مــن ایــنجا بـــس دلـــم تنــگ اســت
اینجا سیاهی ست...اما همه ی من نیست
تـــو !!
روزگار برای من خواست و تو آمدی!!
بمان...
بمان که من بدجور می خواهم باشی !!
بمان که این روزها همه چیـــز ...تـــو !!
پ ن :
بمان که این آهنگ را تو تنها برای من می فرستی و من این آهنگ را ، این جا برای تو می خوانم !!
پیراهن کرم رنگ کوتاه برایم میخرد...تا فاصله ای که بروم سوپ را هم بزنم برمیگردم می بینم کفش های پاشنه بلند ِطلایی هم سفارش داده
و این گونه پول یک هفته ی کاری سخت را در عرض چند ثانیه به باد میدهد...اما همچنان میخندد...خوشحال است...ذوق دارد ، از من بیشتر !!
می گویم مرا اینقدر دوست نداشته باش
این همه زیاد است....من از پسِ اینهمه خواستن بر نمی آیم !!
مردها آدمهای جالبی اند...
یا دستِ کم مرد من این گونه است !
پبچیده نیست اما انصافا شناختنش گاهی سخت ترین کار دنیا می شود...
گاهی کوچک است...کودک است
اما انگار یک باره بزرگ می شود ، مثل آنوقت ها که با مادرش حرف می زند یا قرار است برای آینده برنامه ریزی کند!
درست همان موقع که مطمئنی عاشق است باز ته دلت برای "مبادا یک روز نبودنش " غصه می خوری،
جمله ها و کلمه ها برای وصف کردنش نه خوب اند نه کافی!
مردها آدم های مغرور و لعنتی و دوست داشتنی اند
این 3تا در همه شان مشترک است
و واقعیت ِ با مزه ی دنیا همین است:
زندگی بدون این موجودات مغرور و لعنتی و دوست داشتنی غیرممکن است
غیرممکن !!
تا به حال شده است کسی شما را آنقدر زیادِ زیاد دوست بدارد که هر ثانیه و هر لحظه نگران باشید که نکند این دوست داشتن کم شود ؟؟
آنوقت است که فکرهای احمقانه ی جالب سراغتان می آید،
مثلا تصمیم میگیرید مقداری از این دوست داشتن را برای روزی مبادا کناربگذارید.
حالا من فقط چندتا از " عشق من " " جــان من " قربانت شوم " های هر شب مان را می گذارم کنار برای وقتهایی که او دیر از سرکار باز میگردد خانه و رو به روی تلویزیون خوابش می برد...
نگاهشان می دارم برای وقتهایی که دعوا می کنیم و او پیر شده...آن وقت ها که زیبا نیستم...که خسته شدیم از زندگی، که روزگار سخت شده و او یادش می رود " نفـــس"صدایم کند...
رابطه های طولانی و عمیق همین اند باید به همه جایش فکر کنی وگرنه می شوی مثل محبوبه و حسام !!!
فقط کافیست کارهای خوب ِنه چندان بزرگ انجام دهی و خوب فکر کنی !!
خوب حرف بزنی و خوب آرزو کنی و دوست داشتن را خوب بلد باشی...
چرت و پرت های خوب بنویسی
و آخر هم گونه های برجسته و صورت اصیل داشته باشی....
همیشه لبخند بزنی،
وآنوقت است که خواهی دید تمام مردهای دنیا تنها تو را می خواهند !!
وقتی مردی تا این اندازه عاشق و مهربان است
اصلا مگر میشود بهم نرسیم؟
وقتی او این همه دوست داشتن بلد است
حتی اگر خدا هم نخواهد... ما خوشبخت می شویم !!
سالها تمرین کرده بود و با خودش کنار آمده بود...
می خواست دوستش نداشته باشد
آخر...توانست !
تلفن هایش را بی جواب گذاشته بود و عاشقِ یکی دیگر شده بود.
بعضی وقتها متنفر بود
بعضی وقتها عصبانی !!
گاهی هم احساس غرور میکرد.
عکس هایش را سوزانده بود و دیگر عطر شنل نمی زد ،
این آخری ها مطمئن بود فراموشش کرده.
خوابش هم حتی نمی دید !!
یک روز دخترش را برده بود مدرسه و برگشتنی مردی را دیده بود با موهای جو گندمی که اخم کرده بود و سیگار میکشید و عجیب شبیه او بود !!
وقتی آمد خانه ناهار پخت و لباس ها را شست و گردگیری و جارو کرد ....
چمدانش را بست و روی آینه یک نامه گذاشت :
تو مهربانی و بی نظیر... من اما، اینجا ،با تو خوشحال نیستــم !!
این طور شد که دلم دیگر هیچ نمی خواهد جز او...
وبلاگم را باز می کنم و دلم میخواهد دوستت دارم ها بنویسم برایت...از همان نوع شادی آور و دیوانه کننده اش که مرا کوک می کند و حالم را میسازد
بس که برای تو نوشتن مثل خود تو مهربان و عجیب و ساده است....
حالا میخواهد استاتیوس های عاشقانه فیس بوکی باشد یا می خواهد پست های مخفیانه ی این وبلاگ باشد که تو نمی خوانی و نمی دانی اش!
میدانی؟
آقای شوهر؟
دست من نیست .دوست داشتن تو بی اختیار است ،
مثل انتخاب کردنت...خواستن ات...عاشق شدن و همسر شدنت !
چه کسی باور می کند همینطور بی اختیار بی اختیار...
همانی شد که باید می شد ....
همانی آمد که باید می آمد !!!
سال 92 سرنوشت مرا برای ابد و تا همیشه رقم زد
من ازدواج میکنم
با یک مرد آسمانی به اسم:
مـــــهرداد !!
از مهمانی آمده بودند...
زیپ پیراهن بلندِ آبی نفتی را برایش پایین کشیده بود و تتَــوی کتف راستش را بوسیده بود
رفته بود حمام...
وقتی برگشت روی تخت شان منتظر نشسته بودو سیگار می کشید...نگاهش عاشقانه بود،مثل همیشه!
همانطور حوله پیچ آمده بود روی تخت .... باهم سیگار کشیدند، دوباره!
در گوشش زمزمه کرده بود که چقدر زیبا ست،که چقدر دوستش دارد...که هنوز بدجور مجنون است
بوسیدش ...اما او خودش را جمع کرد
گفت : امشب نه !
بعد پشتش را کرده بود و خودش را زده بود به خواب!
اما بیدار بود
تا صبح
فکر می کرد....
دلش برای جوانی اش تنگ شده بود
نه !
دلش برای عشق جوانی اش تنگ شده بود !
اسفند امسال....
و عید هم آمد
حال و روز این روزهای من بامزه است
یعنی نه خوب است نه بد ، هرچه گشتم نشد لغتی پیدا کنم تا وصفِ من باشد
به هیچ چیز این مملکت تعلق احساس نمی کنم
از نوروزش بگیر تا حتی اتاق خوابم
از کنار ایران و آدمها عبور می کنم و تنها شانه بالا می اندازم...دوستشان ندارم...اما متنفر هم نیستم...تنها نمی خواهمشان....
نمی خواهمتان
این همان نقطه ای که ماه هاست برایش تلاش کردم...بی وقفه ...
حالا فقط
یک شوهر مهربان و معمولی
بچه ای که حتی فارسی نمی داند
خانه ای نزدیک رودخانه
و منی که مسن شدم....
همه چیز آرام است و روزگار می گذرد.... آنقدر آرام که این وبلاگ می شود تنها نشان از روزهای قدیم !!! از روزهای عجیب !!
بعله !!!
این هم از منی که قرار است اتفاق بیافتد !!
دعا خوب است...
کمک می کند به یاد داشته باشی در بهترین لحظات زندگی حتی....
هنوز محتاجی...
و این احتیاج خاصیت آدم هاست !!
شاید بهتر باشد این خانه بسته باشد !!
نمیدانم !!

به سادگی همین سفره بود.....دوست داشتنم....!!
بی بهانه و پر از سکوت شد...آنقدر ظریف و حساس بود که شکست..ناگهان !
حالا من عوض شده ام ...آرزوهایم بزرگ شده
اما گاهی هنوز دلم پر می کشد تا کنار این سفره ، تا همین خوشبختی های کوچک...نزدیک آن خانه ...
بویِ عجیب آن اتاق با آهنگ های رستاک
غرق می شوم و تمامش میکنم خودم با خودم.....هزار هزار بار از من نو می شود ، در من جان می گیرد و باز دوستش دارم....تا ابد ! می ماند...تا ابد !
گذشت و غمگین نیستم
من اما قدرش را دانستم !!
