مــن ایــنجا بـــس دلـــم تنــگ اســت

اینجا سیاهی ست...اما همه ی من نیست

بیا عزیزِ دلم!

زود تر بیا که من عاشقِ عشق ورزیدن به توام...

بیا که می خواهم شالِ قرمزم را سر کنم ، بیایم پیشوازت فرودگاه !

نترس و بیا...

دنیا مالِ من و توست.... کافیست اراده کنیم تا همه چیز همان شود که  می خواهیم

تا کائنات دست در دست همه بدهند که خوشبخت شویم

بیا جان و نفسم!

بیا که خدا نشسته است ، گوش می کند به صدای دلِ ما .....

بیا که تو را انتخاب کردم!

بیا همسرت را با خود ببر....من می خواهم با تو بمانم، با تو بخندم...با تو بمیرم !!

همه چیز آماده است!

بیا دستم را بگیر با خود ببر... که تویی تنها دلیل نفس کشیدن من !!

 

حالا که تو هستی و روزگار خوب می چرخد و شبها آرام می خوابیم  ....

پس بیـــا

بیا که من عاشق عاشق بودنت ام ، بیا که من عاشق بهم رسیدن ام !!

 

 

پ ن : مرا هزار امیــــد است و هر هــزار تویی !

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/۱۱ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()

کم نبود اما تو کم کم بیا...

این همه ،یک جا ... زیاد است

این  همه خواستن باهم ... زیاد است...

نگرانی هایت را به من بسپار ، اعتماد کن ، صبور باش و لطفا.....ادامه بده !!

عاشقم بمان اما مردِ من،  لطفا آهسته... آهسته....

مرا آهسته بخواه!

که حجم این همه بی حد دوست داشتن، این روزها و ماه های آخر را سخت می کند و سختتر!

کمی آهسته تر پســر.....این همه خالص، عاشق نباش....معشوقه ات توان ندارد، ظرفِ دلش کوچک شده این روزها!

می ترسد از این همه خواستن بمیـــرد!

بمیرد و نبیند وقتی محکم آغوش گرفتی اش  و زیر گوششش زمزمه می کنی آرام:

آخر بهم رسیدیم!!

 


 

پ ن :  فرودگاه خوب است....به گمانم فرودگاه ها را اصلا برای رسیدن ساخته اند...چند وقتیست تنها به همین فکر می کنم !

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/۱٥ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

 خوشحالیه امشبم

کیک شکلاتی بی بی از آن طرف دنیا سفارش داده شده بود

میهمانی هم که حرف نداشت

حسی آرامش و خوشبختی که انتها ندارد

و این آهنگ

این آهنگ که به مناسبت روز عشق به همراه یک عالم چیزهای دوست داشتنی برای خودم بود

خودِ خودم!!!

 

 

 

پ ن : فعلا ما کیف می کنیم باشد که این حال مدام باشد !!!

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()

عشق که بیاید همه چیز بازمی گردد

دوساله می شوی....

سبک تر نفس می کشی و روزی هزار بار به دنیا می آیی

حیف است اگر این روزها را ثبت نکنم....باید یادم بماند خوب بمانم و لابد به قدر کافی خوب بوده ام که خدا  کمی از وجودش ...کمی از پاییزش ...کمی از آسمان و کمی از زمین اش برایم عشق گذاشت کنار و انگار یک جعبه روبان پیچ پر از حالِ خوب ،   وقتی به یک عالم بادکنک رنگانگ وصل شده بود ، برایم پایین فرستاد تا  یک شب که خواب بودم کنار تختم نشست و آرامش اورد و خوشبختی .....

حالا خوبم.....

خوب تر از همیشه...آنقدر خوب که حتی آخرین ها هم  آزارم نمی دهد

آخرین زمستان ...آخرین پاییز...آخرین  ماه ها و روزهای باقی مانده در ایران....

 

 

 

 

 

پ ن  : شانزده دی آمد و رفت ....سالروز به دنیا آمدن تنها همسفر بی  نظیر و بی نقص روز و شب ِ این وبلاگ....یار روزهای تلخ و شیرین....مرد همیشه نگران ، هم خون و هم جانم....صفا .....

تبریک نگفتم. به دنیا امدنت را.. ....ببخش این خواهر بی معرفت و کوچک را

 

پ ن 2 : با مهرداد امشب هزار بار گوش دادیمش ....شما هم شریک کیف ما ...این آهنگ

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٦ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

من خوب بلدم اما انگار عاشقی کردن را به تو خوب تر یاد دادند

چشمهایم را می بندم  ، بغلت را تصور می کنم و باز عاشقترت می شوم

وقتی این همه، هم را بخواهیم

دنیا عجب کیفی می دهد !

 

 

پ ن : اگر این آهنگ را روی وال فیسبوکتان بگذارد و  زیرش بنویسد تقدیم با عشق ..شما عاشقترش نمی شوید؟؟

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٦ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()

 

آرام بگیـــر مرد...

آسوده باش !

در این نقطه از زندگی که هستیم حتی مرگ هم مرا از تو جـــــدا نمی کند !

 

 

 

پ ن :پیشنهاد موسیقیایی ! این آهنگ !

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٠ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

 

 

     میــان کندن کــوه و انتظار کشیــدن ، قطــعا دومی سخت تر است !!

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۸ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

خاطرات عجیبند

سنگ فرش ها و آهنگ ها و زمستان ها هم....

تظاهر می کنی پاک شدند اما خاطره ها همیشه می مانند ، هستند  ، تنها باید گاهی دست به سرو گوششان بکشی و هرگز با آنها نجنگی !

دوستشان بداری و در اعماق جانت حفظشان کنی تا ابد....

اگر باهوش باشی خواهی فهمید آنچه که گذشت درتو باقی می ماند برای همیشه ، ....

 

پ ن : آهنگ  قدیمی ِمشترکتان را که شنیدی ، حالت که عوض شد..تازه حرفم را می فهمی !

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٤ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()

 

بعضی روزهایی که قرار است وقت رفتن سرِکار دونه دونه ، با عشق...خودم دکمه ی پیراهن ات را ببندم

یا غروب هایی که، سرت را روی پاهایم گذاشتی و کل روز را برایم تعریف می کنی

و شبهایی که از پشت بغلم کردی و لبهایت را چسباندی به گردنم....

همان لحظه هایی ست که دنیا جای قشنگی می شود برای زندگی کردن ! درست همان لحظه ها....

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٢٤ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

 

خوب که فکر کنی ترسناک می شود....

یک نفر را انتخاب کردی برای همیشه....همیشه ! همان یک نفر که نه می توانی تنهایش بگذاری نه ترکش کنی نه حتی تعوبضش کنی...

آخرین نفری که نمی رود ، آخرین کسی که دستش را میگیری و بعد از آن همه چیز، همه چیز مشترک است از خانه و رختخواب ات گرفته تا تن ات که حالا دیگر هم متعلق به اوست..هم خودت !!

تنهایی ها بی معنی می شود ، او در همه چیز با تو سهیم است ، خنده ها ، غم ها ، اشک ها ، بی ملایمتی ها و خوشبختی ها....

تورا می بیند ، می پاید ، در همه حال نگاهت می کند ، وقتهایی که زشتی ، حمام نکردی ،موهایت شانه و سشوار ندارند یا صورتت نشسته و خواب آلود است..

هیچ چیز و هیچ جا خصوصی نیست ،نگرانی هایت چندین برابرند!

"خانه تمیزنیست ، ناهار خورد؟ لباسش اتو دارد؟ امروز چرا نمی خندد؟ هنوز عاشقم هست؟"

و رابطه ای که هرگز پایانی ندارد که تا مرگ ادامه دارد !

نصف شب وقتی که غلت می خوری کنارت هست ، او حتی در خواب های تو با توست...

حدها ، مرزها ،فاصله ها هرگز وجود ندارند،همه چیز قاطی شد ، مخلوط شد ، یکی شد!

این درگیری و ترکیب را آدمها می گویند  ازدواج !

و این ازدواج گاهی ترسناک است

ترسناک !

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۱۳ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

پاییز حتی اگر کنارم  نباشی هم خوب است.....تو حتی اگر نباشی، هم هستی

این چه عشقی یست که تا این حد، بی حد است؟

که تا ندارد

اندازه ندارد

آنقدر پر زور است که تمام راه ها را می پیماید و زنگ ها را می زند و دستهارا گره می کند و نگاه ها را بهم می دوزد و آخر.....من ِبی طاقت را تاب می دهد تا صبور بمانم برای تو...

