داشت میرفت لندن....

البته که خوشبخت بود و هنوز عاشق ترین همسر ، خانوم ِ خانه و زندگی شده بود و سخت مشغول دنیا و کــار!

اما دروغ گفت ، برای اولین بار....دروغ گفت که می رود لندن چند روزی هوا تازه کند و دوستش راببیند و خرید کند...در اصل میرفت که عشق سابقش را ببیند !

روی فیس بوک پیغامش را گرفته بود و هفته ها فکر کرده بود و شبها نخوابیده بود تا همین حالا....یک دفعه تصمیم گرفت به رفتن !

دامن تنگ قهوه ای و شومیز کرم رنگش را پوشید با پاشنه بلند هایی که توی حراج کریسمس پارسال از ریور آیلند خریده بود....

عطر گوچی زد !

نویگیشن را روشن کرد و قدیمی های رستاک را گذاشت و سر راه  بنزین زد و  ماربورو خرید ...

سه ساعت و نیم رانندگی کرد تا رسید دم در هتل !!

توی آینه آسانسور هتل نگاهش افتاد به خودش وقتی که دیگر 26 ساله نبود و شاید خسته تر شده بود و البته کمی پیرتر....10 سال بعد از مهاجرت ، پخته تر به نظر میرسید و عاقل تر ،با همه اینها .....پس حالا اینجا چه میکرد؟

 

همدیگر رادیدند !

یک مرد کامل بود....پسرش مدرسه میرفت ، صاحب کارخانه ای اطراف ارومیه ، زنش را دوست داشت ، آمده بود انگلیس برای کار...واقعا جذاب شده بود ! موهای کنار شقیقه اش همه سفید بودند....یا نه ! سفیدتر بودند !

قهوه خوردند .... سیگار کشیدند....بوسیدند و باهم خوابیدند .........

.

.

.

.

لباسش را پوشید و  شبانه برگشت !

 از لندن تا میدلزبرو را گریـــه کرد !

 

 

/ 5 نظر / 82 بازدید
اوا...

واااای... نمیدونی ساره چقدر از اینکه اپ کردی خوشحالم... امیدوارم از همه چیز راضی باشی این روزها ... و خدا لحظه به لحظه کنارت باشد...

shima

ساره چرا انقدر دیر به دیر نوشته میذاری؟وبلاگ تو تنها وبلاگ خاصی هست که پیدا کردم و همیشه میام نگاه میکنم که ببینم مطلب تازه گذاشتی یا نه.خواهشن جواب پیاممو بده ..هرچند که فکر میکنم جوابی نخواهم شنید...ولی باز منتظر میمونم

roya

اخ ساره جان....عجب احساسی... ادم گاهی ب پای دلش کاری میکنه که حتی نمیدونه چرا و چطور و....الهییی...خیلی عجیب ودردناک بود...خیلی عجیب....خیلی عجیب... ارامبخش ها حافظه ام را پاک کرده اند ولی دلم میگوید من کسی را بسیار زیاد دوست میداشتم..... این پست شدیدا برام قاابل لمس بود...حس میکنم تجربش کردم....

رویا

چرا نیسی دیگ ساره جان؟ چرا دیگ نمیشه نظر برا پستهای اخرت گذاشت...دلم تنگ میشه برای وبلاگت...لطفا بیا و بازم از عاشقونه هات بنویس

بهنام

کی میتونه جز تو جای تو باشه و بفهمه توی قلب و ذهنت چه سونامی ای اتفاق افتاده با این پست ... [گل] بنویس .