حالا وقتش شده زندگی کنم !!
پ ن : این هم فوق العاده ی رستاک که هنوز فقط برای ما میخواند
وقتی یه معنایِ واقعی کلمه سگ شدی و اعصاب نداری و امتحانِ آخر را گند زدی و دلت هیچ نمی خواهد...
شاید این بهترین سوال باشد :
لعنتی تو چه مرگته !!
قرار است اتفاق های خوب خوب بیافتد....
امید این روزهایِ من وصف شدنی نیست !!
پ ن : moving slowly & gradually towards optimism
دوست داشتنش مثل فیلم مجنونِ لیلی....
ساده است ، عاشقانه است ، آرام است
در من لحظه لحظه حس تازه شدن دارد ...
عجیب نیست اما تا بخواهی راحت است، بی شیله پیله و لطیف است
دوست داشتنش آنقدر نرم و مهربان است که وقتی می گوید دلش برایت تنگ شده آرزو میکنی همان موقع بال در بیاوری و پرواز کنی تا کنارش ، در آغوشش بگیری و لبهایش را ببوسی...در گوشش آرام بگویی من اینجام، جانِ من ، مبادا دلتنگی کنی...من با توام !!
بعد صبح که از خواب بیدار میشوی ، انگار که دلت خودش را بخواهد ، خود واقعی اش را .....عین دیوانه ها کور مال کور مال دنبالش بگردی ، با موبایل با اسکایپ با یاهو .....عاجزانه تمام راه ها را امتحان کنی و آخر از خواب بیدارش کنی و یادت برود آنجا ساعت 5 صبح است !!
دست آخر میان تنهایی هایت ساعتها با خودت فکر کنی و باورنکنی بعد از آن همه آدمهایِ تلخ و مغرور که اطرافت بودند ، روزگار چگونه این آدمِ عاشق و بی نظیر را برایت رقم زد؟؟
پ ن : شما اگر کسی را ندارید این طور دوستتان بدارد لاقل فیلم مجنونِ لیلی را یکبار نگاه کنید !!
می توانیم سر اینکه صبح ها چه کسی تختخواب مان را جمع کند یا شنبه شب ها چه کسی شام بپزد ساعتها حرف بزنیم و برنامه ریزی کنیم که البته نتیجه اش کاملا روشن است :
من خوشبختـــم !!
آه
شما نمیدانید
نمیدانید....
من بهترین مردِ دنیارا دارم !!!!
اصلا میدانی چیست؟؟
من عاشق مردِ خوش خنده و مهربانی هستم که به هزار اسم جور واجور و بچه گانه ای هم که صدایش کنی
بازهم جوابت را با ((جانِ دلـــم ))میدهد.....
پ ن : حتی اگر اسمش را مداد بگذاری 
البته داشتن چیزهای خوب لیاقت میخواهد
عشق هم .......!!
سال میلادی هم نو شد
اینجا هنوز همه چیز کهنه و کسل کننده است.....
حوصله این وبلاگ را ندارم
این خانه دیگر با من جور در نمی آید...
دلم هوای برف کرده ! به پارسال این موقع ها که فکر می کنم...باورم نمی شود تا این حد عوض شدم.......
اما از میان رنگ های دنیا
هنوز عاشقِ زمستان و هوایِ سردم !
هنوز پنجره ی اتاقم ، رو به مدرسه با یک نخ سیگـــار... عجیـــب می چسبد...عجیب !!
پ ن : دلم یک ملاقات غیر منتظره ، یک تلفن غیره منتظره...یک آدم غیر منتظره میخـــواهد!
اینجا نشسته ام
به دور از تنهایی ها و خستگی ها
من ....آدمی که دیگر ناله نمی کنم...
چرا شما آدمهایِ لعنتی ِ غمگین را بیشتر می خواهید؟
"نیـــــکه " اسم جدیدم است و من دوستش دارم
وقتی او اینطور صدایم میکند !!
پ ن : با مزه تر از این هم میشود ؟؟؟
phew! long distance relationship I HATE YOU
No
it was vety polite
long distance relationship FUCK U
ok
this is much better
ممکن است خیلی قدبلند نباشد ، یا اورکت بلند زیاد بهش نیاید..
شبیه آدمهای خوش قیافه که همیشه دوست داشتی....نباشد
ممکن است آنقدر دور باشید که اتاق هاتان به اندازه ی یک قارررره با هم فاصله داشته باشد
یا بوسه هاتان تنها شبیه بوس کردن باشد ..یعنی اصلا واقعی نباشد
شاید حتی یک سال هم نتوانی لمسش کنی یا دستهایش را بگیری
هروقت میخواهی بدانی چه میکند مجبوری 3ساعت و نیم ساعت را عقب تر تصور کنی یا اگر قرار است هدیه ای برایش بفرستی کمِ کم 2 هفته منتظر بمانی !
ممکن است هر وقت که می خواهی اش نباشد ،
ممکن است آغوش نداشته باشد ....
وجود نداشته باشد و تنها یک تصویر باشد
ممکن است این سخت باشد....عجیب یا حماقت و دیوانگی باشد
با همه این ها اما دلیل نمی شود
دلیل نمی شود عاشقش نباشم و نگویم که دوستش دارم !!!
دلیل نمیشود از پشت وبکم نبوسمش و برایش نخندم !!!
نه !
خوب که فکر می کنم می بینم واقعا
دلیل نمی شود !!!
دلت این جا....
روحت آنجا....
فکر و ذکر و خیال
درس و مدرک و امتحان
من این جا هیچ چیز با هیچ چیزم جور نیست !
او آنجا گوشه خانه اش درخت گذاشته و عکس دونفره مان را هم پای درخت...چراغهای چشمک زن و مسخره اش را روشن می کند و پشت وب کم برایم مری کریسمس میخواند
من با خودم فکر می کنم :
خدایا مگر میشود یک آدم انقدر حالِ خوب ، حس ِخوب ،انرژی ِمثبت ؟؟؟
غمهام یادم می رود
غش غش می خندم !!
پ ن : از عمو نوروز خودمان که آبی گرم نشد باشد که ار بابانوئل کاری بر آید.
اینها نمی دانند زن که عاشق می شود ..شکننده می شود
حسود و حساس می شود...خاص می شود ...عجیب و بکر می شود
اما اعتنایش نمی کنند و می روند ...
می روند شهری دیگر
چون می ترسند
زن که عاشق می شود هنوز صبر می کند ، خاطره های قدیم را نوشخوار می کند...
خسته می شود اما پناه می برد به جاهای خالی
آخر ولی نمی ماند
او هم بلاخره می رود
اینها نمی دانند ..زن که عاشق می شود فقط همان یک بار...همان شکلی عاشق می شود
نمی دانند زن ها ترک می خورند ، خورد می شوند
تنها نمی مانند اما تو همیشه تنها میمانی!!!
جایی مثل یک راه دور را می خواهم
هوای خیلی سرد
خانه ای گرم
لباس های NEXT
خیابان های خلوت و یخ زده
پارک مترهای 25 پنسی
جایی مثل فرودگاه هیترو رامی خواهم
او را می خواهم
موهای باز و دامن کوتاه می خواهم
دوست داشتن
آزادی
آرامش می خواهم
هوایی شدم...متنفـــر شدم
من این ، تهرانِ کثیف ، آدمهای گند ، هوای بد ...
من ایــران را نمی خواهم!!
فقط کافیست شام دعوتت کنند و خانم تپل مپلی که تازه از انگلستان آمده تو را یواشکی توی اتاق گیر بیاورد و یکهو بغض کند و از او بگوید و ببوسدت و مهربانی هایش را برایت تعریف کند
یا توی جمع خودش زنگ بزند و صدا روی اسپیکر باشد و یک ریز قربان صدقه ات برود که: عشق من....جان من....روح من !!
یا آخر شب لحظه خداحافاظی ،آقای شکم گنده و با مزه ای که صاحب مغازه و خانه و پول آنچنانِ انگلیس است محکم بغلت کند و آرام در گوشت بگوید : عمـــو همه چیز را بسپار به من، !
و آخر ..نامه و عکس دونفره مان با بوسه هایی که برایش می فرستم و قلبم را جا می دهم کنار چمدان عمو و زن عمویش تا برایش ببرند، همه ی آن چیزی که این جا از من جا مانده بود
فقط کافیست یقین پیدا کنی کسی از هفت هزار کیلومتر آن طرف تر ، تو را بی حد و حصر می خواهد...بد جور میخواهد.
آن موقع است که حض می بری و شب را آرامتر از همیشه می خوابی !!