آه تو....

من تو را به جای تمام کسانیکه دوست نمی دارم....دوست می دارم !!



نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٧ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

روزگار حتی اگر سرناسازگاری هم که بردارد

من همانم....تسلیم نمی شوم...

می مانم...

می سازم....

صدا می کنم : آهای دنیا؟ من برای تو می جنگــم !!

و عشق  ، اشتباه نیست !!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٢٩ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

این درونِ من چه آرام است...

امسالِ جدید از زندگی ام را با تمام وجود زندگی می کنم و با تمامِ عشق ، تمام رویا ، تمامِ خواستن به جنگ دنیا می روم...

آینده ای تا بی نهایت خوب به انتظارم ایستاده است....

و من ایمان دارم به این همه خوشی....به عشق ....به خدا و روزگار که روی خوش نشان داده است !!

 

برای به دنیا آمدنم خوشحالم و 29سالگی ام را عجیب دوست دارم !!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/۱٤ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

مثل معجزه....

مثل پــاییز!!

راز فصل ها را کشف کردم...

خدا  آرام و عاشق و سرشار از لذت بود...خوشبختی را آفرید،بعد بوسه را...

چشمهایش را روی هم گذاشت و با خودش گفت: بد نیست اگر زمین هم بهشت داشته باشد.....

ذوق کرد ، پلک زد....خندید و پـــاییز را آفرید !!

 

 

پ ن : تا میشود این هوا را باید نفس کشید !!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/۸ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

مگر میشود شب اولین روز از پاییز باشد و همه چیز خوب نباشد؟

اصلا مگر میشود مهر و زمستان در راه باشد و من بد باشم؟؟

من نه تنها که این روزها متولد شدم که پایان تابستان برای من همیشه آغازی دوباره بوده...پاییز عاشق ترم کرده و خوشبخت !   همیشه !!!

همیشـــه پاییز خوب بوده !

نوروز ِ من پاییز بوده !!

امسال از خدا چیزهای تازه و بزرگ می خواهم....رویاهایم حقیقی می شوند و من حتی اگر لباس سفید هم نپوشم.....عــروس می شوم...

در پاییز 28 سالگی ام...من زیباتر از همیشه ام و آنچه می خواهم درست همین حالا اتفاق می افتد !!!

مـــرد زندگی ام بی اندازه عاشق است و در استانه 29 سالگی...بهترین ها اتفاق می افتد، از خانه ی کوچک و خلوت من درانگلستان گرفته تا یک نخ سیگار بعد از عاشقانه هایمان ....

حالا....واقعا زن شدم و اسم شوهر به من خوب می آید......

خوب !

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/۱ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()

فکر می کنم حتی اگر همین نزدیکی ها بود

اصلا پسر همسایه مان هم اگر بود

باز من اندازه ایران تا انگلستان دلم برایش تنگ می شد

انداره هفت هزار هزار کیلومتر دلم می خواستدش و برای بارها و بارها و بارها می گفتم :

دستهایم را رها نکن

نه...

رها نکن!!

 

 

پ ن : به من یاد میدی صبوری کنم!

دانلود آهنگ

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱٧ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

من فکر می کنم خــدا باید مهربان باشد...

شاید هم یک مرد چاق باشد ، که می خندد

و البته خیلی کم، خیلی کم اما گاهی عصبانی می شود !!

خدا باید یک جایی همین نزدیکی ها باشد، مثلا می تواند شبا توی تخت خوابم باشد یا همین حالا که پست می نویسم کنار دستم نشسته باشد....

به نظرم خدا آدمِ خوبیست....اما وقتی ناراحت است نباید نزدیکش شد و به زور اصرار کرد و چیزی ازش خواست ،...

به نظرم خدارا باید رها کرد....

باید فرصت داد به خدا....

تا بیاید...بشنود....بخواهد...

تا او نخواهد نمی شود....و من باور دارم ، اگر صادق باشی و صبور و سالم او دقیقا همانی را می خواهد که تو می خواهی !!

و شاید رمز روزگار همین باشد

به نظرم خدا باید شبیه پدرم باشد ، یا مادرم..یا مهرداد....یا تمام دوستهام...

نمی دانم

باید شبیه همه آدمها باشد...همه حرفها...همه چیزها...همه عشق ها

خدا باید چاق و مهربان باشد !!!!لبخند

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۳ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()

حـــال امشبم را نگـــو !

یادِ سال پیش و شب آخر ، بالکن خانه ی عمو هوشنگ و تمامِ تراس های خانه هایی که  کل یک ماه مهمانشان بودیم و سیگارهای یواشکی که با هم کشیدیم و قول هایی که بهم دادیم و بوسه هایی که تمامی نداشتند....

تمام یک ماهی که بودی...خوب بود !! حتی یک ثانیه از لحظه هایی که بودی ، نگران نبودم و غمگین نشدم...

قلب تو ، از آن روزها تا همین حالا ادامه داشت و هرروز پررنگ تر شد ، عاشقتر شد و عاشق ترم کرد...هرگز تصور نمی کردم عشق را تا این انداره دنباله دار و عجیب !

تا این اندازه تمیـــزو بی نقص !

و بیستم مهرماه تو رفتی ، اما هرگز تنها نشدم، بودنت نفس تا نفس ادامه داشت ، بی هیچ وقفه و کم و کاستی که اگر کوتاهی بود ، تنها از جانب من بود و تو همیشه مهریان بودی و بس!!

حالا اعتراف !

من بی اندازه ،عاشق تو شدم و بدان ،آنی اگر نباشی ، می میـــرم!!

چه اهمیت دارد اگر پست های این خانه را نمی خوانی ، اما تو مالکِ تمامِ منی ! حتی مالک این اعتراف که بیش از همه می داند عشق های سابق هرگز این گونه برای من رها و دیوانه کننده نبوده است.

آری ، دخترخنده رو و زیبایت تا بی نهایت عاشقِ توست...تا بی نهایت !!

که تویی تنها و آخرین مردِ هستیِ من...

پدرِ دختـــر من

و مهربان و تنها تکیه گاه ِ من !

امشب آرام و آهسته بخواب که این اعتراف همه ی گذشته را پایان می دهد و هرچه تو از بهترین ِ زن دنیا بخواهی ، من کنار چمدانم جا خواهم داد و تا آخر امسال برایت خواهم آورد ...تا تنها نشانه ای باشد از عشق راهِ دورِ ما برای فرزندمان که بی همتاترین موجود دنیا خواهد شد !

من ایمان دارم به معجزه

و تو......

ریتم خوش آهنگِ خوشبختیِ ِمنی !!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢٠ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()

پدر مهربان این جـــا...

مردِ عاشق آن جا...

آدم های زندگیِ من ...این روزها از بس خوبند، من بی آرزو شدم

با وجود این همه خوب ، اوضاع رو به راه است و روزگار منتظر من و من آرام !

همه چیز جفت و جور می شود و آماده....

تا

.

.

.

.

بـــــــروم !!!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱٩ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()

بی خود نبود.

هرگز این گونه غریب نبودم که این روزها بیگانه ام با همه چیز...

رفتن نزدیک است

شاید تا آخر امسال.....

بلاخره می روم !!

سرنوشت من آن دورها رقم خورد ...

می روم انگلستـــان !

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱۳ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()

من عاشق مردی شدم که مهربان و ملایم است ، لبهای کوچکی دارد که اغلب خندان است و چشمهایی که انگار تنها خیره به من است !

من عاشق مردی شدم که عاشق من است ،سرش را روی سینه ام می گیرد و بعد نفس هایم را می شمرد... 1   2    3    

من عاشق مردی شدم که نمی رود ، می ماند

می جنگد....با فاصله ها ، راه ها ، روزها ،با آدمها ، دولت ها

من عاشق مردی شدم که دوست داشتن بلد است ،عشق می داند و باز مهربان است

حالا چه اهمیت دارد اگر این هندوانه در بسته است و معلوم نیست عاقبتم چه می شود

من اما این روزها بی اندازه خوشبختــــــــم !!!

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٩ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

شمع روشن می کنم و میز می چینم

یک فنجان قهوه برای تو...یکی برای من !

سیگار و زیر سیگاری !

