گاهی بعضی آدمها می شوند ، دلیــل مهربانیِ خــــدا !

درست همان موقع که باید...باید...می آید ، می ماند ، عاشق می شود ، چشم برهم می زنی می بینی : خسته ای اما دلیل ات شده ، دنیایت شده ، ساعتها را تند تند می گذرانی تا شب ، تا ماشین اش را جلو باشگاه ببینی ، تا خودش را تماشا کنی وقتی  آشپزخانه را زیر رو می کند و این طرف و آنطرف می رود تا آب پرتقال بگیرد ، قهوه درست کند ، گاهی لوبیا پلو بپزد یا املت !!

دلت را کسِ دیگر ، جای ِ دیگر می کشد ، نابود می کند ، این طرف ترمیم می شود، قاطی می شوی با لحظه هایش :

پیراهنت توی کمدش ،کنار کت و کاپشن هایش ، کنار آن لباس ها آویزان می شود .

دمپایی هایِ قرمز رنگ مسخره ، گوشه و کنار خانه اش گم می شود

اسباب بازی بچگی هایت کنار تختش !

آهنگ هایِ دوست داشتنی ات توی ضبط ماشین اش !

دست خط ات ، شعرها و پرت و پلاهایت ، عکس و نقاشی هایت، جای جایِ آنجا !

و بوی عطرت که عاشقش بود، ذره ذره هوایِ آن خانه . . .

تابستانِ لعنتی تمام می شود و فکر می کنی درست می شود اوضاع ، می خواهی اش ، می خواهدت ، یادت می رود آدم عاقل از یک سوراخ دوبار گزیده نمی شود ، باز گند می زنی ، خدا هنوز قهر است ، او هم می رود راهِ دور !

باور نمی کنی ، دست و پا می زنی ، می جنگی ، بعــد الکی خوشحالی ، لج می کنی ، اخم می کنی ، ترکش می کنی ، تـــرد می شوی اما !

دست آخر همه چیز را میچینی کنارهم ،

نه !

هیچ چیز با هیچ جور نمی شود . . .

 

 

 

پ ن : با بغلت چه کردی که دیگر نمی چسبد بویِ تن ات به من ؟ !

پ ن 2 : بس کن !!

/ 2 نظر / 30 بازدید
شیرین

من آنقدر امروز و فرداهای نیامدن را دیده ام که دیگر هیچ وعده بی سرانجامی خواب و خیال و آرزوهایم را آشفته نمیکند… حالا یاد گرفتم که فراموشی دوای درد همه نداشتن ها نخواستن ها و نیامدن هاست… یاد گرفتم که از هیچ لبخندی خیال دوست داشتن به سرم نزند! یاد گرفتم که بشنوم تا فردا… و به روی خود نیاورم که فرداها هیچوقت نمی آیند...

yadegar

خدایا از این زندگی خسته شدم بی تو ديدم زندگی را می توان باور نمود امــــ ـا نه با دیگری بی تو ديدم زندگی جاريست در رگهای عمر ٬ غنچه های روز را هم می توان پرپر نمود ٬ می توان در دود يک ســــــ ـيگار هم زندگی را کشت و سوخت ٬ می توان بی گريه ماند