انگار که دنیا تمام شده باشد و تو دیگر هیــچ نخواهی، هیـــچ !!
انگشت کوچکم برای بستن عهدی با بهتربن دوست ...
انگشت حلقه برای مرد خاص و دوست داشتنی ام....
انگشت میانی برای او که عشقم را نفهمید....
انگشت اشاره برای انتخاب تو که بهترینی....
و انگشت شصت برای روزگاری که سرناسازگاری دارد...
من شوهـــر می کنم
تو تلافی می کنی
منتظر اتفاق تــــــازه نباش
ما باهم بی حسابیم !!
خدا انگار دلخوره شده و باران می بارد
تو با خودت فکر می کنی واقعا چه کسی سیگار راکشف کرد؟؟
تمام شب را توی رختخواب برایش تعریف می کنم که زمستان اگر عاشق نباشی مزه ندارد و سیگار و زمستان عاشق ترم می کند و هوای آذر بدون دوست داشتن نمی شود.
کشف کردم
سیگار و زمستان و عشق ......
بهترینهای بهترین هستند آنهم درست وقتی که خدا عصبانیست و آسمان یک ریز می بارد
وسط این خل بازی ها خوابم می برد
صبح که بیدار می شوم
سقف خدا ،هم بارنی ست....هم آفتابی....
انگار که او هم گیج شده باشد!!!
پ ن : این پست برای 4شنبه صبح این هفته...که تمام مسیرِ پیاده ی خانه تا استخر ...حال من مثل هوا عجیب بود !!!
خوشبختی یعنی یک بالکن ...
دوتا صندلی و یک تو....
خوشبختی یعنی زنگ های غیر منتظره
جمله های عجیب و دوست داشتن غریب
خوشبختی یعنی
جانِ من ، موشِ من....یعنی آهنگ بانوی من ِ رضایزدانی
یعنی وقتی باران ببارد و هوا سرد باشد ، دلت دیگربهانه نگیرد ، تنگ نشود ، غمگین نشود ....
یعنی عکسهای دو نفره فیس بوک ..
یعنی کادوی کریسمس و پیراهن دکلته قرمز
یعنی محبوبه و نازی و تمام آدمهای دورو برت، وقتی حسودی می کنند به تو
یعنی آرامش ، آرزو های کوچک و بزرگ ، هدفهای بلند ، آینده ای شیرین
و خوشبختی یعنی داشتنِ
یک تو !!!
پ ن : آهای تویی که این خانه را نمی خوانی و نوشته هایم را نمی دانی ...برای وجودِ وجودت.....سپاس !!
مـــرا ببخش اگر روزگاری تو را می خواستم.....
ببخش که آنقدر کوچک بودم که عشق های بزرگ را ندیدم ، تو را می دیدم اما دنیا را نـــه !
ببخش اگر شب و روز چشمم مانده بود به این موبایل در به در که شاید پیامی، زنگی، صدایی برایم بیاورد از تو...
آه...از تو .....
تویی که جــدا مزخرف بودی ....
مـــرا ببخش اگر دستم را به سمت تو نگاه داشتم تا بگیری ام ، تا بخواهی ام تا بفهمی ام...ببخش که انقدر حقیر بودم که روزگاری تو را می خواستم
تو مرا و عاشقانه هایم راهرگز ندیدی و چه خوب که ندیدی
خداراشکر که هرگز دوست داشتنم را نفهمیدی ....
من برای ، سالهای قبل ام ، برای غصه هایی که خوردم ، برای اشک هایی که ریختم و دلنوشته هایی که در این خانه نوشتم....یک خوشبخت شدن ، یک آرامش ابدی بدهکار بودم و حالا می فهمم چرا این روزها همه چیز....همه چیز انقدر رو به راه است؟
چرا آدمی کنار من است که عشقش انتها ندارد؟
من واقعا لایق تو نبودم وقتی خداوند تا این حد خوبی هایش را نصیبم کرد !!!
پ ن : از آدمی که رفتنیست هرگز نخواهید که بماند !!
پ ن 2 : با عشقتان نجنگید، تحقیر می شوید
پ ن 3 : حد خودتان را بدانید
پ ن 4 : صفا ، مرد ِ شعر های بی نظیر ، به این پست خواهرت خوب گوش کن !!
داشت تعریف می کرد : اینجا ،دیشب منهای 3 درجه بود
می گویم : خدارا شکر انگلستان انقدر سرد است ...هوا جان می دهد برای سیگار و بغل....
می گوید : بلههههه ....خدا برای جفت و جور کردنمان به همه چیز فکر کرده است !!
تصور کن هوا سرد باشد و پتو دورت پیچیده باشی ، رویِ ایوان رو به دریـــا نشسته ای با دلت که آرام است حالا .....
سیگــار لای انگشتانت و لبهای سرخی که هر ثانیه با ثانیه هدیه اش می کنی به آنکه کنارت چسبیده.....
ماه بالایِ سرت و چشمهایی که خیره شده به تو
بی هیچ حرفی یا کلامی ، تنها تو را می خواهد ، تورا....خودِ خودت را
دست می کشد تمام تنت را تا آن زمان که آه میکشی ، حس می کنی میــمیرد ، بس که عاشقت شده ، بس که می خواهدت ، بس که دیوانه است برایت
بعـــد این آهنگ را گوش می دهید
ببا صدای بلنــــد
خیلی خیلی بلند !!
پ ن : آن چند روزِ شمال را من هرگز فراموش نخواهم کرد !!
پ ن 2 : این روزها همه چیز فرق می کند برایم راست می گوید این مریم فلان فلان شده ، هرچه هست زیر سر آن انگشتر دست چپم است !!
میدانی؟
بعضی جاها ، بعضی چیزها ،بعضی آدمها را نباید پنهان کنی ، هرچقدر بجنگی بدتر است ، باید بگذاری باشند ،پس ِ دلت باقی بمانند ، خرابشان نکنی ، نابودشان نکنی ، باید فراموششان نکنی
به قول معروف: همزیستی مسلامت آمیز
بعضی آدمها را خودت هم بٌکشی ، دور نمی شوند ، تمام نمی شوند ، باید یاد بگیری همیشه نگاهشان داری ، کنار همان نیمکتی که می نشستین ، با همان آهنگ هایی گه گوششان می دادید ، پا به پای اتفاقات و خاطره هایی که وجود داشت ، قهوه هایی که خوردید ، سینما و کنسرتی که رفتید ..
باور داشته باشی کاریش نمی شود کرد ....
نباید روحت را بخورند ، باید آزادت کنند !!
باید حفظشان کنی
سکوت کنی
و قورتشان بدهی
روزگاری برای دخترت تعریفشان کنی و بگذاری زندگی و پیری تو را قضاوت کنند !!
یک جایی از قلبم ، یک گوشه ای تــــیر می کشد.
نه گوشه نیست ، وسط است !
آخرین لحظه های فرودگاه و خانومی که از من می پرسد کجا عازم هستید؟؟
لبخندم تلخ است ، می گویم : همسرم ، پرواز لندن دارد !
و او که عاشقتر از همیشه است ، بغض دارد و چشمهایش از پشت عینک دسته مشکی خیس است ، نگاهم می کند و دستهایم را می بوسد ،می گوید : بار دیگر نوبت توست
و من فکر می کنم چه واژه ها ،چه حس های عجیبی را این چند وقت تجربه کردم...
طبقه دوم فرودگاه را خوب به خاطر می سپارم و ازته قلب آن لحظه ی ترک گفتن ِ همه چیـــز ، همه چیــــز را با هم آرزو می کنـــم !!
یک ایوانِ خنک....
یک خوشحالیِ عمیق
و دستهایی که نا خودآگاه حلقه میشود دورِ کمرم
سیگار و جان و بغل
یک بوسه یواشکی
و تنهایی های من را که باد برده است !!
یک تو ، یک خنده ی از ته دل ، یک برایت میمرم!
آخر هم انگشتر دست چپم
به هیچ چیز فکر نمی کنم....
وای
وای
وای
من چقـــدر خوشبختم !!!
از شمــال که می آمدم
برگشتنی....
دلم هوس نوشتن کرد یکهو....
پنجره را کشیدم پایین و صورتم را چسباندم به بـــاد....خدارا شکر کردم....
چشمهایم را بستم و فکر کردم.....
:
عجب بی آرزو شدم
وای من چقدر آرامم و دیگر از خدا هیچ نمی خواهم !!!
......
مهر امسال آنقدر عجیب است ، آنقدر غریب است.......
خدا هم گمانم نداند چه می کند با من
نه !