یک صندلی برای تو....یک صندلی برای من

انتظار خوب است اگر به خاطر تو باشد

عشق این جاست !

من می دانم...تو می آیی...تو بلاخره می آیی و رو به روی من میشینی !

تو می آیی !!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢٩ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()

منو بشنو از دور....دلم می خواهدت !

هر روز با آواز...دلم می خواهدت !

می گویمت به باد، باد می نالدت..می ریزمت به ابر ، ابر می باردت!

 

....برایم می خواند ، پس زندگی یعنی  مرد عاشق با صدای خوب و خانه ای که دیوارهایش به صدای مردی که برای زن دوست داشتنی اش شب و روز می خواند عادت دارد!

 

میشنمت به مبل..می نوشمت چو چای

چای های سبـــز ، سبـــزهای دور...دورهایِ سخت ...آی عشق،آی عشق،چهره ی آبی ات پیدا نیست !

 

به هیچ چیز فکر نمی کنم ، پس خوشبختی یعنی دلخوشیهای کودکانه ، بهانه های کوچک،لوس بازیهای شیرین...خنده هایی که تمامی ندارند...دوست دارم های ناتمام...عشق های بی پایان و مرد بی نظیرم که لحظه ای همسرش را رها نخواهد کرد !!

 

می ریزمت به خاک، خاک می رویدت !

می گویمت به گل ، گل می بویدت !

 

 نیست دستش را بگیرم ، پس زندگی یعنی صبــر ، صبرهای شیرین ، آینده ای نو ، چشمهایی خندان ، بوسه هایی داغ ،آغوش هایی بزرگ و حالا دوتایی باهم یکی شدن !

 

می گویمت به شعر ، می خوانمت ز حفظ

شعرهای نو ، نو های دور ، دور های سخت

آی عشق آی عشق چهره سرخت پیدا نیست !

 

 

 

نبودن ات سخت نیست اگر انتظار برای تو باشد !!

 

 

پ ن : دانلود آهنگ

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢٢ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

نـــرو بمان !

گوش کنیدش

با صدای بلند، چند بار !!

تصور کنید توی اتاق تاریک نشسته اید و او که دوستش دارید رو به رویتان می خندد و خوشحال است ...می خندد و سیگار می کشد !!

نــــرو بمان !

 

دانلود آهنگ

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢٢ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()

 

 اصل ِ زن بودن یعنی پناه ِ مرد شدن

و چه غرورِ عجیب و دلچسب و وسوسه انگیزی اگر تو زنی !

یک زنِ زیبا ، خندان ، آرام ، مهربان و صبور !!

تو می شوی تمامِ زندگیِ یک مردِ خسته و نگران و زحمت کش و شاید رنجور ،

فقط کافی یست پیراهن خوشرنگِ دوست داشتنی اش را بپوشی و همیشه لبخند بزنی!

 در آغوشش بگیری و آرام زیر گوشش بگویی:  هی لعنتی ، می خواهمت !!!

و خواهی دید مردی را که شده تمامِ خواستن ،تمام ِ عشق ، تمامِ ماندن !!!

من سالها جنگیدم و از تمام رابطه های تلخ و شیرین ، تنها عشق ورزیدنِ مطلق را یاد گرفتم

شما هم اگر دنبال خوشبختی بودید اول دوست داشتن را خوب یاد بگیرید

 

 

 

پ ن : برای مریم ، که زندگی تازه را از نو شروع کرده و شاید این بهترین هدیه عروسی باشد !!

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۱۸ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()

صبور بودن سخت ترین کار دنیا می شود وقتی عشق بیاید و خواستن  امانت ندهد!

وقتی پای رفتن به میان بیاید هیچ چیزِ این جا خوب نیست !!

اما من منتظرم...

صبر می کنم....به خاطر صدای قلبت که ریتم خوشبختی برایم می زند

من صبر می کنم به امید خانه ی کوچکمان ، تخت دو نفره مان گوشه اتاق خواب قرمز و سیاه رنگی که دنیای تازه را برایم رقم می زند

 امیدوارم به روزهایی که قرار است کنارتو از خواب بیدار شوم و شبهایی که با تو بخوابم

به غروبهایی که قرار است ، درآغوشم بگیری و تلویزیون نگاه کنی

من خوشحالم و خوشبخت به خاطر تو...به خاطر آینده

به خاطر وجودت که قرار است در من بار بگیرد و رشد کند و بیاید....که ثمره عشق ما شود

اتاقش پر شود از نوشته های مادرش و گوشش پر از صدای مهربان پدرش!!

آه حاصل انتظار ِمن و خوبی ِ تو و عشق ما ....عجب دختر زیبایی شود !!

عجب دختر زیبایی !!

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۱٠ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

مدل موهای کوتاهِ کوتاهم را با رنگ جدیدش دوست دارم

فقط کمی جسارت می خواست....حالا شدم درست شبیه پسربچه های تخص !!

اما گونه هایم انگار سه برابر شدهتعجب

 

 

 

 

پ ن : دنیا شلوغ است  و من اصلا نوشتنم نمی آید....

پ ن 1 :یک ساعتی می شود آرشیوم را زیر رو می کنم....انصافا بهترین پست های زندگیم را برای آدمهایِ  نامناسبی نوشتم !!!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٥ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()

تـــو !!

روزگار برای من خواست و تو آمدی!!

بمان...

بمان که من بدجور می خواهم باشی !!

بمان که این روزها همه چیـــز ...تـــو !!

 

پ ن :

بمان که این آهنگ را تو تنها برای من می فرستی و من این آهنگ را ، این جا برای تو می خوانم !!

دانلود

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()

پیراهن کرم رنگ کوتاه برایم میخرد...تا فاصله ای که بروم سوپ را هم بزنم برمیگردم می بینم کفش های پاشنه بلند ِطلایی هم سفارش داده

و این گونه پول یک هفته ی کاری سخت را در عرض چند ثانیه به باد میدهد...اما همچنان میخندد...خوشحال است...ذوق دارد ، از من بیشتر !!

می گویم مرا اینقدر دوست نداشته باش

این همه زیاد است....من از پسِ اینهمه خواستن بر نمی آیم !!

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢٦ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

مردها آدمهای جالبی اند...

یا دستِ کم مرد من این گونه است !

پبچیده نیست اما انصافا شناختنش گاهی سخت ترین کار دنیا می شود...

گاهی کوچک است...کودک است

اما انگار یک باره بزرگ می شود ، مثل آنوقت ها که با مادرش حرف می زند یا قرار است برای آینده برنامه ریزی کند!

درست همان موقع که مطمئنی  عاشق است باز ته دلت برای "مبادا یک روز نبودنش " غصه می خوری،

جمله ها و کلمه ها برای وصف کردنش نه خوب اند نه کافی!

 

مردها آدم های مغرور و لعنتی و دوست داشتنی اند

این 3تا در همه شان مشترک است

و واقعیت ِ با مزه ی دنیا همین است:

زندگی بدون این موجودات مغرور و لعنتی و دوست داشتنی غیرممکن است

غیرممکن !!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢٢ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()

تا به حال شده است کسی شما را آنقدر زیادِ زیاد دوست بدارد که هر ثانیه و هر لحظه نگران باشید که نکند  این دوست داشتن کم شود ؟؟

آنوقت است که فکرهای احمقانه ی جالب سراغتان می آید، 

مثلا تصمیم میگیرید مقداری از این دوست داشتن را برای روزی مبادا کناربگذارید.

حالا من فقط چندتا از " عشق من " " جــان من " قربانت شوم " های هر شب مان را می گذارم کنار برای وقتهایی که او دیر از سرکار باز میگردد خانه و رو به روی تلویزیون خوابش می برد...

نگاهشان می دارم برای وقتهایی که دعوا می کنیم و او پیر شده...آن وقت ها که زیبا نیستم...که خسته شدیم از زندگی، که روزگار سخت شده و او یادش می رود " نفـــس"صدایم کند...

