مــن ایــنجا بـــس دلـــم تنــگ اســت

اینجا سیاهی ست...اما همه ی من نیست

دور از همه جيغ جيغ هام و خنده هايه الکی...واقعيت اين که چند شبه بد می خوابم..تا صبح بیدارم...و فکر می کنم.... ارا گوش می دم اما آروم نمی شم ...

.....سرم درد می کنه... گیجم و  دور خودم می چرخم....این روزا  تموم درها که یه زمانی برام بسته بوده يه دونه .....يه دونه...جلو. روم باز می شه!! 

اما نمی دونم چرا...احساس خفگی می کنم ...دستام همينطور..و حتی چشام!!

همه چیز خوبه اما من آروم نيستم ..شايد به خوب بودن اوضاع نه ايمان دارم نه عادت.....

سرما و آذر ماه حتی يه لحظه از سرم بیرون نميره ...فکر سه تا شب يلدا پشت سر هم که با امسال ميشه چهارميش مثل خوره جونم و می خوره!! حالم خوش نيست.. می خوام داد بزنم ....رسیدم به جنون....اما..

نه!قرص نمی خورم !!!

پس تو که تازه اومدی ....بمون و باش

اما نگران من نباش ...من خوبم ...گفتم که قرص نمی خورم !!! .....به دستام و چشام اعتنا نکن ..

خندهام برای تو تموم نمی شن!!!

راستی ..............

خوب ترين حادثه می دانمت...

خوب ترين حادثه می دانی ام؟؟؟؟

                      

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/۸ساعت ٥:٢٦ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()


Design By : Pichak