این روزهایِ خوش را ، این حال خوب را تمام نکن....فردا نکن
خدایا امشب را صبح نکن
بوی پاییز ، منِ28 ساله ، خنده های بلند.....
این باران ، ماهِ کامل ، هوای خنک ....
نه ، خدایا منِ تازه به دنیا آمده را بزرگ نکن!
عشق ها باید با واقعیت کنار بیایند
هرچه سریعتر بهتر.....
پ ن : کاری نمی کنم من ، فقط فصل تازه و عجیب زندگی ام را زندگی می کنم !!!
نه خدا....نه دعا...
هیچ چیز ما را بهم نرساند
گاهی خوب است آدم بداند وقتش رسیده "دست بکشد"
"رها کند"
که جنگیدن بس است ، ابله ماندن بس است
گاهی باید بگذاری سرنوشت بیاید ، روزگار خودی نشان بدهد
همه چی دست به دست هم دهد تا اوضاع رقم بخورد....
و
تو
ساکت و سرد
تنها ورق بخوری!!
به خاطر خوابهایِ عجیب و غریب این چند وقت
به خاطر تعلقاتی که روحم را تا این خانه می کشاند
به خاطر منی که اینجا جا مانده بود
و برای پاییز
پاییز ِ امسال که می آید .....
این خانه را از نو می نویسم ... !!
پ ن : برای اولین بار و آخرین بار ، نظرات این پست پاسخ داده می شود ... به خاطر محبت آنهایی که 8 ماه فراموشم نکردند!!
شروع می شود ،
او خوب بازی می کند ، عالی هدف می گیرد و تمیز شلیک می کند
می داند کجا ، چطور خلاصت کند ،
درد دارد اما تمام می شود.... بلاخره
می روم جایی دیگر ،
برای آدمهایی که به من نزدیکند ، فقط یکی دو نفر ، خواستن آدرسِ جدیدم ، بهانه ی خوبی می شود تا دوباره صدایشان را بشنوم یا اس ام اس شان را ببینم ،
اما آدمهایی که دورند و به اینجا عادت کردند و کامنت می گذارند و من نمی شناسمشان ، حتما دوباره تلاش می کنند ، تویِ گوگل سرچ می کنند و من اینجا بس دلم تنگ است هایِ بهتر پیدا می کنند .
آخر هم،برداشتِ تمامِ عاشقانه های این وبلاگ ، برایِ هرکه عاشق است آزاد است ، هر که هرچه می خواهد از این وبلاگ بردارد و هرجا خواست ببرد و راحت کپی کند ، ذکر نام منبع اصلا لازم نیست !!
این خانه را بستم
و تمـــــام شد !!
فولدر درست کرده ، اسمش را گذاشته بهشتِ ساره !
تمامِ اهنگها ..بعضی پست ها ، حتی عکس پروفایل ام ، همه را جمع کرده کنارِ هم ، دلش خوش است ،...
نمی داند صاحبِ بهشت بودن چه احمقانه است ....
چه خنده دار و چه تلخ است ،
می شنوی....
حس میکنی ؟؟
صدای رفتن ، صدای خداحافظی می آید ...
همه " نه "های دنیا که احاطه ات کند ، چه می ماند جز رها کردن ؟
پ ن : بستن این خانه ، اتفاقِ خوبی یست که من به آن فکر می کنم و خوشحالم !
خانه ای تاریک ،فقط نور شمع ها هر گوشه کنار ، پیراهن بلندِ یاسی رنگ ، لبخندت ،پیک های شراب ، من و تو ، دستهام روی شانه هایت ،
دستهات دورِ کمرم
حالا!
تا صبـــح می رقصیم با این آهنــگ
پ ن : A song For You
. . .
من : زیر باران ، کاپشن قرمز رنگ و شال و کلاه ، دستهام توی جیبم ،هوا سرد است .. نگاهم به آن دورها
تو : می روی ، هیچ کار نمی کنی ، فقط می روی ....
من : رفتن ات را تماشا می کنم
تو : حتی پشت سرت را هم نگاه نمی کنی
من : بغض می کنم ، پشت دستم را می کشم به گونه هام ، اشکهایم را پاک می کنم
تو : هنوز می روی ...
من : متنفرم
تو : . . .
اس ام اس می فرستم ، بعد روی تخت دراز می کشم و گوشی را میچسبانم به قلبم ....
نه !
جوابی نمی آید ، حتی دلیورد هم نمی شود...
فقط می رود !
از وقتی سارا رفته آن دورها ، دلم که می گیرد ، غم که می آید ، کارم می شود پیغام فرستادن به یک گوشیِ خاموش ،
همان بهتر که اس ام اس هام مقصد ندارد ، جا و مکان ندارد ، کنار دلم می ماند سردرگم میان زمین و آسمان ....روحم را ولی رها نمی کند.
اصلا همان بهتر که نیستی ، این روزها از تمامِ آدمهایِ شهرم بی زارم ، اگر می ماندی حتما توام از همین آدمها می شدی
تو چه خوب یاد گرفتی نباشی ، دور باشی ،سخت باشی ،تو...
تو...
آی....تو
چرا تنهایی را به خواهرکوچکت یاد ندادی؟
هنوز یک نیمکت هست ، که می شود نشست و فکر کرد ،کجایه کار غلط بود؟؟
هنوز یک آسمان هست ، با یک ماه ِنصفه ، که می شود همه گله ها را برد آنجا و خدارا صدا زد ...
هنوز اینجا هست...
می شود هرشب اینجا دوست داشت ، آرام شد ، متنفر شد ، تلخ شد ، آه شد....
اینجا گند است ...
حال بهم زن و بی خود ...
تمام سطل آشغال های دنیا را هم که جمع کنی باز برای دوست داشتن و خواستن و نوشته هایم کم است !!
دنیــا سخت می گیرد که رهایت کنم...
نمی شود !
می بینی چقدر آسان ؟ که چقدر فراوان ، هنوز با توام....؟؟
اینجا ، قول می دهم....
عاشق آن مردی نباشم که رو به رویم نشسته و آرام است ، سیگار می کشد!
قول می دهم...
این آخرین بار باشد که برایت گریه می کنم ، که دلم هوایت می کند ،
که تصویرت را تجسم می کنم و دلم تنگ می شود برای خنده هایت.
ها.....
قول می دهم ...
این آخرین بار...این آخرین پست باشد !
پ ن : پس کی قرار است کمــی ملایم باشی؟؟
و چه دلگیر است خواندن این پـــست !
میشه چیزی نگم؟؟
میشه فقط نگات کنم؟؟
بعد توام نگام کنی...
من ببوسمت ...
تو همه غم ها را ازم دور کنی ....!!
پ ن : شششش !!
حتی یک کلمه نگو ، فقط این جارو کلیک کن و گوش کن !!
داشتن ات....
مثــلِ هوایِ بـــرفی ، صبحِ خیلی زود ...یا نم نمِ باران ، جاده ی شمال ، دریا
مثلِ مستیِ بعــد از اولین پیک هایِ شــراب
مثلِ خوابِ بعـــدازظهر ...
مثل بوسه هایِ تند تند و یواشکی...
مثلِ لحظه های اول سکــ ــــس ، آن طپش قلب ، کندنِ لباس ها ، آن کشش و خواستن ها
مثلِ یک نخ سیــگار ، بعد از همان سکــ ـــس !
مثلِ آهنگ های قدیم کریستی برگ ...
مثلِ دیالوگ های فیلمِ شب یلدا ...
مثلِ آن بغلی که عاشق ات است ، جدا نمی شود ، تنهات نمی گذارد...
و مثلِ برگشتن آدمی که سالها منتظرش بودی...
آی می چسبــد....
آی می چسبد....
پ ن :آهای آدمِ چهار کلمه ای ، اویی که روزگاری امــیدِ این خانه بودی ، نمی دانم هنوز می خوانی ام یا نه ، راستش من هرگز باور نکردم تو ازدواج کنی ، اما رفتن ات را چرا ، این بار به رفتن ات ایمان دارم ، حالا که جداییمان یک ساله شد من برایِ همیشه تمام شدنِ این قصه را باور می کنم !!
گاهی بعضی آدمها می شوند ، دلیــل مهربانیِ خــــدا !
درست همان موقع که باید...باید...می آید ، می ماند ، عاشق می شود ، چشم برهم می زنی می بینی : خسته ای اما دلیل ات شده ، دنیایت شده ، ساعتها را تند تند می گذرانی تا شب ، تا ماشین اش را جلو باشگاه ببینی ، تا خودش را تماشا کنی وقتی آشپزخانه را زیر رو می کند و این طرف و آنطرف می رود تا آب پرتقال بگیرد ، قهوه درست کند ، گاهی لوبیا پلو بپزد یا املت !!
