مــن ایــنجا بـــس دلـــم تنــگ اســت

اینجا سیاهی ست...اما همه ی من نیست

روزها اين چنين می گذرد........اما سخت!!

چه حال عجيبی دارم ...يه حالی که نمی دونم چيه؟ تنها چيزی که ازش می دونم فقط تکراره..آره هرسال همين حال و دارم ...بعضی سالها پرنگتر بضی سالها کمرنگ تر ...حالا اما... هم ساکتر و هم آروم تر!!

بذار يه اعترافی کنم ..می خوام به همه ی آدمای دنيا ...فرصت بدم ...فرصت بدم تا مثل خودت باشن ..حتی يه لحظه ام که شده برام بشن تو...تويی که الان  تو سرمايی ..دوری و نيستی!!!!

می خوام به خودم فرصت بدم تا مثل خودت باشم ...تا بتونم قانون و ترک و تکرار و از تو دفترم خط بزنم تا به قول خودت هميشه (پا) باشم ...وهميشه منتظر فقط  روز هارو بشمارم!!

می خوام به خدا فرصت بدم تا باز برگرده .. از خواب بيدار شه ... محکم بغلم کنه و  باز آرومم کنه  ... 

می خوام به زمان..... هم .....فرصت بدم تا مثل تو صبور نباشن ....تا عبور کنن....تا بگذرن ...تا تموم بشن

 آره .درسته! بايد به زمان..زمان بدم !!!

بابا راست می گفت که خدا همين نزديکی هاست!!!

 

تقديم به آخرينی که هميشه اول بود

ساره

شب يلدای ۸۴

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/٩/۳٠ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()


Design By : Pichak