مــن ایــنجا بـــس دلـــم تنــگ اســت

اینجا سیاهی ست...اما همه ی من نیست

.......مـامـان سيـما رفـت

دلـم مـي خـواد بـراش گريـه كنـم ....امـااون بـه سعـادت رسيـده..به سكوت ...به آرامـش
پس بـراي اون نبـايد گريـه كرد.....
اون راحتـه....پراز آرامـش...چقدرآروم خوابـيده!!!
امـا ما همچنان سر گردان....نه بـراي اون نبـايد گريـه كـرد...
مـادربزرگـم فوت كـرد يه رب ديگـه مـي شه درست ۷۲سـاعت.....۷۲سـاعته كـه مـا تنهاييـم
ديگـه نمي گه پاهام درد مـي كنه....تو قلبــم تيـر مي كشـه ......اون هرگـز درد نمـي كشه،
هرگــز
وقتـي بهش فكر مـي كنـم....به اينكـه ديروز كجـا بوده و امـروز كجـا....به چشماش كـه انگار سالهاست خواب رو نديده...اينكـه از اين به بعـد كجـا دنبالش بگردم ...به خونـه ي جديدش،كه حالا بايد بهش عـادت كنـه.... و خيلي چيـزاي ديگـه...
يه سوال تمـام ذهنـم و مـي گيـره

اينكـه ما كي هستيـم و كجـا قـراره بريـم؟؟؟
وتـو اين دنيـا دنبـال چـي مي دوئيـم؟؟



در نبنديــم بــه روي سخـن زنده ي تقديـر كـه از پشـت چپــرهاي صـدا مـي شنويـم



زنده باشيـد و سربلند
ساره بديعي
مرداد ۸۲
نوشته شده در ۱۳۸٢/٤/٢٧ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()


Design By : Pichak