 

رابطه های طولانی و عمیق همین اند باید به همه جایش فکر کنی وگرنه می شوی مثل محبوبه و حسام !!!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٢ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

مهم نیست اگر دختر زیبایی نیستی !
موهایت دیگر بلند و سیاه نیستند .
فقط کافیست کارهای خوب ِنه چندان بزرگ انجام دهی و خوب فکر کنی !!
خوب حرف بزنی و خوب آرزو کنی و دوست داشتن را خوب بلد باشی...
چرت و پرت های خوب بنویسی
و آخر هم گونه های برجسته و صورت اصیل داشته باشی....
همیشه  لبخند بزنی،

وآنوقت است که خواهی دید تمام مردهای دنیا  تنها تو را می خواهند !!
نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٤ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

 

 

وقتی مردی تا این اندازه عاشق و مهربان است

اصلا مگر میشود بهم نرسیم؟

وقتی او این همه دوست داشتن بلد است

حتی اگر خدا هم نخواهد... ما خوشبخت می شویم !!

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۳٠ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

 

 

هی پسر !

زندگی  با تو عجب کیف دارد !

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٢٩ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()

سالها تمرین کرده بود و با خودش کنار آمده بود...

می خواست دوستش نداشته باشد

آخر...توانست !

تلفن هایش را بی جواب گذاشته بود و عاشقِ یکی دیگر شده بود.

بعضی وقتها متنفر بود

بعضی وقتها عصبانی !!

گاهی هم احساس غرور میکرد.

عکس هایش را سوزانده بود و دیگر عطر شنل نمی زد ،

این آخری ها مطمئن بود فراموشش کرده.

خوابش هم حتی نمی دید !!

یک روز دخترش را برده بود مدرسه  و برگشتنی مردی را دیده بود با موهای جو گندمی که اخم کرده بود و سیگار میکشید و عجیب شبیه او بود !!

وقتی آمد خانه ناهار پخت و لباس ها را شست و گردگیری و جارو کرد ....

چمدانش را بست و  روی آینه یک نامه گذاشت :

 

تو مهربانی و بی نظیر... من اما، اینجا ،با تو خوشحال نیستــم !!

 

 


نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٢۳ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

این طور شد که دلم دیگر هیچ نمی خواهد جز او...

وبلاگم را باز می کنم و دلم میخواهد دوستت دارم ها بنویسم برایت...از همان نوع شادی آور و دیوانه کننده اش که مرا کوک می کند و حالم را میسازد

بس که برای تو نوشتن مثل خود تو مهربان و عجیب و ساده است....

حالا میخواهد استاتیوس های عاشقانه فیس بوکی باشد یا می خواهد پست های مخفیانه ی این وبلاگ باشد که تو نمی خوانی و نمی دانی اش!

میدانی؟

آقای شوهر؟

دست من نیست .دوست داشتن تو بی اختیار است ،

مثل انتخاب کردنت...خواستن ات...عاشق شدن و همسر شدنت !

 

 

 

چه کسی باور می کند همینطور بی اختیار بی اختیار...

همانی شد که باید می شد ....

همانی آمد که باید می آمد !!!

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۱٢ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

سال 92 سرنوشت مرا برای ابد و تا همیشه رقم زد

من ازدواج  میکنم

با یک مرد آسمانی به اسم:

مـــــهرداد !!

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۸ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()

از مهمانی آمده بودند...

زیپ پیراهن بلندِ آبی نفتی را برایش پایین کشیده بود و تتَــوی کتف  راستش را بوسیده بود

رفته بود حمام...

وقتی برگشت  روی تخت شان منتظر نشسته بودو سیگار می کشید...نگاهش عاشقانه بود،مثل همیشه!

همانطور حوله پیچ آمده بود روی تخت .... باهم سیگار کشیدند، دوباره!

در گوشش  زمزمه کرده بود که چقدر زیبا ست،که چقدر دوستش دارد...که هنوز بدجور مجنون است

  بوسیدش ...اما او خودش را جمع کرد

گفت : امشب نه !

بعد پشتش را کرده بود و خودش را زده بود به خواب!

اما بیدار بود

تا صبح

 

 

فکر می کرد....

دلش برای جوانی اش تنگ شده بود

نه !

دلش برای عشق جوانی اش تنگ شده بود !

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱٤ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

اسفند امسال....

و عید هم آمد

حال و روز این روزهای من بامزه است

یعنی نه خوب است نه بد ، هرچه گشتم نشد لغتی پیدا کنم تا وصفِ من باشد

به هیچ چیز این مملکت تعلق احساس نمی کنم

از نوروزش بگیر تا حتی اتاق خوابم

از کنار ایران و  آدمها عبور می کنم و تنها شانه بالا می اندازم...دوستشان ندارم...اما متنفر هم نیستم...تنها نمی خواهمشان....

نمی خواهمتان

این همان نقطه ای که  ماه هاست برایش تلاش کردم...بی وقفه ...

حالا فقط

یک شوهر مهربان و معمولی

بچه ای که حتی فارسی نمی داند

خانه ای نزدیک رودخانه

و منی که مسن شدم....

همه چیز آرام است و روزگار می گذرد.... آنقدر آرام که این وبلاگ می شود تنها نشان از روزهای قدیم !!! از روزهای عجیب !!

 

 

بعله !!!

این هم از منی که قرار است اتفاق بیافتد !!

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱٢ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

دعا خوب است...

کمک می کند به یاد داشته باشی در بهترین لحظات زندگی حتی....

هنوز محتاجی...

و این احتیاج خاصیت آدم هاست !!

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()

 

 

شاید بهتر باشد این خانه بسته باشد !!

نمیدانم !!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱٥ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()

 

به سادگی همین سفره بود.....دوست داشتنم....!!

بی بهانه و پر از سکوت شد...آنقدر ظریف و حساس بود که شکست..ناگهان !

حالا من عوض شده ام ...آرزوهایم بزرگ شده

اما گاهی هنوز دلم پر می کشد تا کنار این سفره ، تا همین خوشبختی های کوچک...نزدیک آن خانه ...

بویِ عجیب آن اتاق با آهنگ های رستاک

غرق می شوم و تمامش میکنم خودم با خودم.....هزار هزار بار از من نو می شود ، در من جان می گیرد و باز دوستش دارم....تا ابد ! می ماند...تا ابد !

گذشت و غمگین نیستم

 من اما قدرش را دانستم !!

حالا وقتش شده زندگی کنم !!

 

 

پ ن : این هم فوق العاده ی رستاک که هنوز فقط برای ما میخواند

دانلود

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱۱ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()

وقتی یه معنایِ واقعی کلمه سگ شدی و اعصاب نداری و امتحانِ آخر را گند زدی و دلت هیچ نمی خواهد...

شاید این بهترین سوال باشد :

لعنتی تو چه مرگته !!

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

قرار است اتفاق های خوب خوب بیافتد....

امید این روزهایِ من وصف شدنی نیست !!

 

 

پ ن : moving slowly &  gradually towards optimism

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢۸ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

دوست داشتنش مثل فیلم مجنونِ لیلی....

ساده است ، عاشقانه است ، آرام است

در من لحظه لحظه حس تازه شدن دارد ...

عجیب نیست اما تا بخواهی راحت است، بی شیله پیله و لطیف است

دوست داشتنش آنقدر نرم و مهربان است که وقتی می گوید دلش برایت تنگ شده آرزو میکنی همان موقع بال در بیاوری و پرواز کنی تا کنارش ، در آغوشش بگیری و لبهایش را ببوسی...در گوشش آرام بگویی من اینجام، جانِ من ، مبادا دلتنگی کنی...من با توام !!

بعد صبح که از خواب بیدار میشوی ، انگار که دلت خودش را بخواهد ، خود واقعی اش را .....عین دیوانه ها کور مال کور مال دنبالش بگردی ، با موبایل با اسکایپ با یاهو .....عاجزانه تمام راه ها را امتحان کنی و آخر از خواب بیدارش کنی و یادت برود آنجا ساعت 5 صبح است !!

دست آخر میان تنهایی هایت ساعتها با خودت فکر کنی و باورنکنی بعد از آن همه آدمهایِ تلخ و مغرور که اطرافت بودند ، روزگار چگونه این آدمِ عاشق و بی نظیر را برایت رقم زد؟؟

 

 

 

پ ن : شما اگر کسی را ندارید این طور دوستتان بدارد لاقل فیلم مجنونِ لیلی را یکبار نگاه کنید !!

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢٥ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

می توانیم سر اینکه صبح ها چه کسی تختخواب مان را جمع کند یا شنبه شب ها چه کسی شام  بپزد ساعتها حرف بزنیم و برنامه ریزی کنیم که البته نتیجه اش کاملا روشن است :

 

من خوشبختـــم !!

