در زندگیه آدم ها بعضی چیزها هست که دلت نمی خواهد باشد ...اما هر کاری اش کنی هست...سایه به سایه ات قدم بر میدارد و خودنمایی می کند..هرچه بیشتر تلاش کنی از شرش خلاص شوی ، بیشتر گرفتار می شوی !

زندگی ام این روزها از بعضی چیزها گذشته...تقریبا همه چیزش همانطور است که من هیچ وقت نخواستم و نمی خواهم ..

جسم من درگیر است...درگیری ِ فیزیکی با چیزهایی که من دلم هم می خواهدشان هم نه...وجود مردی چون پدرم و خانواده ام که چند وقتیست از هم رها شده ..حتی خانه مان یا اتاقم ...دغدغه هایم را زیاد می کند...

و درگیری ِ روحم....با خودم...با جنسم...با این منی که هستم !

دختر بدی شدم...از همیشه بدتر !!

 

 

پ ن : باور دارم این وبلاگ لعنتی یست !! لعنتی !

/ 3 نظر / 7 بازدید
صـفـا

پرواز هم دیگر رویــای آن پرنــده نبود... دانه دانه پرهایـــش را چیـــد... تا بر این بالش خواب دیگری را ببیند.... . . . کو چشم بینـــا...؟! کجاست گــوش شنـــوا...؟!

. . .

اره اين وبلاك لعنتي . . .

صـفـا

این همــه گل پرسخاوت که عطرشان را آرام آرام تا خانه همسایه جاری میکنند... این همــه درختِ همیشه بهــار که شاخ و برگشان مامــنی شده برای گنجشکان شلوغ و زبان بستـــه...! وقتی از همه خسته ای،سبزینــه های وجـــودت را با دستان سبــزت در این بـــاغ میکاری... وقتی دلت بیقراری میکند او را می آوری و اینجـــا مینویسی اش... تا شاید " گـــاهـــی" هایت را کسی ببیند و ایـــمــان بیاورد...!! اینجـــا تــــویــی،خـــودِ تــــو... و ایــنــجــــا لـــعــنــتـی نیست...