بار هستی!!

این ماه که میآید با خودش اتفاق های تازه دارد....من خوب می دانم  غرق شدم این روزها ......با خودم...با خودش....دست و پا نمی زنم اما....دوست دارم این وضعیت نابه سامان را ! این وضعیت پیچ و واپیچ دلم را که هر لحظه یک سازی می زند....

بین این سردرگمی ها گاهی حرفی میزنم ...چیزی می گویم ....مامان غر می زند...شب قبل از خواب منه چند وقت پیش را محکوم می کنم ...می کشمش ...خاکش می کنم.....با خودم می گویم فردا اینی نیستم که حالا شدم....چشمهایم را بهم فشار می دهم و زور می زنم تا خوابم ببرد....صبح فقط اندازه ی مسیر خانه تا باشگاه خودم نیستم....جلوی آینه باشگاه که می ایستم برق چشمانم تمام شده است....همه ی فکرهای دیشبی باز می گردد...به یک چشم بهم زدن شدم همان دختر بی فکر روزهای پیش!!انگار نه انگار !

دستانم چه سرد می شود و دلم چه تنگ!!!

 

از وقتی گوشم را دوتا سوراخ کردم....سوراخ اولی را یک گوشواره شبیه قلب انداختم و بعدی را یک کلید...دوستشان دارم خیلی...مخصوصا این کلید کوچولوی مسخره را که قفل هیچ قلبی را باز نمی کند !! 

/ 5 نظر / 7 بازدید
علی

سلام وب لاگ قشنگی داری خوشحال میشوم سری به ما بزنی من هم نامجو گوش میدهم اما نه با صدای بلند

احسون

مطمئنی این کلید واسه باز کردن قلبه؟شاید اون کلیدست که: چشم ها ابر آلود دست ها جنگل خیسی که از آن خیزد دود و دهان ها همگی جای کلید, و دهان ها همگی جای کلیدی مفقود هی دختر,کشف جالبی بودی در این شب گند پائیزی,خرسندم کردی[لبخند]

مانی

میدونی؟ من فکر میکنم بهتره که ککاری نکنی که قلبه قفل بشه که نیاز به کلیدش داشته باشی. اون کلیدم نگه دار واسه روز مبادا. روزی که قلبه خودش قفل میشه...

...

دو تا گوشواره اونور، یه دستبندم اینور... حالا باید چیکار کرد؟ ...

مانی

من اگه جای تو بودم فاصله ی باشگاه تا خونه رو بیشتر میکردم. خیلی بیشتر.......