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢٢ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

آه

شما نمیدانید

نمیدانید....

من بهترین مردِ دنیارا دارم !!!!

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱۸ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()

اصلا میدانی چیست؟؟

من عاشق مردِ خوش خنده و مهربانی هستم که به هزار اسم جور واجور و بچه گانه ای هم  که صدایش کنی

بازهم جوابت را با ((جانِ دلـــم ))میدهد.....

 

 

 

پ ن : حتی اگر اسمش را مداد بگذاری خنده

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱٥ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()

 

 

البته داشتن چیزهای خوب لیاقت میخواهد

عشق هم .......!!

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱٤ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()

سال میلادی هم نو شد

اینجا هنوز همه چیز کهنه و کسل کننده است.....

حوصله این وبلاگ را ندارم

این خانه دیگر با من جور در نمی آید...

دلم هوای برف کرده ! به پارسال این موقع ها که فکر می کنم...باورم نمی شود تا این حد عوض شدم.......

اما از میان رنگ های دنیا

هنوز عاشقِ زمستان و هوایِ سردم !

هنوز پنجره ی اتاقم  ، رو به مدرسه با یک نخ سیگـــار... عجیـــب می چسبد...عجیب !!

 

 

پ ن : دلم یک ملاقات غیر منتظره ، یک تلفن غیره منتظره...یک آدم غیر منتظره میخـــواهد!

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱٢ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()

 اینجا نشسته ام

به دور از تنهایی ها و خستگی ها

من ....آدمی که دیگر ناله نمی کنم...

چرا شما آدمهایِ لعنتی ِ غمگین را بیشتر می خواهید؟

 

 

"نیـــــکه " اسم جدیدم است و  من دوستش دارم

وقتی او اینطور صدایم میکند !!

 

 

 

پ ن : با مزه تر از این هم میشود ؟؟؟

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٧ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()

 

phew! long distance relationship I HATE YOU

No

it was vety polite

long distance relationship FUCK U

ok  

this is much better

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٤ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()

ممکن است خیلی قدبلند نباشد  ، یا اورکت  بلند زیاد بهش نیاید..

شبیه آدمهای خوش قیافه که  همیشه دوست داشتی....نباشد

ممکن است آنقدر دور باشید که اتاق هاتان به اندازه ی یک قارررره با هم فاصله داشته باشد

یا بوسه هاتان  تنها شبیه بوس کردن باشد ..یعنی  اصلا واقعی نباشد

شاید حتی یک سال  هم  نتوانی لمسش کنی یا دستهایش را بگیری

هروقت میخواهی بدانی چه میکند مجبوری 3ساعت و نیم ساعت را عقب تر تصور کنی یا اگر قرار است هدیه ای برایش بفرستی کمِ کم 2 هفته منتظر بمانی !

 ممکن است هر وقت که می خواهی اش نباشد ،

ممکن است آغوش نداشته باشد ....

وجود نداشته باشد و تنها یک تصویر باشد

ممکن است این سخت باشد....عجیب  یا حماقت و دیوانگی باشد

با همه این ها اما دلیل نمی شود

دلیل نمی شود عاشقش نباشم و نگویم که دوستش دارم !!!

دلیل نمیشود از پشت وبکم نبوسمش و برایش نخندم !!!

 

 نه !

خوب که فکر می کنم می بینم واقعا

دلیل نمی شود !!!

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۳٠ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()

دلت این جا....

روحت آنجا....

فکر و ذکر و خیال

درس و مدرک و امتحان

من این جا هیچ چیز با هیچ چیزم جور نیست !

او آنجا گوشه خانه اش درخت گذاشته و عکس دونفره مان را هم پای درخت...چراغهای چشمک زن و مسخره اش را روشن می کند و پشت وب کم برایم  مری کریسمس میخواند

من با خودم فکر می کنم :

خدایا مگر میشود یک آدم انقدر حالِ خوب ، حس ِخوب ،انرژی ِمثبت ؟؟؟

 غمهام یادم می رود

غش غش می خندم !!

 

 

پ ن : از عمو نوروز خودمان که آبی گرم نشد باشد که ار بابانوئل کاری بر آید.

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢٥ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

اینها نمی دانند زن که عاشق می شود ..شکننده می شود

حسود و حساس می شود...خاص می شود ...عجیب و بکر می شود

اما اعتنایش نمی کنند و می روند ...

می روند شهری دیگر

چون می ترسند

زن که عاشق می شود هنوز صبر می کند ، خاطره های قدیم را نوشخوار می کند...

خسته می شود اما پناه می برد به جاهای خالی

آخر ولی نمی ماند

او هم بلاخره می رود

اینها نمی دانند ..زن که عاشق می شود فقط همان یک بار...همان شکلی عاشق می شود

نمی دانند زن ها ترک می خورند ، خورد می شوند

تنها نمی مانند اما تو همیشه تنها میمانی!!!

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢۱ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()

جایی مثل یک راه دور را می خواهم

هوای خیلی سرد

خانه ای گرم

 لباس های  NEXT

خیابان های خلوت و یخ زده

پارک مترهای 25 پنسی

جایی مثل فرودگاه هیترو رامی خواهم

او را می خواهم

موهای باز و دامن کوتاه می خواهم

دوست داشتن

آزادی

آرامش می خواهم

 

 

 

هوایی شدم...متنفـــر شدم

من این ، تهرانِ کثیف ، آدمهای گند ، هوای بد ...

من ایــران را نمی خواهم!!

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۱۸ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()

فقط کافیست شام دعوتت کنند و خانم تپل مپلی که تازه از انگلستان آمده تو را یواشکی توی اتاق گیر بیاورد و یکهو بغض کند و از او بگوید و ببوسدت و مهربانی هایش را برایت تعریف کند

یا توی جمع خودش زنگ بزند و صدا روی اسپیکر باشد و یک ریز قربان صدقه ات برود که: عشق من....جان من....روح من !!

یا آخر شب لحظه خداحافاظی ،آقای شکم گنده و با مزه ای که صاحب مغازه و خانه و پول آنچنانِ انگلیس است محکم بغلت کند و آرام در گوشت بگوید : عمـــو همه چیز را بسپار به من، !

و آخر ..نامه و عکس دونفره مان با بوسه هایی که برایش می فرستم و قلبم را جا می دهم کنار چمدان عمو و زن عمویش تا برایش ببرند، همه ی آن چیزی که این جا از من جا مانده بود

فقط کافیست یقین پیدا کنی کسی از هفت هزار کیلومتر آن طرف تر ، تو را بی حد و حصر می خواهد...بد جور میخواهد.

آن موقع است که حض می بری و شب را آرامتر از همیشه می خوابی !!

انگار که دنیا تمام شده باشد و تو دیگر هیــچ نخواهی، هیـــچ !!

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۱۱ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()

 

انگشت کوچکم برای بستن عهدی با بهتربن دوست ...

انگشت حلقه برای مرد خاص و دوست داشتنی ام....

انگشت میانی برای او که عشقم را نفهمید....

انگشت اشاره برای انتخاب تو که بهترینی....

و انگشت شصت برای روزگاری که سرناسازگاری دارد...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٦ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

من شوهـــر می کنم

تو تلافی می کنی

منتظر اتفاق تــــــازه نباش

ما باهم بی حسابیم !!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۳٠ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

خدا انگار دلخوره شده و باران می بارد

تو با خودت فکر می کنی واقعا چه کسی سیگار راکشف کرد؟؟

تمام شب را توی رختخواب برایش تعریف می کنم که زمستان اگر عاشق نباشی مزه ندارد و سیگار و زمستان عاشق ترم می کند و هوای آذر بدون دوست داشتن نمی شود.

کشف کردم

سیگار و زمستان و عشق ......

بهترینهای بهترین هستند آنهم درست وقتی که خدا عصبانیست و آسمان یک ریز می بارد

وسط این خل بازی ها خوابم می برد

صبح که بیدار می شوم

سقف خدا ،هم بارنی ست....هم آفتابی....

انگار که او هم گیج شده باشد!!!

 

 

 

 

پ ن : این پست برای 4شنبه صبح این هفته...که تمام مسیرِ پیاده ی خانه تا استخر ...حال من مثل هوا عجیب بود !!!

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢٧ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()

خوشبختی یعنی یک بالکن ...

دوتا صندلی و  یک تو....

