مــن ایــنجا بـــس دلـــم تنــگ اســت

اینجا سیاهی ست...اما همه ی من نیست

این ماه که میآید با خودش اتفاق های تازه دارد....من خوب می دانم  غرق شدم این روزها ......با خودم...با خودش....دست و پا نمی زنم اما....دوست دارم این وضعیت نابه سامان را ! این وضعیت پیچ و واپیچ دلم را که هر لحظه یک سازی می زند....

بین این سردرگمی ها گاهی حرفی میزنم ...چیزی می گویم ....مامان غر می زند...شب قبل از خواب منه چند وقت پیش را محکوم می کنم ...می کشمش ...خاکش می کنم.....با خودم می گویم فردا اینی نیستم که حالا شدم....چشمهایم را بهم فشار می دهم و زور می زنم تا خوابم ببرد....صبح فقط اندازه ی مسیر خانه تا باشگاه خودم نیستم....جلوی آینه باشگاه که می ایستم برق چشمانم تمام شده است....همه ی فکرهای دیشبی باز می گردد...به یک چشم بهم زدن شدم همان دختر بی فکر روزهای پیش!!انگار نه انگار !

دستانم چه سرد می شود و دلم چه تنگ!!!

 

از وقتی گوشم را دوتا سوراخ کردم....سوراخ اولی را یک گوشواره شبیه قلب انداختم و بعدی را یک کلید...دوستشان دارم خیلی...مخصوصا این کلید کوچولوی مسخره را که قفل هیچ قلبی را باز نمی کند !! 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۱٦ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()


Design By : Pichak