آن مرد ....

امروز آخر قصه ماست !!!!! نمی دونم حقيقتا  ۵ سال گذشته يا يه عمر .............

ديگه خسته شدم ..خسته شدم از خوابيدن و مردن

خسته شدم از بس مردم! 

غصه خوردم ...گريه کردم ...بس که سکوت رو داد زدم ! 

می خوام از اول شروع کنم » می خوام مثل قبل الکی جيغ جيغ کنم ..

.اين ويلن سل مزخرف و بندازم کنار..از دنگ دنگش خسته شدم!

 باز ساز بزنم » سه تار بزنم اونم با شور و ماهور و سارنگ!!

بازم کتاب بخونم ...جزيره سرگردانی

باز بشم دختر نارنج و ترنج ...بشم مثل هستی!

ناظری گوش بدم ......ليلی و مجنون و نيستان !

فيلم ببينم...سفيد ..»»»

اتاق آبيه سپهری رو دوره کنم و برم يه دنيای دور

حالا که فکر می کنم می بينم انگار تو اين مدت حتی يه لحظه ام خودم نبودم ...آره بايد فکر کنم با يه گوشه نشستن و گريه خريدن ...روزها برنمی گرده ! هيچ کس صدا نمی زنه........ حرف نمی زنه

بال ها شکسته است اما پرواز زنده است ......چشام و اون نگاها سرجاشه..تلخه می دونم اما خوب نگاه کن ....هنوز چشمام همون رنگه » درسته سياهه.. اما هست!!!!

من لياقت آسمونارو ندارم خيلی وقته اين پايينم !      ببين !

 

آن مرد آمد ..

نه نه!!

آن مرد رفت /آن مرد زير باران رفت / آن مرد هرگز بر نگشت !

 

تقديم به آخر قصه

ساره

پاييز ۸۴

  

/ 11 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرش

سلام؛خانم عزيز! متنهای شما را خواندم.همه بوی رنج و درد می داد.سرشار از اندوهِ زمانه و روزگار کجمدار.دنیا ٬این عجوزه هزار داماد٬ گویی هیچ ترحمی بر احوالِ آنانی که دلی درد آشنا دارند٬ ندارد بلکه حتی نمکی بر زخمِ روحشان می زند و شايد حتی بر عذاب روح خسته‌ی ایشان ٬قهقهه‌ی مستانه سر می دهد.باشد که سر از لجبازی برداريم که هر دردی را دوايی است.موفق باشيد.

shabnam

ساره عزيز: ميدونم ميدونی اگه تمام اقيانوس های دنيا رو هم گريه کنی کنی فايده ای نخواهد داشت برای فصلی که سپری شده...کسی که رفته و زمانی که سپری شده..بايد بری...وقتی موندن چيزی رو تغيير نميده بهترين راه گذاشتن و گذشتن و رفتنه...

shabnam

قالب اصلی وبلاگم خراب شد يه چند مدت پيش...هر چی سعی کردم چيزی که باب دلم باشه پيدا نکردم اما قالبت قشنگه...ميشه کمکم کنی يا آدرسش رو بهم بدی تا واسه خودمم بذارم ......البته اگه حالت خوبه يا وقت داری..

shabnam

آهنگ وبلاگت رو هم دوست دارم اما گفتم اگه اينو بگم که ديگه کتکم ميزنی.

رهگذر غریب

سلام مطمئنم تو متعلق به اسمونی مطمئنم اومدی اگرم اومدی پايين اومدی بيينی اينجا چه خبره ولی شما مال اسونی داری پی ميشی دستاتو دادی به خدا مگه نه تو مال اسمونی............................ واسه منم دعا من اسمونی بشم واسم دعا من مهربون خدا نگهدارت باشه

فضول

سلام. بهت حسوديم ميشه که هر فصلی یه مطلب رو آپ میکنی و میری تا فصل دیگه!!

مانی شیدا

چی ميخوای؟دنبال چی ميگردی تو آسمونا؟تو لياقت خيلی بيشتر از اين آسمونارو داری...اينو متنات نشون ميدن...گرچه آن مرد رفت و شايد ديگه برنگرده ولی ميشه با خاطره ش زندگی کردو خوش بود و اميدوار که بياد.

مهدی ح

من هستم و زندگی می خواهم بکنم.آيا بی اونی که دل مشغولت کرده ميشه؟

rama

سلام خوبی حتما منو می شناسی . تو انقدر زيبا می نويسی که جای هيچ حرفی برام نمی زاری . من هم عاشق شدم اون هم رفت و ديگه برنگشت به قول مانی ميشه با خاطره ها هم زندگی کرد شايد ............