...

خوب نیستم....در واقع افتضاحم....

حالا آن چیزی را که می خواهم نیستم.....

انگار از پنجره ی اتاقم....پرت شدم کف زمین ......

 

 خاطرات و ثانیه ها و حرفهای خوب ...همان چیزیست که باعث میشود فکر کنم چقدر بی خود هستی و بی رحم و زورگو.. چون مجبورم می کنی بین زمین و آسمان باشم...چون احساس خفگی می کنم و تو همین را می خواهی !

در عجبم چطور چطور میتوانی یک شبه آلزایمر بگیری و چطور همین را هم از من میخواهی؟؟چطور دوستم نداری و چطور دوستت نداشته باشم؟

چطور فراموشم کردی و من چطور فراموش کنم تمام وجودت را و آغوشت را...

حالا تو زندگی ات را می کنی و کار می کنی و می خوابی و البته که زیاد فکر هم نمیکنی و لابد از من توقع داری که نه..مجبورم می کنی زندگی کنم و دوست پسرم را دوست داشته باشم !!چون اتفاق خاصی نبوده و تو آدم خاصی هستی و سخت هستی و بازهم لعنت به من...

.....لعنت به تو...از تو بیذارم و از خودم ..

محسن تو بگو امشب قبل از خواب از خدا چه بخواهم که همه درها را به رویم بسته است...؟؟؟

/ 1 نظر / 2 بازدید
مانی

من هنوزم بهت سر میزنما, فقط یه کم سرم شلوغ تر شده. میدونی که!!!!!