روزهایم که تمام می شود و ساعتهای شب می رسد ...روی تختم دراز می کشم و به سقف نگاهم می کنم ....بعد با خودم فکر می کنم امروز هم تمام شد و چه خوب که تمام شد....شاید فردا روز بهتری باشد و من کمی آرام تر....یا خوشحالتر و خوشبخت تر حتی برای چند ساعت !

فردایش که می آید من خیلی دختر خوشبختی نیستم اما اگر این وسط ها لحظه ای هم باشد ....سعی می کنم بهانه های خوشبختی ام را مرور کنم و آرام باشم تا شب که اوضاع دوباره رو به راه است و همه خوابند....

من در طول روز و هر شب قبل از خواب لحظه های خوبم را و البته سه شنبه را مرور می کنم و آرزو می کنم کاش :

تو گاهی آهسته تنم را مرور کنی و به خاطر بسپاری چشمهایم و نگاهم را....همین !

/ 2 نظر / 6 بازدید
محمد

به به خیلی قشنگ بود آره خوبه آدما خودشونو نیگاه کنن و به اون حسابی فکر کنند [خجالت]

مانی

آنچه امروز میخواهی کاوش در جسمت است و آنچه از تو میماند همان نگاه معصومانه ای است که هر از چند گاهی جسمی را و بلکه وجودی را جستجو میکند. آرامش نگاهت وجودی را آرامش میدهد بدون اینکه بدانی، بدون اینکه احساس کنی. آسوده بخواب و نه به فردا که به امروز هم فکر نکن.