مــن ایــنجا بـــس دلـــم تنــگ اســت

اینجا سیاهی ست...اما همه ی من نیست

زندگیم شده  گره ...پشت گره !

این گره ی  آخری هم که انگار نوبر زمستان امسال است...نه با دست باز می شود نه با دندان !

:

:

یادت می آید آنروزها را....همان روزها که موهایم تا کمرم بود، روزهایی که من عاشق بودم و هوا گرم بود و کوئن گوش می دادیم و اتوبان حکیم را دور می زدیم....همان روزها که سیلی می خوردم و احمق تر می شدم ....آن روزها که می گفتی انقدر دوستم داری که اگر بخواهم حاضری برایم بمیری!!

حالا دیگر نه موهایم بلند است...نه هوا گرم است ،نه از سیلی خبری ست و نه از عشق !

اما حرف مرد یکیست

 دست کم پای این یکی  بمان .... وقتش الان است !من می خواهم بمیری...! کاش می شد نباشی!

گمان کنم اگر فقط به  این حرفت هم که شده عمل کنی شاید گره ی این روزهای زندگی من هم حل شد!!

باور کن زمستان بهترین بهانه است....مرد باش و آرامش را به من برگردان !

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/٥ساعت ٤:۳۳ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()


Design By : Pichak