مــن ایــنجا بـــس دلـــم تنــگ اســت

اینجا سیاهی ست...اما همه ی من نیست

من این روزها دلم هیچ نمی خواهد....

اما شاید یک راهی...مسیری...یا ماشینی باشد که برود...بی وقفه..بدون ایستگاه و سکون...فقط برود و برود و ادامه داشته باشد تا ته دنیا...کنار دست راننده بنشینم و صدای موزیکی باشد و باد بیاید و شب باشد و بشود از پنجره چراغ ماشین های دیگر را تماشا کرد....

مهم نیست راننده اش کیست و گاهی دستهایم را بگیرد یا نگیرد؟؟...نگاهم کند یا نکند...؟؟مهم این رفتن است..این نماندن و  نبودن و عبور کردن...

حالا فقط همین را می خواهم...بگذار این جاده خطر باشد...درد داشته باشد و ته نداشته باشد...برای این لحظه های طاقت فرسا ،من دلم نه تو را می خواهد نه او را.....

خــــــدا هم که انگار خواب است...

 

:
:

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٦ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()


Design By : Pichak