تو تنها نیستی....بدونه دستهات و لبهات ....من هم در زندانم این روزها

فقط فرقمان این است...تو از این تاریخ و تصمیم ،....بزرگ و پیروز بیرون می آیی ...من نابود می شوم و هیچ نمیماند ازم !!

حالا همه چیز همانطور است که باید....من زندگی می کنم و لابد خوشبختم !! اما وقتی صفحه ی وبلاگم را باز می کنم و جرائت خواندن کامنت های قبلی را ندارم ....یعنی باختم !! آنوقت است که می خواهم بالا بیارم روی تو و این زندگی !!

/ 1 نظر / 6 بازدید
صفا

بخدا دلم گرفته بود... این بار چیزی نوشتی که دلتنگیم تشدید شد... بخدا که بیشتر گرفت... انگار چیزی تویه سینه لعنتیم سنگینی میکند... میدانم که این را هم میگزاری بین تمام آن کامنت هایی که هیچ وقت علنیشان نمیکنی...