گوشم کن !

می دانم دور شده ام این روزها ازت.....

در عوض کارم شده سرک کشیدن به وقتهای کودکی !! آن وقتها که همه چیز رنگ و بو داشت ....آن وقتها که همه چیز اصل تر و واقعی تر بود انگار.........از شیر و ماست و نان سنگک گرفته تا مادربزرگ ها و پدر بزرگ ها و تمام آدمها !

همیشه بوی خاصی داشت مادربزرگم....این روزها که مرگش را نزدیکم میبنم بوی آن وقتها لحظه ای امانم نمی دهد....مسخ می شوم!

کاش می شد یک نفر به من کمی زمان تزریق کند ....کاش زودتر تمام شود این روزهای درد و بیمارستان و کما!

از غم و تنها شدن گله نمی کنم ...خودت می دانی..... عادت دارم .....

اما قبول کن مرگ تلخ است !

/ 1 نظر / 15 بازدید
مانی کوچولوی تنها

مرگ، مرگ، مرگ، هميشه فرياد ما از مردن بوده اما ميدونم بارها شده که ميگيم چرا زنده ايم؟