مــن ایــنجا بـــس دلـــم تنــگ اســت

اینجا سیاهی ست...اما همه ی من نیست

مــن از پشت کوه های غــم آمـدم،و از حصــار تاريــك شــب بـراي توكـه طولاني تـريـن طلـوع صبحـي((مــاه ))راسوغــات آوردم و در ميهماني صبحــگاهي تو،عــاشقانه تريــن ترانـه ي جيرجيركهــاي شب زده رازمـزمه مي كنــم و اگر تـو بخواهي نور تــن تمام شبتابان را چــراغ راه ميهمانان مي كنــم

به همين زودي ....ديدي چه زود گذشت ...بيشتر از يك سال
مي دونم جات خوبه .....پس براي من دعـا كن
مي خوام بيام پيشت .....حالا دير يا زود ميـام
اينجا يه كم كار هست....زود تموم مي شه.......



يه سوال ؟؟؟؟؟؟؟؟
به قول سهراب......آدم وقتي دلش مي گيره چي كار مي كنه؟؟؟؟؟؟؟


ساره بديعي
بهار ۸۲
نوشته شده در ۱۳۸٢/۳/٢٧ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()


Design By : Pichak