مــن ایــنجا بـــس دلـــم تنــگ اســت

اینجا سیاهی ست...اما همه ی من نیست

او :  من آدمی هستم که عقلم بهم حکم می کنه نه احساسم....

من : یه سری وسیله دستم داشتی که همرو پرت کردم تو راهروی خونت ، یه سری من وسیله دستت داشتم که میتونی پرتش کنی سطل آشغال.... خودتم برو به جهنم !!!

 

داد می زدم..بلندتر از تمام وجودم ....از  همه ی خواب فقط این قسمتش را به یاد دارم....آنقدر این جمله ها واضح اند که می گویم نکند هنوز خواب باشم...زنگ صدای او...فریادهای من...خدارا شکر که بیدار شدم !!

:

:

پ ن : مخاطب این پست با مخاطب تمام پست هایم فرق دارد...حتم دارم این جا را نمی خواند هنوز هم وقتی فکر می کنم دلگیر می شوم ومتاسف!!...متاسفم که ٣ماه گذشته و من هنوز خوابش را می بینم...!!

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٩ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()


Design By : Pichak