مــن ایــنجا بـــس دلـــم تنــگ اســت

اینجا سیاهی ست...اما همه ی من نیست

کاش میشد...یک شبی..یک روزی ....یک وقتی ...نزدیک همین سرما ....یک ساک جمع کنم و کلاهی سر کنم . کاپشن بپوشم و بعد... بروم و بروم و دور شوم ...و آنقدر دور شوم که نفهمم کجام و...ندانم چه کسی هستم یا چه کسی بودم....فقط  دور باشم..دور و خیلی دور

کاش میشد جایی برسم که هیچ کدام از آدمها را نشناسم و آدمها هیچ کدام من را نشناسند و فقط کارهایی بکنم که دوست دارم ، نه آنهایی که تقدیر برایم رقم زده است...

آنجا همانی باشم که همیشه دلم خواسته باشم...آنوقت دیگر نه دلی دارم ..نه عقلی...نه دردی...فقط تنهایم....تنها و آرام...آرام و  ساکت....ساکت و بدون هیچ اسم و رسمی....تنها همین بودنم با ارزش است آنهم فقط برای خودم....خود خود واقعی ام....نه  مجبورم دروغی بگویم ..نه بازی...نه حتی کلامی....گمنام می شوم و گمنام می مانم و  هانطور هم میمیرم ...آنقدر با تنهایی هایم سر میکنم تا همه فراموشم  کنند و و حتی خدا هم یادش میرود که زمانی مرا آفریده و من هم در عوض یادم میرود همه کس را و همه چیز را ....

:

و کاش آن روز یا آن شب.. یا آن وقت... همین فردا باشد....که لااقل امشب را با آرامش بخوابم و کمی سبک باشم که بلاخره امشب شب آخر است و فردا هم آخر همه چیز !

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٢ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()


Design By : Pichak