منهم مثل تو نمیدانم چه بگویم؟؟ فقط کامنتت را خواندم...هزار هزار بار ...وقتی میبینمش...حس میکنم تو دلتنگی ام را می فهمی ...بعد دستهایت را دراز میکنی برای لمس صورتم ... لبهایم...نمی رسند اما..............

آه....فاصله ها.....این فاصله های لعنتی و بی انتها....! ....

بشکن این مسیر من تا خودت را....دستهایت را باز کن برایم...نگاهت را به عمق چشمانم بی قرارم بدوز و محکم در آغوشم بکش...محسن ! این روزها عجیب به مهربانی ات محتاجم !! :

:

 

:

پ ن :ارتباطم با تو پیچیده شده.نمیدانم چه حس غریبی ست این وبلاگ...

هر چه هست فقط:من به تو متصل ام !!

/ 1 نظر / 2 بازدید
...

اینقد سخته برام بگم چه اتصال محکمی داریم با هم که چک کردن وبلاگت کاملا غریزی اتفاق میفته. دلم برای بغلت شده قد یه قطره بارون. نمیدونم چرا یاد این شعر افتادم: می خوام یه قصری بسازم, پنجره هاش آبی باشه من باشم و تو باشی و , یه شب مهتابی باشه...