مــن ایــنجا بـــس دلـــم تنــگ اســت

اینجا سیاهی ست...اما همه ی من نیست

زور می زنم تا خوابم ببرد....نمی شود....دیوار کنار تختم  سرد است وقتی خودم را نزدیکش می کنم مور مورم می شود ...گوله می شوم زیر پتو....بیرون باد می آید...مرا با خود می برد شمال..یک خانه ی دانشجویی نقلی نزدیک انزلی...یعنی شمال همینقدر سرد است ؟ حتما بخاری داری ...بخاری نفتی؟شایدم گازی ! چرا خوابم نمی آید؟

گوسفند می شمرم ....١...٢...٣و۴و....تا۶٢ بیشتر حوصله شان را ندارم ...فردا روز استپ است ..بطری آبم را  فراموش نکنم...سی دی های سوسن هم رایت نشد ..کامپیوترم خراب است...فکرم باز سر می خورد شمال ..سیگار می چسبد چقدر....عکس هم می گیری حتما....کاش پایه دوربینت را برده بودی ...از خودت عکس می گرفتی وقتی دستهایت توی جیبت است و از سرما یقه کت را بالا دادی و توی کاپشن فرو رفتی و گم شدی............

اگر الان نخوابم فردا حتما خواب می مانم....صبح کلاه سر می کنم ...شاید برف آمد....کاش بیاید ....کاش تو هم زود برگردی ...برف را ببینی...شمال که برف ندارد..دارد؟

....این چند روز از سر هفته خواستم زنگ بزنم سپیده ....نشد...خواستم برایت یک جفت دستکش بخرم برای خودم هم همینطور....بابا این روزها نگاهش تلخ تر از همیشه ست... جواب دانشگاه کی می آید؟ دلم شور می زند !!

امسال درس می خوانم...دوباره که شروع کنم به کتاب خواندن...نگاه بابا هم شاید بهتر شد...چرا به سپیده زنگ نمی زنم؟.....می زنم....فردا برگشتنی از باشگاه از  اکرم خانوم هم دو جفت دستکش می خرم ...می ماند حال و هوای شمال ....و تو !

 باتو چه کنم ؟

امروز فکر می کردم کاش تا ابد روی صندلی کنار راننده می نشستم و ٢٠۶ نقره آبی هم می رفت....می رفت تا آخر...تا تمام شدن تو ...تا نهایتت .

می رفت شمال !

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱٥ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()


Design By : Pichak