دلت را کسِ دیگر ، جای ِ دیگر می کشد ، نابود می کند ، این طرف ترمیم می شود، قاطی می شوی با لحظه هایش :
پیراهنت توی کمدش ،کنار کت و کاپشن هایش ، کنار آن لباس ها آویزان می شود .
دمپایی هایِ قرمز رنگ مسخره ، گوشه و کنار خانه اش گم می شود
اسباب بازی بچگی هایت کنار تختش !
آهنگ هایِ دوست داشتنی ات توی ضبط ماشین اش !
دست خط ات ، شعرها و پرت و پلاهایت ، عکس و نقاشی هایت، جای جایِ آنجا !
و بوی عطرت که عاشقش بود، ذره ذره هوایِ آن خانه . . .
تابستانِ لعنتی تمام می شود و فکر می کنی درست می شود اوضاع ، می خواهی اش ، می خواهدت ، یادت می رود آدم عاقل از یک سوراخ دوبار گزیده نمی شود ، باز گند می زنی ، خدا هنوز قهر است ، او هم می رود راهِ دور !
باور نمی کنی ، دست و پا می زنی ، می جنگی ، بعــد الکی خوشحالی ، لج می کنی ، اخم می کنی ، ترکش می کنی ، تـــرد می شوی اما !
دست آخر همه چیز را میچینی کنارهم ،
نه !
هیچ چیز با هیچ جور نمی شود . . .
پ ن : با بغلت چه کردی که دیگر نمی چسبد بویِ تن ات به من ؟ !
پ ن 2 : بس کن !!
می گذرانم . .. .
این نداشتن و رفتن ات را ...
این روزهایی که خسته ام و دلخــور ، شب های سخت امتحان ، بعد ازظهرهایِ کافه ، بدونِ تو
نیمکتمان خالی و تنها ...و سیگارهایِ بی تو !
همه این ها را سر می کنم ....
این نبودنت ، این راه دورت ، این دلم که بد جور هوایت می کند ...که بدجور به تو احتیاج دارد .
همه این ها را سر می کنم به امیدِ آن یکی دو روزی که قرار است پا به شهرت بگذارم ، همان لحظه ی فرودگاه که می دانم به محض دیدنم ، صورتم را می بوسی ...و خانه ات که ساکم را میگیری و با لحنی که فقط مال توست ، می گویی : خوش آمدی !!
پ ن : این بار تو ، نامِ کوچکم را صدا کن !!
دنیا می شود ، سیگارم ، پنجره ی اتاقم رو به روی چراغهای فرودگاه ....
من ... همان آدم همیشگی ، با خواستن ها و همه ی نبودن ها ،
دلم تنــگ می شود برای موهایم . . .
چشم هام همان است اما . . .نگاه دارد ولی برق نه !
بوسه های بی حد و داغ ، بی دلیل و عاشقانه را جمع می کنم برای جمعـــه !!
و گذشتن هنوز خوب است ،
گذاشتن و گذشتن خوب است !
پ ن : تو را دوست دارم چون درست همان موقع که باید زنگ می زنی ،
تو را دوست دارم چون با من قهوه میخوری و سیگار میکشی !
چــرا یک نفــر پیدا نمی شود کنارش دراز به دراز خوابید ، طاق باز رو به سقف ، حرف زد یا گله کرد ، کمی ، بغض کرد ، همانطور دراز کشیده دستهایش را جمع کرد روی سینه و برایش درد و دل کرد و گریه کرد ؟
و اینجا...حالا.....
تمام دلتنگی های جهان ، به اتــــاقِ من ختم می شود !
پ ن 1 : این کامنت قدیمی یست اما...
تو فقط مظهر غم و نا امیدی ای...
هر وقت میام اینجا فقط دلم میگیره...
چیکار کنم که دیگه نباشی؟ ...
چیکار کنم که دیگه نیام اینجا و این وبلاگ لعنتیو نخونم؟ ...
اس ام اس بده....زنگ بزن ، لعنتی!
بگو :باید باهم حرف بزنیم
میدانی؟ من : عاشق ِ باید و باهم و حرف ام !
بعدا نوشت : ایـــن آهنگ ....دوستش دارم ، عجیــب!
یادت هست پریشب ،؟؟
گفتم : خستم ، غمگینم ، حالم خوش نیست ؟؟
که گفتی : لعنتی ، لعنت به دلِ تو که همیشه تنگ است ، که همیشه گرفته است؟
مال همان شب است ،
رفتم رو به روی آینه....با یــک قیـــچی .
حالا موهایم کوتاه است !
یکی تیـــغ را سر می دهد روی رگش و تمام
یکی هم مثل من فکر می کند به بستن این وبلاگِ لعنتی !!
چه فرق می کند ، که هردوتاش می رسد به هیچ ، به آخر ، ته ، انتها
اسمش این است :
خــــود کشی !!
پ ن : بلاخره می آید آنروز که این صفحه را باز میکنی و فقط چند نقطه می بینی...فقط چند نقطه ! انوقت هم تو خلاص شدی هم من !
من پسربچه دوست ندارم
بیا دختر به دنیا بیاریم..
تو بشو بابا...
من مامان
مگه نه اینکه جفتمان عاشق ِ پاییزیم ،
اسمش را می گذاریـــــم :
آبــــان !!
شب و شومینه و شمع و تو و مشروب و نگاهت
من و مستی و یه دنیا بوسه از لبای داغت
تو و گرمای وجودت, تو و چشمای صبورت
من و تشنگی و لبهام, من و شوق از حضورت
توی آغوش تو دستام, روی لب های تو لب هام
تو فشار سینه هامون, گم میشم من تو وجودت
همه ی دلواپسی هام گم و گور میشه تو دستات
اما نه یکی میمونه, ترسم از یه روز نبودت
عزیزم هرچی که گفتم, واسه من حس عجیبه
مثه حس مرگ شیرین, بغلت با هر سکوتت...
:
:
همیشه ناب ترین دیالوگ ها وقته مستی رخ می دهد :
و امروز چهارم دی ماه بود !!
شلختگی
تلخی
عصبی
من همیـــنم این روزها و نه چیزی بیشتر . . .
آرام نمیگیرم ،دلم می خواهد یکهو ، بعد حسود می شوم به سیمِ گیتارت ، به ردیفِ سازت ، به انگشتهایت که گاهی کشیده می شد و تو خودت نمی دانی اما بهترین صدای دنیا را خلق میکرد
تصور می کنمت روی آنِ کاناپه لعنتی ، طلاقِ گوگوش را می زنی و میخـــوانی برایم !!
نمی شوی آنکه باید باشی ....
نمی آید آنکه می خواهی....
و تمام می شوی ،
لعنت به همه آدمها که هیچکـــدامشان " تــو " نمی شوند برایم !!
:
:
پ ن : چرا نمی آیی؟؟ چرا دیـــوار نمی شوی میــانِ من و این همه دلتنــگی !!چرا؟؟
خیانت که کاری ندارد . . .
اصلا کیف هم می دهد ،شیرین کاری ها و لوس بازیت را با کس دیگر تقسیم می کنی ، لباس هایِ زیرو رویی که " او " دوست داشت را برای یکی دیگر می پوشی ،
خنده هایت را و غم و آرامشت را جای دیگر ، کنارِ کسِ دیگر تجــربه می کنی.
در عوض حرفهایی که می خواهی هم از زبان " او " می شنوی .
خیانت که کاری ندارد ، فقط اولش کمی درد دارد... بعـــد عادی می شود.
آخر شب که بر میگردی خانه ، رویِ تختت که دراز می کشی ، با خودت می گویی : همین است دیگر ،چه خوب! روزها اینطور می گذرد ، فکر می کنی : لابد زندگی یعنی همین !!
به نتیجه اش بی اعتنا باش.
اما وجودت تا مـــن ادامه دارد و نمی دانی !
همین است که هر روز صبح درِ این خانه را می زنی و هنوز نمی دانی ، ما جدا شدیم اما آخرین نگاهمان چنان گره خورده بود بهم که روحت تا من ، تا این جا ، امتــداد پیدا می کند و آخر ، تمام پست ها متعلق می شود به خودِ خودت ، حتی آنهایی که اصلا مخاطب ندارد و یا مخاطبِ دیگر دارد و حتی آنهایی که مال سالها سالها قبل است !!
جانت را پس می دهم بروی ، صبر کن
کم کم !
تو پلک هایت را ببند ، من این قصه را تمام می کنم !!
مثل آن زنی که شوهرش صبح با دلخوری و قهر از خانه بیرون رفته بود.
