چه بگويم که دگر خسته ام از خستگی ام!!!

امشب خوبم

 می خوام که توام خوب باشی ....پس می نویسم!!

امشب....می خندم...

.تا صبح برات حرف می زنم....

امشب دوتاي جشن می گيريم....جشن دلتنگی!!!!

امشب خوبم.......چيزيم نيست...دلتنگيمم خوب ميشه...حالم بهتره

اما...

اما تو باور نکن!!

پس يه کاری کن!!

/ 5 نظر / 14 بازدید

واسه جشن دلتنگیه ما...گل گریه سبد سبد بود با طلوع عشق من و تو...هم زمین هم ستاره بد بود

خیلی وقته که می شناسمت، البته نمی تونم بگم ساره رو می شناسم نه... خیلی وقته که نوشته هاتو می شناسم از اون موقع که وبلاگت صورتی بود و اون موقع که هنوز دبیرستانی بودی و هنوز دانشگاه نمی رفتی... اول اسم وبلاگم فانی بود بعد صراحی با ۲ تا i ، یادمه خیلی سرحال بودی پر جنب و جوش شاد و خندون پر انرزِ با یه عالمه کامنت ... اونقدر نوشتهات و خاطراتت سرشار از خوشی بودن که من با وجود اینکه اینکه یه سالی میشه وبلاگمو تخته کردم هنوز میام و می خونم ..(اما چون خیلی بهم سر نمیزدی من هم درست نمی دونستم مهمون ناخونده باشک و پیغام هم بزارم) مدتها پیش خبر ازدواجت رو گذاشتی توی سایت و من از خوندنش پر شدم از رویا های رنگارنگ برای تو ... اما کم کم رنگ و بوی نوشته هات تغییر کرد و من ... هر دفعه فکر ناراحت کننده ای میومد توی ذهنم ... تو بگو من اشتباه می کنم؟ تو همون ساره ای هستی که من بهش سر میزدم؟ امیدوار که نباشی و اگه باشی... چی به سرت اومده؟؟؟؟ از خدا می خوام مراقبت باشه عزیزم

مهدی ح

سلام . امام رضا سلام رسوند با ی عالمه دعاهای قشنگ

سحر

از خستگيم خسته ای......

فرياد

تو که هميشه خسته ای کی سر حالی؟