مــن ایــنجا بـــس دلـــم تنــگ اســت

اینجا سیاهی ست...اما همه ی من نیست

توی خيابون بوی کثافت ميايد .بوی لجن سبز . بوی لاشه مرده .کسی به کسی کاری نداره . کسی از واژه کمک اطلاعی نداره . هوا تو کوچه های شهر بوی مرگ رو ارمغان مياره . کلاغ ها تنها پناه خون های منجمد شدست . مردم بيش از حد کثيفند . هيچ کس به مسافرت نميره . کسی از مسافر استقبال نمی کنه . هيچ کس آب پشت مسافر نمی ريزه . تو جيب مردم به جای پول يه مشت کاغذ باطله پيدا ميشه . دکون مرده شورها داغه . کسی خونه نمی خره . همه به دنبال قبرشونند .هيچ کدوم از اين مردم سياه وسفيد  عاشق نمی شن . سراغ عشقو گرفتم . گفتند چند سال پيش کشتنش . گفتند آخرين کسی که عاشق موند چند سالي هست رگش رو زده  . بوی غربت مياد . دل همه گرفته . اينجا برای کسی تولد نمی گيرند . اينجا تنها رسم مردم نوشتن وصيت نامه است .مردم ديگه بدون سگ بيرون نميرن .تو دست مردم پر از قرصه . آخه اينجا همه مريضند . هيچ کس به قرص هايی که ميخوره نه اعتقاد داره نه اعتماد . وگرنه خيلی زود تر از اين خوب شده بودند .هوا هر روز سخت تر  ميشه .سخت تر برای نفس کشيدن . بيرون از پنجره صدای واق واق سگ مياد . نگاه می کنم . چند تا سگ ولگرد دور يکی رو گرفته بودند . قيافه اون آدم رو نتونستم ببينم . طبق معمول کسی به ناله های اون توجهی نمی کرد . پنجره رو بستم . احساس کردم ديگه از اون همه احساسی که ازش حرف می زدم ديگه خبری نيست . ما همه سنگ شده بوديم . صدای وسوسه انگيز سگ ها با صدای فرياد های اون آدم تا صبح اذيتم می کرد . از ميون حرفاش صدای يه نجوا رو می شنيدم .از مضمون اونا چيزی نمی فهميدم . يه جور رمز بود  .صبح که پنجره رو باز کردم لاشه چند تا سگ رو فقط ديدم . از اون آدم خبری نبود . سگ ها خونين به هم پيچيده بودند . هيچ وقت نفهميدم اون نجوا ها چی بود .هميشه به خودم می گفتم کاش می تونستم بفهمم اون آدم تو اون شب سرد چی می گفت .  اون نجوا ها برای چی بود . اصلابرای کی بود .چی ميگفت که تونسته بود نجات پيدا کنه . چی می گفت که تونسته بود آروم بشه .

نوشته شده در ۱۳۸۳/٢/۱۳ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()


Design By : Pichak