مــن ایــنجا بـــس دلـــم تنــگ اســت

اینجا سیاهی ست...اما همه ی من نیست

از وقتی هوا سرد شده است ژاکت قرمزه ام را می پوشم و یک لیوان چای به دست کنار پنجره می شینم ... ساعتها بیرون را تماشا می کنم...مدرسه ی رو به روی خانه مان....ماشین ها...چراغهای فرودگاه ....آدمهایی که خسته و کوفته  بر می گردند خانه تا بلاخره تمام کنند این روزهای سرد و سخت و مزخرف را  .....ماشین ها را می شمرم....چراغهایشان را دوست دارم.....

به خودم که فکر می کنم می بینم چراغ دل منم روشن است...اما با نور کم ....در دل من همه چیز درهم و بر هم است...جای چند نفر معلوم است اما خیلی ها بی جا و مکان اند.....اوضاع بهم ریخته است و همه گم شده اند انگار...

چرا کسی پیدا نمی شود چای به دست گاهی دل من را هم نگاه کند تا سامان دهد این وضعیت نه چندان تماشایی را.......آرام کند این شلوغی ها را...بیرون کند این آدمهای بی خود دور و برم را... قدیمی ها پنهان شوند جایی خیلی دور و  روشن تر شود این خانه ی  تاریک دلم! تردیدم را کم کند و برایم خورشید بیاورد !

نه ! من اما به همین نور کم قانع ام ! باور کن !

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٢٥ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()


Design By : Pichak