از مهمانی آمده بودند...

زیپ پیراهن بلندِ آبی نفتی را برایش پایین کشیده بود و تتَــوی کتف  راستش را بوسیده بود

رفته بود حمام...

وقتی برگشت  روی تخت شان منتظر نشسته بودو سیگار می کشید...نگاهش عاشقانه بود،مثل همیشه!

همانطور حوله پیچ آمده بود روی تخت .... باهم سیگار کشیدند، دوباره!

در گوشش  زمزمه کرده بود که چقدر زیبا ست،که چقدر دوستش دارد...که هنوز بدجور مجنون است

  بوسیدش ...اما او خودش را جمع کرد

گفت : امشب نه !

بعد پشتش را کرده بود و خودش را زده بود به خواب!

اما بیدار بود

تا صبح

 

 

فکر می کرد....

دلش برای جوانی اش تنگ شده بود

نه !

دلش برای عشق جوانی اش تنگ شده بود !

/ 9 نظر / 11 بازدید
بهنام

انگار دلتنگی ! چون دوباره داری قشنگ مینویسی لعنتی !!

حامد

دلش برای جوانی اش تنگ شده بود...و یا شاید دلش برای عشق جوانی اش تنگ شده بود! همه آرزوها و خیالات آن زمان را به یاد می آورد...همه آن توهمات عشق بازی اش را که حال داشت با یکی دیگر تجربه اش میکرد اما دلش لعنتی باز او را میخواست...

boshra

خیلییییی قشنگ بود...بعد مدت ها حال کردم[بغل][ماچ][ماچ]

بهنام

کـسـی چـه مـی دانــد ؟ ! شاید روزی بیاید که حال من هم خوب شود ... هــوا خـــوب شـــود ... عــشــق خــوب شــود ... و تـــــو ... خــــوب مــن شـــوی !!!

فریاد

بدی های من به خاطر بدی کردن نیست، به خاطر احساس شدید خوبی های بی حاصل است... بدی های من چه هستند؟ جز شرم و عجز خوبی های من از بیان کردن... جز ناله ی اسارت جویی های من در این دنیایی... که تا چشم کار می کند دیوار است و دیوار است و جیره بندی آفتاب است و قحطی فرصت است و... ترس است و خفگی است و حقارت است و .... "فروغ فرخزاد" پ.ن: چه می دانم؟ زمستان شاید سپری شود و باز هوا گرم شود...

boshra

salam esghe man eydetttttttttttttttt mobarak kojaeee to pas??[بغل][ماچ][ماچ][ماچ]

نسترن

ساره جان سلام دوست دارم در ليست دوستانم باشي نوشته هاتو دوست دارم

احسان

عجیب زندگیمنو به تصویر کشیدید[خنثی]