مــن ایــنجا بـــس دلـــم تنــگ اســت

اینجا سیاهی ست...اما همه ی من نیست

می دانم دور شده ام این روزها ازت.....

در عوض کارم شده سرک کشیدن به وقتهای کودکی !! آن وقتها که همه چیز رنگ و بو داشت ....آن وقتها که همه چیز اصل تر و واقعی تر بود انگار.........از شیر و ماست و نان سنگک گرفته تا مادربزرگ ها و پدر بزرگ ها و تمام آدمها !

همیشه بوی خاصی داشت مادربزرگم....این روزها که مرگش را نزدیکم میبنم بوی آن وقتها لحظه ای امانم نمی دهد....مسخ می شوم!

کاش می شد یک نفر به من کمی زمان تزریق کند ....کاش زودتر تمام شود این روزهای درد و بیمارستان و کما!

از غم و تنها شدن گله نمی کنم ...خودت می دانی..... عادت دارم .....

اما قبول کن مرگ تلخ است !

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/٩ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()


Design By : Pichak