانیم که نمیدانیم، اما این را هم باید بدانیم که خیلی چیزهارا هم میدانیم که ای کاش نمیدانستیم. "کل جریان فقط بازی کردن با واژه است. چیزی که همه یاد گرفتن. حرف و حرف و حرف

مانی

متن داخل"." اول از صادق هدایت بود توی کتاب بوف کور.

مانی

و باز هم موسیقی وبلاگت بود که اشک را در چشمانم... نه اینجوری مینویسم: و باز هم موسیقی وبلاگت بود که داغ دلم را... اینم خوب نشد: وباز هم موسیقی وبلاگت مرا... بذار ساده ی ساده بگم: دلم گرفته بود خیلی زیاد اینجا اومدم دیدم گفتی سیب زمینی باش و موسیقی هم که دیگه نور علی نور، اشک نریختم، فقط و فقط دلم برای خودم سوخت. میدانم که خوب میدانی گاهی آدم دلش برای خودش تنگ میشود و من امروز اینچنین بودم