کسی چه میداند شاید این آخرین پست باشد که از این جا به روز می شود

و باز کسی نمی داند این منی که حالا انقدر آماده ام برای رفتن چقدر قرار است همینطور بمانم که حالا هستم

حالِ من چقدر قرار است تغییر کند؟

قطعا این من ، بعد از سفر قوی تر است....

همین کافیست !

 

آن گوشه مردی  انتظارم را می کشد و خانه ای که انگار رویاست....

در ِقدی و شیشه ای داردکه به باغچه باز می شود و حیاطی که یک جفت میز و صندلی دارد برای چای عصرانه و البته اتاق خواب دنج و خلوتِ طبقه ی بالا.....

از همان خانه ها که خانمش باید خیلی خانم باشد و مردش بدجور عاشق....

از آن آشپزخانه هایی دارد که غذایش باید حتما با عشق پخته شود و شومینه ای که گرم است.....عجیب گرم !

همه چیز محیا است و مرد من عاشق تر و تشنه تر از همیشه صبر می کند تا آغوشم بگیرد و این صبر بلاخره جواب داد...

حالا قرار است بهم برسیم !!

بدجور حسادت برانگیز است نه؟

دلِ من اما در آستانه کنده شدن است.....

قسمت زیادی از من این جا باقی می ماند، کنار این وبلاگ ، سنگ فرش های اکباتان، اتاقم و عروسک هایم و از همه بدتر.... مامان و بابا !

 

نفس عمیق می کشم و می شمرم......

شمارش معکوس شروع شد !

 از ایران می روم !!

 

 

 

 

پ ن : بشری.....قبل از رفتن به صرف قهوه و سیگار دعوتی !!

پ ن 2 : آنها که به دعا اعتقاد دارند دعا کنند و آنها که نه ....انرژی مثبت...انرژی مثبت...انرژی مثبت

پ ن 3 : بدون خداحافظیِ نمی روم.... قطعا تماس میگیرم با آنها که مهمند !

/ 7 نظر / 39 بازدید
م

من این وبلاگ رو صدبار از اول تا اخر خوندم اصلا حال میدهد اینجا

رضا

زیباست.

بهنام

خوابم نمی برد هر طرف را نگاه میکنم نشسته ای ... تو ماهیت تمام قرص های خواب را لکه دار میکنی !! .. .. .. پ ن : ...[لبخند]

حامد

سفرت بخیر... بهترینها رو برات آرزو می کنم...

من

حالا واقعا رفتي???كجا???

مرمر

من مردم از بس تو رو ندیدم.حالا بی خبرنری دیدن پیشکش.