امــا حالا ،
غروب شده ، پیراهن ِ نو ِ گل گلی اش را از کمد بیرون می کشد و به صورتش دستی می برد و شام می پزد و میز را می چیند و شمع روشن می کند...، منتظر می نشیند تا مرد ِخانه بازگردد !!
:
:
منــــهم !!
. . .
چیزی شبیه دوستت دارم در من است ، که رهایی از آن ناممکـــن ، که دوستت دارم ، که از این اتفاق کثیف تر هم وجود دارد ؟؟
چیزی شبیه انتظار هم می ماند....همیشه و هر لحظه ...تلخ و کرخت ، عجیب و بی خاصیت
و ... این دل است با هوسِ یک بوسه، بی هوا و بی حرف...چه می شود کرد دل است دیگر هوس می کند! اندازه گاو نمی فهمد...
پ ن : فکرم درد می کند ، من دی ماه را جدی میگیرم ، تا در نرود از دستم ، مثل و مهر و آذری که رفت !
پ ن : گاز و بگیری و صدای ضبط را بلندِ بلند ....و یه کمی چای واسه من بریز
حالا گیریم این وبلاگ هم مثل خودم:
یک پست آرام ، یک پست غمگین
یک پست خصوصی ، یک پست عاشق
یک پست سوهان روحت ، یک پست بی نظیر
یادت نرود این خانه ، خانه نیست ، خرابه ست ، همان که نویسنده اش این روزها بدترین دختر روی زمین می شود ....
می پرسد تو چه جور دختری هستی؟؟
دستهایت همیشه خالیست ...نه دستبندی ، نه انگشتری ، نه حتی گوشواره و گردنبندی...با تو چرا از این زرق و برق های قشنگ ِدخترانه خبری نیست؟؟....
جوابش را نمی دانم
اما تنها به یک دستبندِ بی خود با وجودم ،که جا گذاشتم...... تهِ کشوی یک کمد ، یا شاید سطل آشغال
کسی چه می داند؟؟
هرکسی قایمکی های خودش را دارد ، چیزهایی که هیچ کس جز خودت نمی داندتشان...
قایمکی های من زیاد شده این روزها ....
شنبه و یک شنبه هایی که بعد از دانشگاه ، ساعتهای سرد ، تنها روی یک نیمکت لعنتی می گذرد...
سیگاری که دزدکی از جیب علیرضا کش می روم و آخرشب کنارِ پنجره اتاقم دود می شود و تمام...
دفترچه جیبی ِ کوچکی که هر شب پر می شود از حرفهای بـــد ، چیزهایِ بد
و آخرهم اشک هایی که فقط تویِ حمام ، زیر دوش آب داغ ...می ریزد و گم می شود ..قطره....قطره....قطره
پ ن : چرا باز نمی گردی پس؟؟ مگــر تو قهرمان من نبودی؟؟
مرده که حتما نباید توی قبر باشد ، یا مثلا یک موجود بی جان در عمق خاک، مرده می تواند زنده باشد ، زندگی کند ، صبح برود سرکار ، شب وبلاگ بنویسد....
حتما که نباید چاقو دستت باشد یا مثلا تفنگ رویِ شقیقه کسی بگذاری ، وقتی توی رابطه هستی ، دروغ می گویی، حرف ها و بوسیدن ها و خواستن ها ، تخمت هم نیست ، آن وقت قاتلی ...
تو آدم کشی ...
مــرا می کشی ، خودت و این احساس لعنتی را...
حالا بــرو حض کن با تنهایی هایت ، حض کن که من هم می کُشم این روزها ، گره ی رابطه مان و تلخی ِ زهرماری وجودت ....
چشمها و حرفهایت
همه را می کُشم....
و تازه می فهمم " برو به درک " عجب جمله ی شیرینی بود ....
می دانم ، می توانم ، می شود . . .
بعضی آدم ها جایشان وسطِ قلبت نیست ، باید پرتشان کنی آن گوشه ها ،آن دور دست، آن کنار....
آنقدر پنهانش کنی تا روزگاری که خودت هم حتی یادت برود کجا گمش کردی ، یادت برود چطور می شود پیداش کنی.
پ ن : وقتی نا آرامی یا خسته ، به یک لیوان چای اعتماد کن ، شاید زندگی را برایت ساخت تنها چند دقیقه حتی!!
پ ن2 : زندگیه این روزها از همه بیشتر سر و سامان دارد ، حماقت ها می رود کنار ، فراموشی بهترین انتقام است !!
می پرسم دوست دختر داری؟؟
می گوید :نه ، معلوم است که ندارد ، می دانم که ندارد ، نمی داند که سوالم تنها شیطنتِ کودکانه یست تا دوباره اعتراف کند ، دوستم دارد ، که واقعا دارد...بعضی آدمها دستِ خودشان نیست ، اصلا خلق شدند تا بی خودی عاشقت باشند ، تا اعتماد به نفست باشند ، تا بهانه ای باشند که تلخیِ دنیا را از دلت دور کنند و در عوض روز به روز تلخی را برای خودشان بردارند ، ...
تو سردتری...سنگ تری...
دستهایت کوچک است ، میان انگشت های مردانه اش گم می شود ،
تو نمی خواهی ،
انتقام عالم را یک جا از او می گیری....
پ ن : چند وقتی یست دنیا را فرستادم درک .....
عجب حـــــالی !
نگــــاه می کنی به آسمان
خد ارا صدا می زنی
خداست دیگر ، نگاهت می کند اما از آن بالا بیــ ـــلاخ حواله ات می دهد،
یعنی محکومی ،
یعنی زندگی کن به هر آنچه من برایت رقم زدم !!
پ ن 2 : تو عاشقی شاید ،
هی لعنتی ، کامنت پستِ قبل حرف نداشت !!
عـــق می زنم ،....
اما هیچی بالا نمی یاد
نه غذا
نه درد
نه غم
نه هیچ کوفت و زهرمار دیگه ای....
من دیــگر آن دخترک سر به هوای احمقِ دیروز نیستم ، گنده شدم ، شاید شبیه مردی میان سال باچشمهایِ آرام و عاقــل که زل زده آن دورها و باز آرام است...آنقدر که دنیا اگر خراب شود او هنـــوز ساکت است...
کسی چه می داند حجم تمامِ تلخیِ لحظه ها که در این یک سال بر من گذشت؟؟؟
کسی چه می داند از این خدا که مالِ همه آدمها نیست انگار ؟؟
از این روحم که می دانم از جانم کنده شده ...
از این تو که دیگر برایم تــو نیستی...
و از این چند نقطه ......
امان از این چند نقطه که وای چقــــدر حرف دارد برای گفتـــن !!
. . .
پ ن : هوسِ گریه دارم ، که دستی باشد سرم را تویِ سینه اش بگیرد و زیر گوشم آرام بگوید.....ششششش !!
میدانی که "درد" را از هر طرف بنویسند " درد " است
و تو را از هر طرف بنویسند خودِ تلخــی .....
پ ن : برو گمشو....نمی خواهمت که خواستن ات هم بی رحــم است !

می دانی که کجاست اینــجا؟؟
همان نیمکتِ روبه رو خانه مان ، همان نیمکتِ آخر ...که شاهد تمام شدنمان بود ،
برای همان شب سرد و بارانی یست ، که نگاهت نکردم و فقط آرام بودم ، پک زدم به سیگارم و همان شب تمام شد ....
این عکس تنها برای اینکه یادآور باشم تو رفتی ، تو بهشت را ترک کردی و رفتی....
حالا ببین چه ساکت و زیباست ، بدونِ تو
بدونِ من
بدون من و تو ، بی هم !
همیشه روزگار درهم و برهم وگند است فقط گاهی نمی فهمی چرا؟؟
چرا هوا این همه سرد است اما دستهایِ او آتــش !!
چرا دلت بغل می خواهد و تنها آغوش اوست که کافیست برای آخر ِ دنیا شدن!!
از همه بیزاری، از خودش بیزاری، اما باز می خواهی...خواستنِ اورا می خواهی.
نگاهش می کنی و دستهایت را باز ، تا گم شوی در آغوشش و درست آنجا، همانجایی که همه چیز راحت ،همه چیز شدنی ست .. خوابیدن، فنا شدن، مخلوط شدن، دردکشیدن باهم !
و البته آنجا هنوز شیرین است همه چیز ، حتی مـــردن!
پ ن :این نوشته ها مخاطب ندارد....دیگــر ندارد ،
می بینی من هنوز پست های بی نظیر خلق می کنم!
