مــن ایــنجا بـــس دلـــم تنــگ اســت

اینجا سیاهی ست...اما همه ی من نیست

سلام...خوشحالم كه اينجا هست و من باز مي تونم بنويسم.....
نوشتن چيزه خوبيه...نوشتن مثل همه ي خوبيها موندگاره...يادمه خيلي
وقت پيشا اتفاقي رفتم تويه وبلاگ...وبلاگ مهرداد... خيلي قشنگه بودخودشم خوب مي نويسه ..خلاصه رسيدم به يه مطلبش كه گفته تو دنيا فقط ۲تا چيز مي مونه
۱-خوبيها
۲-بديها
بعد منم با اينكه اصلا مهردادو نمي شناختم و تا حالا اونجا نرفته بودم در كمال پررويي كامنت گذاشتم و نوشتم: (من كه مي گم تو اين دنيا فقط خوبي مي مونه و بس ،يعني حتي بدي ام نمي مونه اگه همه ي ما اينو مي دونستيم دنيا مثل بهشت مي شد ،ما كه بهشت و نديديم شايدم از اونجا بهتـر).........چند وقته كه به اون مطلب و كامنت خودم خيلي فكر مي كنم
درسته فقط خوبي مي مونه...اما در حقيقت ما هيچ كدوممون اينو نمي دونيم....
دنياي ما كه هنوز بهشت نشده ...پس هيچ كدمون اينو نمي دونيم....
يادمه چند وقت پيش يه داستان خوندم كه خيلي مفهوم داشت ..يعني به حرفايي كه خونده بودم و نظري كه گذاشته بودم خيلي ربط داشت.....
بلد نيستم خوب تعريف كنم اما فكر مي كنم داستانش يه همچين چيزي بود.....
مي گفت شهر تقريبا بزرگي يه پهلون داشته، مثل اينكه خيلي ام كارش درست بوده...همش كاراي خوب مي كرده ..به همه كمك مي كرده...دست فقيرا و يتيم هارو مي گرفته ،خلاصه كلام همه دوسش داشتن ....يعني واسه خودش يه قهرمان پهلوان بوده
همه چيز خوب بوده تا اينكه يه هو همه چيز خراب مي شه يعني كم كم زن هاي شهر شروع مي كنن به غر غر كردن سر شوهراشون كه يه كم ياد بگير....به اين مي گن مرد
البته انگار زنا قصد بدي نداشتن اما در حقيقت باعث شد تو دل مرداي شهر كينه جمع بشه
هي جمع بشه تا اينكه بلاخره همه مردها تصميم گرفتن كار اين پهلوون و يه سر كنن
كه موفقم شدن....
يعني پهلون و كشتن ..بعد خودشون براي اينكه كمتر دلشون بسوزه و كمتر احساس عذاب وجدان بكنن هرچي داشتنو نداشتن خرج مراسم پهلون كردن....چه مراسمي......
هنوز كه هنوز با اين كه از اون ماجرا سالها مي گذره ...علاوه بر حرف خود پهلوون حالا ديگه حرف مراسم مرگشم سر زبوناست......
راستي مهرداد يه كباب خوشمزه اي سر خاك پهلوون دادن!!!!!!

سربلند باشيد و سلامت
ساره بديعي
تابستان ۸۲
نوشته شده در ۱۳۸٢/٦/۸ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()


Design By : Pichak