خوشبختی یعنی زنگ های غیر منتظره

جمله های عجیب و دوست داشتن غریب

خوشبختی یعنی

جانِ من ، موشِ من....یعنی آهنگ بانوی من ِ رضایزدانی

یعنی وقتی باران ببارد و هوا سرد باشد ،  دلت دیگربهانه نگیرد ، تنگ نشود ، غمگین نشود ....

یعنی عکسهای دو نفره فیس بوک ..

یعنی  کادوی کریسمس و پیراهن دکلته قرمز

یعنی محبوبه و نازی و تمام آدمهای دورو برت، وقتی حسودی می کنند به  تو

یعنی آرامش ، آرزو های کوچک و بزرگ ، هدفهای بلند ، آینده ای شیرین

و خوشبختی یعنی داشتنِ

یک تو !!! 

 

 

 

پ ن : آهای تویی که این خانه را نمی خوانی و نوشته هایم را نمی دانی ...برای وجودِ وجودت.....سپاس !!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢٤ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()

مـــرا ببخش اگر روزگاری تو را می خواستم.....

ببخش که  آنقدر کوچک بودم که عشق های بزرگ را ندیدم ، تو را می دیدم اما دنیا را نـــه !

ببخش اگر شب و روز چشمم مانده بود به این موبایل در به در که شاید پیامی، زنگی، صدایی برایم بیاورد از تو...

آه...از تو .....

تویی که جــدا مزخرف بودی ....

مـــرا ببخش اگر دستم را به سمت تو نگاه داشتم تا بگیری ام ، تا بخواهی ام تا بفهمی ام...ببخش که انقدر حقیر بودم که روزگاری تو را می خواستم

تو مرا و عاشقانه هایم راهرگز ندیدی و چه خوب که ندیدی

خداراشکر که هرگز دوست داشتنم را نفهمیدی ....

من برای ، سالهای قبل ام ، برای غصه هایی که خوردم ، برای اشک هایی که ریختم و دلنوشته هایی که در این خانه نوشتم....یک خوشبخت شدن ، یک آرامش ابدی بدهکار بودم و حالا می فهمم چرا این روزها همه چیز....همه چیز انقدر رو به راه است؟

چرا آدمی کنار من است که عشقش انتها ندارد؟

من واقعا لایق تو نبودم وقتی خداوند تا این حد خوبی هایش را نصیبم کرد !!!

 

 

پ ن : از آدمی که رفتنیست هرگز نخواهید که بماند !!

پ ن 2 : با عشقتان نجنگید، تحقیر می شوید

پ ن 3 : حد خودتان را بدانید

پ ن 4 : صفا ، مرد ِ شعر های بی نظیر ، به این پست خواهرت خوب گوش کن !!

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢٠ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

 

 

داشت تعریف می کرد :  اینجا ،دیشب منهای 3 درجه بود

می گویم : خدارا شکر انگلستان انقدر سرد است ...هوا جان می دهد برای سیگار و بغل....

می گوید : بلههههه ....خدا برای جفت و جور کردنمان به همه چیز فکر کرده است !!

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱٦ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()

تصور کن هوا سرد باشد و  پتو دورت پیچیده باشی ، رویِ ایوان رو به دریـــا نشسته ای با دلت که آرام است حالا .....

سیگــار لای انگشتانت  و لبهای سرخی که هر ثانیه با ثانیه هدیه اش می کنی به آنکه کنارت چسبیده.....

ماه بالایِ سرت و چشمهایی که خیره شده به تو

بی هیچ حرفی یا کلامی ، تنها تو را می خواهد ، تورا....خودِ خودت را

دست می کشد تمام تنت را تا آن زمان که آه میکشی ، حس می کنی  میــمیرد ، بس که عاشقت شده ، بس که می خواهدت ، بس که دیوانه است برایت

بعـــد این آهنگ را گوش می دهید

ببا صدای بلنــــد

خیلی خیلی بلند !!

 

 

پ ن : آن چند روزِ شمال را من هرگز فراموش نخواهم کرد !!

پ ن 2 : این روزها همه چیز فرق می کند برایم راست می گوید این مریم فلان فلان شده ، هرچه هست زیر سر آن انگشتر دست چپم است !!

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱٠ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()

میدانی؟

بعضی جاها ، بعضی چیزها ،بعضی آدمها را نباید پنهان کنی ، هرچقدر بجنگی بدتر است ، باید بگذاری باشند ،پس ِ دلت باقی بمانند ، خرابشان نکنی ، نابودشان نکنی ، باید فراموششان نکنی

به قول معروف: همزیستی مسلامت آمیز

بعضی آدمها را خودت هم بٌکشی ، دور نمی شوند ، تمام نمی شوند ، باید یاد بگیری همیشه نگاهشان داری ، کنار همان نیمکتی که  می نشستین ، با همان آهنگ هایی گه گوششان می دادید ، پا به پای اتفاقات و خاطره هایی که وجود داشت ، قهوه هایی که خوردید ، سینما و کنسرتی که رفتید ..

باور داشته باشی کاریش نمی شود کرد ....

نباید روحت را بخورند ، باید آزادت کنند !!

باید حفظشان کنی

سکوت کنی

و قورتشان بدهی

روزگاری برای دخترت تعریفشان کنی و بگذاری زندگی و پیری تو را قضاوت کنند !!

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۸ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()

یک جایی از قلبم ، یک گوشه ای تــــیر می کشد.

نه گوشه نیست ، وسط است !

آخرین لحظه های فرودگاه و خانومی که از من می پرسد کجا عازم هستید؟؟

لبخندم تلخ است ، می گویم : همسرم ، پرواز لندن  دارد !

 

و او که عاشقتر از همیشه است ، بغض دارد و چشمهایش از پشت عینک دسته مشکی خیس است ، نگاهم می  کند و دستهایم را می بوسد ،می گوید : بار دیگر  نوبت توست

و من فکر می کنم  چه واژه ها  ،چه حس های عجیبی را این چند وقت تجربه کردم...

 

طبقه دوم فرودگاه را خوب به خاطر می سپارم و ازته قلب آن لحظه ی ترک گفتن ِ همه چیـــز ، همه چیــــز را با هم آرزو می کنـــم !!

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢٦ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

یک ایوانِ خنک....

یک خوشحالیِ عمیق

و دستهایی که نا خودآگاه حلقه میشود دورِ کمرم

سیگار و جان و بغل

یک بوسه یواشکی

و  تنهایی های من را که باد برده است !!

یک تو ، یک خنده ی از ته دل ، یک برایت میمرم!

آخر هم انگشتر دست چپم

به هیچ چیز فکر نمی کنم....

وای

وای

وای

من چقـــدر خوشبختم !!!

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢٠ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()

از شمــال که می آمدم

برگشتنی....

دلم هوس نوشتن کرد یکهو....

پنجره را کشیدم پایین و  صورتم را چسباندم به بـــاد....خدارا شکر کردم....

چشمهایم را بستم و  فکر کردم.....

:

 عجب بی آرزو شدم

وای من چقدر آرامم و دیگر از خدا هیچ نمی خواهم !!!

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۱۸ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

 

......

مهر امسال آنقدر عجیب است ، آنقدر غریب است.......

خدا هم گمانم نداند چه می کند با من

نه !

 این روزهایِ خوش را ، این حال خوب را تمام نکن....فردا نکن

خدایا امشب را صبح نکن

بوی پاییز ، منِ28 ساله ، خنده های بلند.....

این باران ، ماهِ کامل ، هوای خنک ....

نه ، خدایا منِ تازه به دنیا آمده را بزرگ نکن!

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٩ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()

 

عشق ها باید با واقعیت کنار بیایند

هرچه سریعتر بهتر.....

 

 

پ ن : کاری نمی کنم من ، فقط فصل تازه و عجیب زندگی ام را زندگی می کنم !!!

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٢٩ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

نه خدا....نه دعا...

هیچ چیز ما را بهم نرساند

 

گاهی خوب است آدم بداند وقتش رسیده  "دست بکشد"

"رها کند"

که جنگیدن بس است ، ابله ماندن بس است

گاهی باید بگذاری سرنوشت بیاید ، روزگار خودی نشان بدهد

همه چی دست به دست هم دهد تا اوضاع رقم بخورد....

 و

تو

ساکت و سرد

تنها ورق بخوری!!