کلاهِ سوئی شرتم را می کشم سرم و کنــارپنجره می ایستم، سیگار می کشم...سرما خوردم و با هر پک ، تمامِ وجودم تیر می کشد اما نه ، نمی شود از این باران و سرما گذشت، اصلا پاییز حیف می شود اگر عاشق نباشی و دلتنگ نباشی و ساعتها لبِ پنجره صبر نکنی ...!!
می دانی؟پاییز حرام می شود اگر به او فکر نکنی !
پ ن : من اینــــجا کسی را آزاد کردم و نشد .حالا این روزها که" باید نباشد "چــرا رهایش نمی کنم تا برود؟؟؟
همان پیراهنِ زرشکیِ ساتن ام ،
مهمان می آید و تنهام و می پوشمش....
بعد از یک سال ،
بویِ تو را می دهد،بویِ منِ خوشحال را ، بوی خنده هامان ، بوی تو وقتی بودی وعاشقم بودی !
دَر همیشه به یک پاشنه نمی چرخد ، زندگی یست دیگر ، گاهی خوش می گذرد بیشتر اوقات اما... بد می گذرد !
پ ن : دنیایِ این روزها یعنیاین آهنگ و بدونِ تو هیچــم !
پ ن2 : تصور می کنم ایستاده ام نزدیکت ، چشمهایم را محکم می بندم و فشار می دهم بهم ،داد می زنم :اگر همین الان بوسم نکی جیــغ می کشم ...دلت برایم می سوزد و دیگر لبهات می شود برایِ خودم !
پ ن 3 : می بینی لعنتی بوسه چه به ما دوتا می آید؟؟؟
این آذر در راه است.
و من یافته ام زندگـــــی "طور دیگر "نمی شود ، می دانم تا ابد دنیا همینطور تلــخ و اعصاب خوردکن و (( گـــُه ))باقـــی می ماند .
:
:
پ ن 2 : مگر می شود دلتنــگ من و پارسال این موقع ها نشد؟؟مگر می شود حال مرا نپرسید ، این روزها؟؟
زندگـــی همرنگِ چشــم های من است...
همرنگِ ماشینِ تـــو !
می بینی؟؟زندگی ،مشـــکی ست حــالا!!
" تمــامِ من " اینروزها دیگر بی معنی شده، چیزی از من ، جایی جا مانده که منِ نصفه را دنبال خود می کشاند آن دورها و دوباره دست خالی باز می گرداند.
تا صبح حرف می زنیم و از وبلاگم می گوید و از خودش و از من که اگر مردی را دوست داشته باشم او می چسبد به آسمان...
من می خندم و باور نمی کنم
او جدی ست و راست می گوید
آخر دوتایی به این نتیجه می رسیم:
گذشته ها زیاد اشتباه کردیم و حالا چه زود دیر میشود، زوووود !!
پ ن : یک کافه دنج تو میرداماد ، ماهیتو با شکر و سیگار .....و اینطور خوب شود یک جمعه ی کوفتی را تمام کرد !!
در آغوشش می کشی و محکم می فشاری اش به خودت، زل می زنی به چشمهاش و خیره می شوی به نگاهش
آرام می گویی: با من بازی نکن !
:
:
:
و او درست همین کار را می کند !!
روح تکه تکه...
و چه حال بهم زن است این وبلاگ با منی که ادامه دار نخواهــــد بود برای تـــو !
کاش نیرویی وجود داشت ماورایی تا تمام شدن، تا آخــر ، که تخته کند در ِ این خانه و برای همیشه پایان دهد پست های بی مخاطب و دست نوشته های ِ لعنتی و دور و دور ریختنی ام را
.....
پ ن : قهوه ی تلخ و بستی و هر از گاهی پک های نصفه ی سیگار...این کشف تازه ی من است وقتی آن بیرون برف می آیدو خانه خالی و من تنـــهام!!
مهم نیست...
بوسه های یواشکی ، دلتنگیهایِ بی دلیل ، بغض های عجیب و اشک هایِ بی بهانه
مهم نیست ...
بزرگراه گردی های بدونِ حرف و حرفهای بدونِ حرف
و بلاخره مهم نیست اگر دلم کوچک شده و هیچ نمی خواهم ...تنها جـــز یک لبخــــندِ کوتاه بر این لب ها که چه بی روح است این روزها
پ ن : مهم نیست اگر ندانی پاییز آمده و چه کسی ست آنـــــــکه تو را در باد صدا می کند؟؟
کاش...
آه ، امان از این" کاشکــی ها " که مریض و کسل است وقتی از فکرت می گذرد و بی اختیار روی زبانت نقش می بندد
کاش
کاش بودی همین کنار ، نزدیک به من ، نزدیک و نزدیکتر ، درست رو به روی چشمهام...همنفسِ نفس هام ....می شد خیره شد به لبهات... دست کشید به تک تک ِ اعضای صورتت ، پلک ها ، بینی ، ابروها..چانه و چال هایِ کنار خنده هات، آنوقت پشت ِانگشتهایم را سُر می دهم به گونه هات، نزدیک گوشها...به لبِ پایینی ، بعد لبِ بالایی...بعد چشمهایم را می بندم و می بوسمت و دنیا تمام می شود !
به خدا که واقعا تمام می شود !
پ ن : این یک عاشقانه ی بی نظیر است ، حال و هوایِ پاییز و باران ، خاطرات و این همه دلتنگی، همه باهم چیزِ مهمی نیست ... تخمـــ ــت هم نباشد!!
یک نخ اسه تقره ای...
و من دلم قهوه می خواهد ...
اسپرسو با طعمِ لبهای تو
بدون شکر و با شیرینیِ لبخندت
حالا همه چیز جفت و جور است :
من
سیگار
قهوه
طعمِ تلخ نبودت ...
پ ن : وقت نداریم ، بیا همدیگر را بغل کنیم!!
پ ن 2 : ری را .....!!
تو بهترین بوسه ات را بگذار برای خداحافظی
در عوض من قول می دهم ، عاشق لحظه ی رفتن باشم
عاشق آن آغوشی که بوسه ی آخر شدنمان را دارد
وعاشق آن دستهایی که برای آخرین بار لمس می کند تمامِ تنم را !
پ ن : تو اینجایی!! خواندن این وبلاگ ناخودگاه است ، برایت ....می دانم ! و من هر روز و همیشه می نویسم وباز می نویسم : با اینها به تو خیانت می کنم ، با اینها از تو انتقام می گیرم....
می جنگی...با دستهایِ خالی ،
یک سال می گذرد و بعد از این همه کلنجار و کش مکش با دل ات ، فکر می کنی بزرگ شدی..اما تنها همین پاییز ، هوایِ ابری ، فقط چند قطره باران و فقط این آبان و آذر ماهِ در راه ، کافیست تا بازگردی همان جایی که از اول بودی و یک عالم" دل تنگتم" و یک عالم "بوسه "بــاد کند رویِ دستت و تمام احساس های عجیب این چند وقت از نفرت بگیر تا حماقت همگی بماند بیخ ریش خودت
بغض میکنی و نفسِ عمیق می کشی و آرام زیر لب تکرار میکنی:
قصه ی ما تمام شده !!
پ ن : این جا و این پست....تمامِ غم ها و تمام شدن های من و گوشه ای از جنگِ خودم با خودم !! آهنگ و عکس و مخاطب ام در این وبلاگ بر همه چیز گواه است !!
پ ن2 : هرچیزی که صورتی باشد ، قشنگ می شود ، مثل یک پیراهن یا یک جفت جورابِ صورتی ، یک نگاه ، یک رژلب و یک لبخندِ صورتی !!
می شود یک ساک دستی، خیلی بزرگ نباشد ، اندازه ی لوازم ضروری هم که باشد کافیست ، درونش یک دست لباس جا شود وعطر و شانه ...و یک کتاب شعر برای وقتهایِ دلتنگی !!
می شود یک شیشه جا داد در این ساک ، که: مثلا "اسپیرنفِ آبی "
می شود مقصدِسفر شمــال باشد و تـــو همفسرش... !
می شود غمگین نباشم یا دلگیر یا محــال ،
و حتما می شود زندگی را ریخت تویِ همین ساک و رفت تا آخر.
این روزها همه چیز " یک طوری " است ، هرکسی "یک طوری " های خودش را دارد ، برای من دیگر جان کاه شده ...از شورش در آمده ، بی مزه و بد مزه شده ،
آه ، لعنت به تو ...
لعنت به این حال و هوای بارانی که دنیا را از آدم می گیرد و اصلا زنده بودن را هدر می کند...
