هنوز نوشتن این خانه وسوسه انگیز است درست همان موقع که وجودم لحظه لحظه دلتنگ است برای انچه که گذشت.... وهنوز ادمهای مهربانی هستند که این خانه را میخوانند و مطمئنم هرگز نمیدانند تا چه قدر دلتنگشان هستم و چقدر فکر .....میکنم به خاطرتشان ....چه احمقانه است که امید دارم شاید اینجا ...توی خیابان ببینمشان و شاید زیر لب بگویم وای عجب دنیا کوچک است... ......این وبلاگ هنوز گوشه ای از قلبم است که کنده نشد از من هیچ وقت... بلکه ادامه پیدا کرد تا این نقطه ای که ایستادم ......بزرگتر....ارام تر...پخته تر و البته دنیا دیده تر .....اهای تمام ادمهایی که هنوز میخوانید و میدانید مرا،،، فراموشتان نکردم ....نمیکنم.. . .....نخواهم کرد این کشور فقط کمی سرد است، عجیب است وهمه چیز برعکس.،... ..:؛قبول کنید که مهاجرت بی رحم است ...... ..... انقدر که با بغض از خواب بیدار میشوی و غمگینانه ارزو میکنی کاش شب خواب آن نیمکت و کافه وپاییز شهرک را نبینی .....و کاش دنیا واقعا انقدرکوچک نباشد که روزی میان روزمرگی ها ، توی خیابان .... خودش را ببینی

. . . . .

تمام ایمیل ها و نشانی ها و شماره های متعلق به ایران مسدود است اما این وبلاگ تنها راز بزرگ و پنهان من هرگز بسته نخواهد شد به پاس مهربانی های تو ...صفای دوست داشتنی ...بشری ...و آقای بی نظیر که هنوز این وبلاگ را نفس میکشی

/ 10 نظر / 72 بازدید
حامد

خیلی وبلاگت رو چک میکردم تا ازت خبری داشته باشم! تقریبا هر روز... نگرانت بودم...خوشحالم خوبی و شاد و با امید! فراموش نشدی ساره با اینکه فراموش شدم و بی خداحافظی رفتی! برو Tesco حالشو ببر...

بهار

عزیز ناشناختم برات بهترین هارو آرزومندم

همرنگ

اینجا صدای پای زندگی می آید.... نوشته هاتو دوس داشتم شبیه نوشته های منن برا دل خودت مینویسی برا اینکه آروم بشی...چ جالب هم سن هم هستیم اگه دوس داشتی ی سر ب وبلاگم بزن...

دوستت

وای خدا !! یه پست تازه.... همه ی تو متعلق به آقای شوهر، اما نوشته ها و دلتنگی ها و حرفهایی برای نگفتن ات برای ما که به امید خوندن دلنوشته های ساره هنوز درِ این خونه رو با امید “ میزنیم “. [لبخند]

ساغر

دوست عزیز، وبلاگت بسیار زیباست،... بعضی قسمت هاش اشکم رو درآورد،امیدوارم تو غربت غریب نباشی، ادامه بده بسیار زیبا مینویسی،هر کجا هستی شاد باشی و ارام

رویا

بیشتر از دو ساله که وب رو میخونم و خیلییییی دوسش دارم خونتو...اولین باره که حس کردم باید یه چیزی بگم...و اونم اینه که لحطه لحظه این وبلاگ منو به ی دنیای دیگ میبره منم هرگز فراموش نمیکنم این خونه رو..مرسی بابت این پست زیبایی که بازم سرشار از احساس بود

ashena

زیبا مینویسی, ارزوی بهترینها رو برات دارم عزیزم

مرجان

عاشقم.....عاشقی.....عاشقند! عشق زبان مشترک ماست ساره جان باز هم بنویس....

ثمره

میدونم منو یادت نیست اما منم هنوز میخونمت... [گل]

حسام

خوشحالم که تو هنوز مینویسی و خوشحالترم که از زندگی لذت میبری.