مــن ایــنجا بـــس دلـــم تنــگ اســت

اینجا سیاهی ست...اما همه ی من نیست

برای شروع اول می خوام بگم شب عجيبی بود.....نمی خوام بگم سلام چـون.....نه... من که اهل سلام کردن نبودم...هرگز! سری اولم فقط شد.

يعنی خودش شد!  اولش فقط مجبور شدم ...مجبور شدم چيزی رو نشنوم ..می خواستم گوش کنم .گفتم اين همه آدم حرف زدن ...چی شد؟ . اين دفعه فقط گوش می کنم .. اين سری  فقط خواستم ببينم...تو چشماش نگاه کنم ...خوبيش اين بود که دروغی تو کار نبود .... داشت بهم ياد می داد .تازه داشتم ياد می گرفتم  که چه جوری بخونم ...يا چه جوری بنويسم وچه جوری  بتونم با دستام داد بزنم ....! و از همه مهمتر چه جوری پيمان ببندم اونم با چشمهام و حرکت لبهام

اما   نشد...يعنی منو از ميدون پرت کردن بيرون.اون تقسير نداشتن ها ... من مقصر بودم .آخه باز خنگ شدم. اون لحظه صدای مامانم و همينطور صدای بقيه رو نشنيدم ...!

اون شب سرد همينطور شد باز صدای مامانم و نشنيدم .....اما خوب شانسی که اوردم هوا تاريک بود و البته سرد!خيلی سرد.....اونقدر که سلامم و گفتم اما ادامه ندادم ....از اين بهتر نمی شد!!

اون سردی و اون نگاه ها بهم کمک کرد که دوباره صداهارو بشنوم ....يعنی اون سردی و تاريکی  شد يه پيمان !

الانم خيلی خوشحالم از اين که سلام کردم از اينکه تونستم حرمتـش رو  خودم تنهايه تنها حفظ کنم!

حالا ديگه خيلی قشنگ صدای مامان و می شنوم! و خوشحالم از اينکه  بازم خودم خواستم که بشنوم !خودم خواستم که دزد نباشم و اون حلقه رو به زور بدزدم.........خيلی خوشحالم!

برای پايان می خوام بگم شب عجيبی بود می خوام خداحافظی کنم ....چون ديگه ترسيدم ......چون توام ترسيدی !!!

( تقديم به شب يلدای امسال... سی ام آذر ماه سال ۸۲)

 

ساره بديعی 

بهار۸۲  

 

نوشته شده در ۱۳۸۳/٢/۱٥ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()


Design By : Pichak