پ ن : فکر کن من و تو ...هوای سرد و بارانی ،بخاری ماشین ات ، جاده و این آهنگ
از " تـــــو " تا "بی تـــویی " راهی طولانیست ، بیشترش را من آمده ام ..،
و البته کــه انچــه روح را می گــ ـــاید : همین دلتنگیست ! همین حال و هوایِ این روزها که نفوذ می کند در جان و تن .... مرا پیر می کند و خسته ...
و تو مهربان نیستی !!
پ ن :این سرمای عجیب و سرد ، یعنی بلاخره زمستان آمد!!
پ ن 2 : نمی دانی و نامِ من 4 حرف دارد!!
فراموش می شود...
این دلتنگی
که دوستت دارم
بوسه ها
آغوش داغت
بوی عطرو سیگارت
فراموش می شود ، خاطره هایی که گه می زند به زندگی
تکرار این عاشقانه ها
و اسم ات که محال می شود
و اسم ام که یادت می رود حتی چند حرف دارد !!
یک زن قوی !! یک زن آرام ، واقعا چگونه است؟؟
دردهایش را چه می کند؟
کجا می ریزد دلتنگی اش را؟
شبها آخر چطور خوابش می برد و روزها چطور کار می کند و به زندگی ادامه می دهد؟
هرچه می کند یا هرچه باشد تلاشم بی فایده است وقتی این همه زور می زنم تا شبیه اش باشم ،
من نمی دانم این زن راضی..این خانوم قوی با جایِ خالی ها چه می کند؟؟
فقط می دانم ،
در این روزهای پر اضطراب و بی تاب ،با این تمامِ درها بسته و با این زخم های کهنه و تازه ...یک زنِ بیزار و متنفر تنها چیزیست که به من نزدیک است !!
پ ن : وقتی قصه ای تمام شود و پست هایت تخــ ـــم مخاطبش هم نباشد ، ناچاری یا مخاطبت را عوض کنی یا عاشقانه هایت یا جفتش را!!
یادت است اولین باری که شنیدیم اش ؟؟
که چراغهای خانه ات را خاموش کردیم و شمع ها را روشن ، تو آن طرف نشستی و من این طرف....
پنجره ها را بستیم ، بس که هوا سرد بود ، بهمن بود شاید ، لحظه ای چشم بر نداشتی ازم ، زیر آن نور ، کنار آن سرما ، سیگار کشیدیم
یکی...
دوتا...
سه تا...
...
و آهنگ باز خواند و باز از اول
یک بار....
دوبار...
سه بار
...
مالِ آن وقتهایست که حال و هوای رفتنم از ایران بود و اولین بار بغض ات را آن روزها دیدم ، خودم چه کلافه ...دلتنگِ آن دیگری و تورا ندیدم هرگز ، چه غمگیــن بودم...چه سردرگم و چه متنفر، از او ،از خودم ، از دنیا ، از عشق...
حالا هنوز همان حال را دارم و هنوز ...آخرین مهر از آخرین پاییز ،
و این آخرین لبخند....این آخرین بوسه
بعد از تو این شبها تکرار کابوسه !
پ ن :اینجا هنوز یک دیوانه دل درد دارد !!
آه که چه سخت می گذرد....
مرا صدا می کند : خانومِ بی نظیر ،نمی داند بی نظیر بودن چه بهایِ سنگینی داشت و اصلا خانوم بودن چه سخت شده این روزها....
هیچ چیز خوشحالم نمی کند ، حتی فکر کردن به پارسال همین موقع ها .....
پ ن :: مهر برایِ من یک پسر بچه ی لوس و شیطان است که تنها وجودش همه چیز را بهم می زند !
پ ن 2 : این پست را از همه بیشتر دوست دارم ، وقتی به تو فکر می کنم و آن کوچه و آن خانه با درِ شیشه ای آبی !!
صورتش همان است ....چقدر شبیه هم ، مو نمی زند با خودش!!
اونمی فهمد و من از بیرونِ سالن نگاهش می کنم ، آنقدر تماشا می کنم تا خسته می شوم و آخر لباسهایم را می پوشم و می زنم بیرون....
تمام راه تا خانه را با خودم فکر میکنم :
هیچ چیز این دنیا عادلانه نیســـت !!
هیچ چیزش !
دلت که تنگ باشد ، دیگر حالیت نیست چقدر خوشبختی می آید کنارت و نمی بینی و از رویت رد می شود و می رود.
وجودت یک نفر را که زیاد بخواهد ، یادت می رود هوای این روزها همانیست که کل سال منتظرش بودی ، هوا سرد می شود و گرم می شود و باز می آید و بازمی رود.
غمگین که باشی ، قــدر این دنیای مجازی را نمی فهمی اگر او هر روز اینجا سر می زند و رویِ صفحه اصلیِ پروفایل ات " دنیایِ این روزهای منِ داریوش "را می گذارد
سکوت که زیاد شود ، یادت می رود حتی " نــه " گفتن ها چه خوب بود وقتی آنوقتها بود و اگر گاهی از زبان اش نه می شنیدی
می رود راه دور و تو می مانی و احساسِ عجیبی که کاش تنها یک ثانیه آغوشی وجود داشت تا تو را قورت می داد و دلتنگیهایت را پرت می کرد آنور دنیا وآخربرایت لحظه ای فقط آرامش می آورد
پ ن : محسن طنابنده و محسن نامجو، در یک فیلم کنار هم ، این دو محسنی که من بی اندازه دوستشان دارم...
پ ن 2 : غم دانه دانه می افتد روی صورتم ، شور است طعم نبودنـــت !
پشت کتفم...شانه ی راست
تاتــــو کردم ،
درد دارد و می سوزد.....زخم هم شده....
اما حالِ خوبیست.....
این تنهــــا چیزی که تا ابد با من می ماند....
پ ن : فقط به درد این نمی خورم که برای عروسکهامان اسم بگذارم ، من به اندازه ی تمام ثانیه هایِ باهم بودنمان احساسِ تنهایی می کنم !
پ ن 2 :نبودی ، نیستی ، اولین هفته از 26 سالگی ام افتضاح بود ...
صبر کن این تازه شروع کار نویسندگی یست
پستی خواهم نوشت ، تمام وبلاگ نویسان دنیــا به آن غبطه خواهند خورد
یک متنِ چند پاراگرافی ، شاعرانه و عاشقانه....
هزاران کلمه ،پشت سر هم ،تنها و فقط تکرار نام تو... !!
پ ن : این تکرار ، تکرار نامِ چه کسی یست.. نمی دانم!
پ ن : درس و دانشگاه و استخر و باشگاه ...می گوید اینقدر کارنکن ، راههای دیگری هم برای خودکشی هست ، نگران نباش جز آغوشِ آنکه باید ، هیچ چیز برایم کشنده نیست ..
دنیـا را بهم می ریزد این آهنگ!
چه می خواند این لعنتی؟؟چه می گوید؟؟اما به قول خودت ، مادرقحـــ ـــبه خوب می خواند!!
اصلا من و تو را می خواند!
و پاییز سالِ بعد ....همان بعدی که برای ما وجود ندارد !
پ ن : بکش! عیبی ندارد ،تا دلت می خواهد سیگار بکش ...آخر یا سرطان دل می گیری با سرطان ریـــه !!
پ ن2 : تو فکر یک آغوش محکم باش...آغوش این دیوانه محکم نیست...صدبار گفتم باز یادت رفت...دنیای ما اندازه ی هم نیست !!
کیک و عطر و شمع و بوسه....
روزگار قهر کرد و من به دنیا آمدم ، ....
کاش خدایی وجود داشت ، ..حالا که این همه می خواهمت .. سالروز تولدم ، تـــورا به من هدیه می داد !!
کاش....
:
:
پ ن : دیگه این آخره خطه .... نقطه .
گاهی چقدر آرزوی یک دست دارم که وقتی تنها و غمگین گوشه ای ایستادم از پشت بیایدو دور کمرم حلقه شود....
گاهی چقدر محتاجِ یک نگــاه ام ، با دو چشم که چشم از چشمهام بر ندارد حتی لحظه ای ...
گاهی چقدر آرزوی یک آغوش دارم که بیاید....باشد و بماند .....و ترس از نبودنش ، ترس از رفتنش ، ترس از دست دادنش، لحظه های خوب بودنش را خراب نکند....
آه...
این گــاه ها چقدر زیاد می شود گاهی ....
پ ن : گذشته های این وبلاگ همان حماقت مکتــوب من اند ، که ثبت شده اند و مثل احساسِ این روزهایم باد کرده اند روی دستم.
پ ن : بعضی عاشقانه ها درست است که بی خودی خرج شدند ...اما حیف اند اگر یک پست خصوصی باقی بمانند...!
| Design By : Pichak |