مــن ایــنجا بـــس دلـــم تنــگ اســت

اینجا سیاهی ست...اما همه ی من نیست

داريم ميريم تو چند سال ....انگار همين ديروز بود حال و هوايه اومدن زده بود بسرم

تو می گفتی بيا....اما حالا..........

 نکنه ديگه منو نمی خوای؟ تو منو نمی خوای يا خودم نمی خوام ؟ يه زمانی می دونستم اما حالا ديگه نمی دونم ....اخه خدا از آسمون برام يه کتاب فرستاده!!!

يه کتاب کپی شاهنامه! اما با اين تفاوت که توش فقط يه سهراب هست! همين ٬.....

مگه ميشه؟ آخه نويسنده شم يکی ديگه است!! شايد نويسندشم همون سهرابه.... خودمم موندم توش!

يه کتاب آسمونی که وقتی بازش می کنی باز انگار همون سهراب برات ساز می زنه .سه تار می زنه اونم از گوشه بيداد و دستگاه همايون٬!!!

آره قضيه همينه که پيمان بستن و يادم رفته...قضيه اون يکشنبه و اون غار تنهايی و حالام که يه کتاب

...يه جورايی داری ميری .يعنی ترکم کردی يا ترکت کردم؟

يه زمانی دنبال معجزه می گشتم ! خدايا خدايا معجزه ....مثل ابراهيم!

اما حالا ..با اون کتاب!! انگار همه چيز شد سبزه و چمن .درست مثل ابراهيم!

راستی مردن درد داره؟

 

 تقديم به اولين کسی وجود داشتن و ازم خواست

ساره بديعی

زمستان ۸۳

 

نوشته شده در ۱۳۸۳/۱٢/۱٦ساعت ٥:۱۱ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()


Design By : Pichak