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٢٩ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()

 

به خاطر خوابهایِ عجیب و غریب این چند وقت

به خاطر تعلقاتی که روحم را تا این خانه می کشاند

به خاطر منی که اینجا جا مانده بود

و برای پاییز

پاییز ِ امسال که می آید .....

این خانه را از نو می نویسم ... !!

 

 

پ ن : برای اولین بار و آخرین بار ، نظرات این پست پاسخ داده می شود ... به خاطر محبت آنهایی که  8 ماه فراموشم نکردند!!

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٢٤ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

شروع می شود ،

او خوب بازی می کند ، عالی هدف می گیرد و تمیز شلیک می کند

می داند کجا ، چطور خلاصت کند ،

درد دارد اما تمام می شود.... بلاخره

 

می روم جایی دیگر ،

برای آدمهایی که به من نزدیکند ، فقط یکی دو نفر ، خواستن آدرسِ جدیدم ، بهانه ی خوبی می شود تا دوباره صدایشان را بشنوم یا اس ام اس شان را ببینم ،

اما آدمهایی که دورند و به اینجا عادت کردند و کامنت می گذارند و من نمی شناسمشان ، حتما دوباره تلاش می کنند ، تویِ گوگل سرچ می کنند و  من اینجا بس دلم تنگ است هایِ بهتر پیدا می کنند .

 

آخر هم،برداشتِ تمامِ عاشقانه های این وبلاگ ، برایِ هرکه عاشق است آزاد است ، هر که هرچه می خواهد از این وبلاگ بردارد و هرجا خواست ببرد و راحت کپی کند ، ذکر نام منبع اصلا لازم نیست !!

 

 

این خانه را بستم

و تمـــــام شد !!

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٦ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

 فولدر درست کرده ، اسمش را گذاشته بهشتِ ساره !

تمامِ اهنگها ..بعضی پست ها ، حتی عکس پروفایل ام ، همه را جمع کرده کنارِ هم ، دلش خوش است ،...

نمی داند صاحبِ بهشت بودن چه احمقانه است ....

چه خنده دار و چه تلخ است ،

می شنوی....

حس میکنی ؟؟

صدای رفتن ، صدای خداحافظی می آید ...

همه " نه "های دنیا که احاطه ات کند ، چه می ماند جز رها کردن ؟

 

 

پ ن : بستن این خانه ، اتفاقِ خوبی یست که من به آن فکر می کنم و خوشحالم !

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

 

 

 

 

 محسن تو امشب ،  تمــــــام شدی !!

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱۳ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

خانه ای تاریک ،فقط نور شمع ها هر گوشه کنار ، پیراهن بلندِ یاسی رنگ ، لبخندت ،پیک های شراب ، من و تو ، دستهام روی شانه هایت ،

دستهات دورِ کمرم

حالا!

تا صبـــح می رقصیم با این آهنــگ

 

 

پ ن : A song For You

. . .

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٢ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

من : زیر باران ، کاپشن قرمز رنگ و شال و کلاه ، دستهام توی جیبم ،هوا سرد است .. نگاهم به آن دورها

تو : می روی ، هیچ کار نمی کنی ، فقط می روی ....

من : رفتن ات را تماشا می کنم

تو : حتی پشت سرت را هم نگاه نمی کنی

من : بغض می کنم ، پشت دستم را می کشم به گونه هام ، اشکهایم را پاک می کنم

تو : هنوز می روی ...

من : متنفرم

تو : . . .

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٢ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

اس ام اس می فرستم ، بعد روی تخت دراز می کشم و گوشی را میچسبانم به قلبم ....

نه !

جوابی نمی آید ، حتی دلیورد هم نمی شود...

فقط می رود !

از وقتی سارا رفته آن دورها ، دلم که می گیرد ، غم که می آید ، کارم می شود پیغام فرستادن به یک گوشیِ خاموش ،

همان بهتر که اس ام اس هام مقصد ندارد ، جا و مکان ندارد ، کنار دلم می ماند سردرگم میان زمین و آسمان ....روحم را ولی رها نمی کند.

اصلا همان بهتر که نیستی ، این روزها از تمامِ آدمهایِ شهرم بی زارم ، اگر می ماندی حتما توام از همین آدمها می شدی

 تو چه خوب یاد گرفتی نباشی ، دور باشی ،سخت باشی ،تو...

تو...

آی....تو

چرا تنهایی را به خواهرکوچکت یاد ندادی؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱۱ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

هنوز یک نیمکت هست ، که می شود نشست و فکر کرد ،کجایه کار غلط بود؟؟

هنوز یک آسمان هست ، با یک ماه ِنصفه ، که می شود همه گله ها را برد آنجا و خدارا صدا زد ...

هنوز اینجا هست...

می شود هرشب اینجا دوست داشت ، آرام شد ، متنفر شد ، تلخ شد ، آه شد....

اینجا گند است ...

حال بهم زن و بی خود ...

تمام سطل آشغال های دنیا را هم که جمع کنی باز برای دوست داشتن و خواستن و نوشته هایم  کم است !!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٩ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

 دنیــا سخت می گیرد که رهایت کنم...

نمی شود !

می بینی چقدر آسان ؟ که چقدر فراوان ، هنوز با توام....؟؟

اینجا ، قول می دهم....

عاشق آن مردی نباشم که رو به رویم نشسته و آرام است ، سیگار می کشد!

قول می دهم...

این آخرین بار باشد که برایت گریه می کنم ، که دلم هوایت می کند ،

که تصویرت را تجسم می کنم و دلم تنگ می شود برای خنده هایت.

ها.....

قول می دهم ...

این آخرین بار...این آخرین پست باشد !

 

 

 

 

پ ن : پس کی قرار است کمــی ملایم باشی؟؟

 

 

و چه دلگیر است خواندن این پـــست !

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۸ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

میشه چیزی نگم؟؟

میشه فقط نگات کنم؟؟

بعد توام نگام کنی...

من ببوسمت ...

تو همه غم ها را ازم دور کنی ....!!

 

 

 

پ ن : شششش !!ساکت

حتی یک کلمه نگو ، فقط این جارو کلیک کن و گوش کن !!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٧ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

داشتن ات....

مثــلِ هوایِ بـــرفی ، صبحِ خیلی زود ...یا نم نمِ باران ، جاده ی شمال ، دریا

مثلِ مستیِ بعــد از اولین پیک هایِ شــراب

مثلِ خوابِ بعـــدازظهر ...

مثل بوسه هایِ تند تند و یواشکی...

مثلِ لحظه های اول سکــ ــــس ، آن طپش قلب ، کندنِ لباس ها ، آن کشش و خواستن ها

مثلِ یک نخ سیــگار ، بعد از همان سکــ ـــس !

مثلِ آهنگ های قدیم کریستی برگ ...

مثلِ دیالوگ های فیلمِ شب یلدا ...

مثلِ آن بغلی که عاشق ات است ، جدا نمی شود ، تنهات نمی گذارد...

و مثلِ برگشتن آدمی که سالها منتظرش بودی...

آی می چسبــد....

آی می چسبد....

 

 

 

 

پ ن :آهای آدمِ چهار کلمه ای ، اویی که روزگاری امــیدِ این خانه بودی ، نمی دانم هنوز می خوانی ام یا نه ، راستش من هرگز باور نکردم تو ازدواج کنی ، اما رفتن ات را چرا ، این بار به رفتن ات ایمان دارم ، حالا که جداییمان یک ساله شد من برایِ همیشه تمام شدنِ این قصه را باور می کنم !!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

گاهی بعضی آدمها می شوند ، دلیــل مهربانیِ خــــدا !

درست همان موقع که باید...باید...می آید ، می ماند ، عاشق می شود ، چشم برهم می زنی می بینی : خسته ای اما دلیل ات شده ، دنیایت شده ، ساعتها را تند تند می گذرانی تا شب ، تا ماشین اش را جلو باشگاه ببینی ، تا خودش را تماشا کنی وقتی  آشپزخانه را زیر رو می کند و این طرف و آنطرف می رود تا آب پرتقال بگیرد ، قهوه درست کند ، گاهی لوبیا پلو بپزد یا املت !!

دلت را کسِ دیگر ، جای ِ دیگر می کشد ، نابود می کند ، این طرف ترمیم می شود، قاطی می شوی با لحظه هایش :

پیراهنت توی کمدش ،کنار کت و کاپشن هایش ، کنار آن لباس ها آویزان می شود .

