من این روزها دلم هیچ نمی خواهد....

اما شاید یک راهی...مسیری...یا ماشینی باشد که برود...بی وقفه..بدون ایستگاه و سکون...فقط برود و برود و ادامه داشته باشد تا ته دنیا...کنار دست راننده بنشینم و صدای موزیکی باشد و باد بیاید و شب باشد و بشود از پنجره چراغ ماشین های دیگر را تماشا کرد....

مهم نیست راننده اش کیست و گاهی دستهایم را بگیرد یا نگیرد؟؟...نگاهم کند یا نکند...؟؟مهم این رفتن است..این نماندن و  نبودن و عبور کردن...

حالا فقط همین را می خواهم...بگذار این جاده خطر باشد...درد داشته باشد و ته نداشته باشد...برای این لحظه های طاقت فرسا ،من دلم نه تو را می خواهد نه او را.....

خــــــدا هم که انگار خواب است...

 

:
:

 

/ 3 نظر / 7 بازدید
م ...

تولدت نزدیکه،تولد مبارکه دختر مهر ، هنوز دعات می کنم . یادم هست که روزهای سادگی چه بادهایی که برگ ریزون رو برای دستهای غریبانه هدیه می داد . یاد دوست خوب همیشه بیداره ،اما خواطره ئ بد همیشه اه و اشک داره . علاج وصال یاره کدون یار هست که تو رو واسه خودش نخواد !؟ شاید خداجونم ! من دوسش دارم ، چون از همه بیشتر می دونه ، کمک نگفته میاد ، چون دیدم که هنوز تو هستی

صفا

ماشین از من...بنزین اش از تو...!!! [نیشخند]

صفا

هوا خیلی خوب است... تو نیستی... من عجیب طوفانی ام...