مــن ایــنجا بـــس دلـــم تنــگ اســت

اینجا سیاهی ست...اما همه ی من نیست

دلم  میخواست اینجا تصویری میگذاشتم که درون مرا بازگو کند...چون هرچقدر تلاش می کنم برای گفتن یا نوشتن درونم ...بی فایده ست...

فکر  میکنم این روزها بیشتر دیدنی شدم تا گفتنی...صورتم انگار لاغر تر شده و بی رنگ و رو...دوست دارم موهایم را کج جمع کنم پشت گوشم و بعد یه سنجاق رنگی بزنم همان گوشه...اما هرچقدر فکر میکنم دیگر دلم نمی خواهد از این سنجاق های مسخره به کسی هدیه بدم....دلم میخواهد همه ی سنجاق ها و شمع ها و چیزهای خوب دنیا....برای خودم باقی بماند...

من  دیگر دلم نمیخواهد به کسی متعلق باشم....همینی هم که حالا هستم چیزی ست که از من دور است.... من می دانم آنقدر خوبی که بد بودنم را نمیبینی و آنقدر بد شدم که خوبی هایت دیگر به چشم نمی آید...

خلاصه که تو سر خورده نباش اما از اینکه با من هستی آزاد  ،هم نباش....چون من شرمندم....شرمنده از اینکه همه من...همه ی اینجا ...باید برای تو میشد و نشد....حالا باز هم وقتی شرکت سری زدی و دلت خواست اینجا را هم چک کردی یادت باشد وقته گذشتن کامنت خصوصی یکی از همان عکس هایی که از من گرفتی را برایم توصیف کنی..تا من بیاد بیاورم تو هنوز همان عکاس ماهر و عاشقی و من چقدر افتضاحم این روزها....

 دنیایه من هی شلوغ شد و سخت تر ..... بودن تو با من چه آسان تر....

من دور شدم و کم...... اما میبینم تورا که چقدر  زیادی با منی !!

و باز برای هزارمین بار از خودم میپرسم با این همه عشق و خوشبختی چرا من خوشحال نیستم پس؟؟؟

:

:

چه بگویم که خالی ام برای گفتن از تو... تنها:

سپاس برای بودنت !!

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٦ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()


Design By : Pichak