مــن ایــنجا بـــس دلـــم تنــگ اســت

اینجا سیاهی ست...اما همه ی من نیست

حالا که فکر می کنم يادم مياد هميشه از خودم متنفر بودم .ولی هيچ وقت نتونستم خودم رو بشناسم.خيالاتی که ميشدم  هميشه تو جلوی روم بودی . هميشه لباس سياه تنت بود.ميومدی نزديکم . کنارم می نشستی و تو گوشم می گفتی : الان ديگه موقع رفتنه. تو آماده ای ؟ الانم باز خيالاتی شدم  .بهت نگاه می کنم . چشمات مثل هميشه معصومند. تو نگاهت ميشينم و می گم : من هميشه آمادم .ولی ترسم از اينه که جريمه زندگيم مثل تکليف هميشه زياد عيد که رو دستم می موند و فراموش می کردم انجامشون بدم باز اين هم مثل يه بغض تو گلوم بمونه و عقدشو هميشه در به در با خودم داشته باشم . می ترسم تو اين چند روزه که معنی غير از ضد عيد نداره فرصت نکنم جريمه زندگی ام رو بنويسم .راستی تو می دونی چرا ... می دونی چرا اينقدر جريمه شدم ؟نمی خوام باز دوباره خيلاتی بشم ... برو خيال ... من خيلی خسته تر از اونی هستم که بتونم تحملت کنم . تو ناراحات شدی . حالا ديگه رفتی از خيالم ولی من بدون تو هم باز می تونم خيال کنم . باورت نميشه؟...الان تو کوچه های خيالم تو خونه مادر بزرگ دارم راه می رم .زمستونه . هوا سرده. برف نمیاد ولی هوا مرموزه .سوز داره . مادر بزرگ زير کرسی نشسته و داره قليون چاق می کنه .بهش می گم : بی بی ميشه برام قصه بگی .همراه دودی که از گلوش خارج می کنه ميگه : آره بی بی . حتما . هوا سرده در رو ببند و بيا کنارم بشين .در رو می بندم . میپام کسی کنار در گوش واينستاده باشه .ميام کنار بی بی می شينم .سرم رو می ذارم رو پاهاش . دستش رو تو دستم احساس می کنم .چقدر گرم و با حرارت بود دستاش .از چروک روی پوستش می شد کاملا حس کرد گردش زمونه يعنی چی .چقدر بی بی پير شده بود و من خبر نداشتم . بی بی برايم قصه گفت . قصه يه ديونه که تموم فکر و ذکرش رو تو روزای آخر سال با ديدن يه دختر که برای قاشق زنی اومده بود از دست داده بود .از زير چادر سياه دختر چشمای دريا وارش رو ديده بود .همينطوری هيچ کس ديونه رو قبول نداره . چه برسه  به اينکه بخوان عشقش رو باور کنن .ديونه هم که ميبينه کاری ازش ديگه بر نمياد به خودش عطر خود فراموشی می زنه و می ره داخل يه قبر می خوابه .بعد از چند رو خوابيدن توی قبر يه روز نگاه می کنه و همون دختر چشم دريایی رو که حالا چشماش سفيد رنگ شده بودند رو می بينه . دختر بيچاره قربانی يه اعتماد شده بود .ديونه خوشحال شد که حالا درد مشترک دارند. درد مشترک ديونه با اون دختر فقط يه چيز بود ؛ واقعيتی به نام مرگ.. . مرگ بود که اونا رو به هم رسونده بود . مرگ هميشه کار ها رو ساده می کنه .الان هم تنها وسيله وصلت اونا شده بود . از صدای بی بی هر لحظه يه چيز کم می شد .کم کم ديگه صداش آروم شد .حالا ديگه صداش کاملا قطع شده بود مثل آوايی که از بالای کوه بلند به پايين می رسيد . چشمام رو که باز کردم خلا نبودن بی بی رو کنارم حس کردم .نگاهم افتاد به عکس بی بی که رو بروم بود و من نورش رو از ميون سر و صدای شدبدی که از اطراف می شنيدم میديدم .می خواستم با اين خيالات از واقعيت فرار کنم اما نمی شد . بی بی هم چند روزی میشد که عطر خود فراموشی به خودش زده بود و منزلشو برای هميشه عوض کرده بود .صدای زنگ در منو به خودم آورد .يکی از دم در گفت نذری آوردند .بی اختيار خودم رو جلوی در رسوندم . کسی غير از تو جلوی در واينستاده بود . تو بودی که هميشه می تونستی فکر منو بخونی .حالا مثل اينکه بايد حرفم رو پس بگيرم .من اشتباه کردم .تو هميشه هم تو خاطرم هستی و هم تو خاطره ام می مونی .

ساره بديعی

اسفند ۸۲

نوشته شده در ۱۳۸٢/۱٢/۱۸ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()


Design By : Pichak