من چه سبزم و .....

 زمان بدجوری به جونم افتاده .....انگار داره وجودمو آب می کنه ..آهسته و پيوسته!!

نمي ذاره به چيزی فکر کنم يا غصه چيزي رو بخورم...منو تو خودش حل مي کنه!!

می دونم تو و زمان هم دستين!!

دنيام هنوز سربالاييه....با اين تفاوت که اين سری يه نفر اون بالا منتظرمه ...خوبه که يکی اون بالا هست وگرنه آدم با چه عشقی اين سربالايي رو مي کشه!!!؟؟؟؟؟

حالا مي خوام باور کنم که اگه خدا روشو از آدم برگردونه اما چشاشو نمی بنده...اين يعنی که هنوز اميدی هست!!!!

 پس بمون و به دنيا بگو صبر کنه می خوام همین جا که هستم بمونم ...مي دونم اگه تو بخوای حرف تور و گوش می کنه پس بگو   ...

می گی؟؟؟

/ 1 نظر / 8 بازدید
مهدی ح

باز هم در قفسی از آواز نيم نگاهی به دل خود اندازم.......... شاپرک را به سراغ لب حوض دل تو اندازم .......... که بسرعت برسد بر لب شيرين و گلت........... که کند سير ز آن لعل گهر دامانش .......... بعد آيد به سر بالينم ،دهد از مهر همان ساعت خوش سير مرا ......... تا که با دست خود آيم به رهت ،آيينت ........... گر نبود عمر مرا بخشودن از تو تمنا دارم ........... گر نتوان راه به سمتت، قلمم ياد کند ،ياد تورا ........ باز نيز گويم از خود طلب بخشيدن....... پس ببخشم که دگرهیچ مبادم ،بی تابم