دمپایی هایِ قرمز رنگ مسخره ، گوشه و کنار خانه اش گم می شود

اسباب بازی بچگی هایت کنار تختش !

آهنگ هایِ دوست داشتنی ات توی ضبط ماشین اش !

دست خط ات ، شعرها و پرت و پلاهایت ، عکس و نقاشی هایت، جای جایِ آنجا !

و بوی عطرت که عاشقش بود، ذره ذره هوایِ آن خانه . . .

تابستانِ لعنتی تمام می شود و فکر می کنی درست می شود اوضاع ، می خواهی اش ، می خواهدت ، یادت می رود آدم عاقل از یک سوراخ دوبار گزیده نمی شود ، باز گند می زنی ، خدا هنوز قهر است ، او هم می رود راهِ دور !

باور نمی کنی ، دست و پا می زنی ، می جنگی ، بعــد الکی خوشحالی ، لج می کنی ، اخم می کنی ، ترکش می کنی ، تـــرد می شوی اما !

دست آخر همه چیز را میچینی کنارهم ،

نه !

هیچ چیز با هیچ جور نمی شود . . .

 

 

 

پ ن : با بغلت چه کردی که دیگر نمی چسبد بویِ تن ات به من ؟ !

پ ن 2 : بس کن !!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()

می گذرانم . .. .

این نداشتن و رفتن ات را ...

این روزهایی که خسته ام و دلخــور ، شب های سخت امتحان ، بعد ازظهرهایِ کافه ، بدونِ تو

نیمکتمان خالی و تنها ...و سیگارهایِ بی تو !

همه این ها را سر می کنم ....

این نبودنت ، این راه دورت ، این دلم که بد جور هوایت می کند ...که بدجور به تو احتیاج دارد .

همه این ها را سر می کنم به امیدِ آن یکی دو روزی که قرار است پا به شهرت بگذارم ، همان لحظه ی فرودگاه که می دانم به محض دیدنم ، صورتم را می بوسی ...و خانه ات که ساکم را میگیری و با لحنی که فقط مال توست ، می گویی : خوش آمدی !!

 

 

پ ن : این بار تو ، نامِ کوچکم را صدا کن !!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۳٠ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()

 

 دنیا می شود ، سیگارم ، پنجره ی اتاقم رو به روی چراغهای فرودگاه ....

من ... همان آدم همیشگی ، با خواستن ها و همه ی نبودن ها ،

دلم تنــگ می شود برای موهایم . . .

چشم هام همان است اما  . . .نگاه دارد ولی برق نه !

بوسه های بی حد و داغ ، بی دلیل و عاشقانه را جمع می کنم برای جمعـــه !!

و گذشتن هنوز خوب است ،

گذاشتن و گذشتن خوب است !

 

 

پ ن : تو را دوست دارم چون درست همان موقع که باید زنگ می زنی ،

تو را دوست دارم چون با من قهوه میخوری و سیگار میکشی !

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٧ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

چــرا یک نفــر پیدا نمی شود کنارش دراز به دراز خوابید ، طاق باز رو به سقف ،  حرف زد یا گله کرد ، کمی ، بغض کرد ، همانطور دراز کشیده دستهایش را جمع کرد روی سینه و برایش درد و دل کرد و گریه کرد ؟

و اینجا...حالا.....

تمام دلتنگی های جهان ، به اتــــاقِ من ختم می شود !

 

 

 

 

پ ن 1 : این کامنت قدیمی یست اما...

تو فقط مظهر غم و نا امیدی ای...
هر وقت میام اینجا فقط دلم میگیره...
چیکار کنم که دیگه نباشی؟ ...
چیکار کنم که دیگه نیام اینجا و این وبلاگ لعنتیو نخونم؟ ...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢۱ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

اس ام اس بده....زنگ بزن ، لعنتی!

بگو :باید باهم حرف بزنیم

میدانی؟ من : عاشق ِ باید و باهم و حرف ام !

 

 

 

 

 بعدا نوشت : ایـــن آهنگ ....دوستش دارم ، عجیــب!

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢۱ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()

یادت هست پریشب ،؟؟

گفتم : خستم ، غمگینم ، حالم خوش نیست  ؟؟

که گفتی : لعنتی ، لعنت به دلِ تو که همیشه تنگ است ، که همیشه گرفته است؟

مال همان شب است ،

رفتم رو به روی آینه....با یــک قیـــچی .

 

حالا موهایم کوتاه است !

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٠ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()

 

 

چرا همیشه تو بــاید و مـــن شاید ؟؟

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۸ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

 

یکی تیـــغ را سر می دهد  روی رگش و تمام

یکی هم مثل من فکر می کند به بستن این وبلاگِ لعنتی !!

چه فرق می کند ، که هردوتاش می رسد به هیچ ، به آخر ، ته ، انتها

اسمش این است :

خــــود کشی !!

 

 

 

 

پ ن : بلاخره می آید آنروز که این صفحه را باز میکنی و فقط چند نقطه می بینی...فقط چند نقطه ! انوقت هم تو خلاص شدی هم من !

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٦ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

من پسربچه دوست ندارم

بیا دختر به دنیا بیاریم..

تو بشو بابا...

من مامان

مگه نه اینکه جفتمان عاشق ِ پاییزیم ،

اسمش را می گذاریـــــم :

آبــــان !!

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۳ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

شب و شومینه و شمع و تو و مشروب و نگاهت
من و مستی و یه دنیا بوسه از لبای داغت

تو و گرمای وجودت, تو و چشمای صبورت
من و تشنگی و لبهام, من و شوق از حضورت

توی آغوش تو دستام, روی لب های تو لب هام
تو فشار سینه هامون, گم میشم من تو وجودت

همه ی دلواپسی هام گم و گور میشه تو دستات
اما نه یکی میمونه, ترسم از یه روز نبودت

عزیزم هرچی که گفتم, واسه من حس عجیبه
مثه حس مرگ شیرین, بغلت با هر سکوتت...

:

 

:

 

همیشه ناب ترین دیالوگ ها وقته مستی رخ می دهد :

و امروز چهارم دی ماه بود !!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٤ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()

شلختگی

تلخی

عصبی

من همیـــنم این روزها و نه چیزی بیشتر . . .

آرام نمیگیرم ،دلم می خواهد یکهو ، بعد حسود می شوم به سیمِ گیتارت ، به ردیفِ سازت ، به انگشتهایت که گاهی کشیده می شد و تو خودت نمی دانی اما بهترین صدای دنیا را خلق میکرد

تصور می کنمت روی آنِ کاناپه لعنتی ، طلاقِ گوگوش را می زنی و میخـــوانی برایم !!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

نمی شوی آنکه باید باشی ....

نمی آید آنکه می خواهی....

و تمام می شوی ،

لعنت به همه آدمها که هیچکـــدامشان " تــو " نمی شوند برایم !!

 

:

:

 

پ ن : چرا نمی آیی؟؟ چرا دیـــوار نمی شوی میــانِ من و این همه دلتنــگی !!چرا؟؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()

خیانت که کاری ندارد . . .

اصلا کیف هم می دهد ،شیرین کاری ها و لوس بازیت را با کس دیگر تقسیم می کنی ، لباس هایِ زیرو رویی که " او " دوست داشت را برای یکی دیگر می پوشی ،

خنده هایت را و غم و آرامشت را جای دیگر ، کنارِ کسِ دیگر تجــربه می کنی.

در عوض حرفهایی که می خواهی هم از زبان " او " می شنوی .

خیانت که کاری ندارد ، فقط اولش کمی درد دارد... بعـــد عادی می شود.

آخر شب که بر میگردی خانه ، رویِ تختت که دراز می کشی ، با خودت می گویی : همین است دیگر ،چه خوب! روزها  اینطور می گذرد ، فکر می کنی : لابد زندگی یعنی همین !!

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۳٠ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

به نتیجه اش بی اعتنا باش.

اما وجودت تا مـــن ادامه دارد و نمی دانی !

همین است که هر روز صبح درِ این خانه را می زنی و هنوز نمی دانی ، ما جدا شدیم اما آخرین نگاهمان چنان گره خورده بود بهم که روحت تا من ، تا این جا ، امتــداد پیدا می کند و آخر ،  تمام پست ها متعلق می شود به خودِ خودت ، حتی آنهایی که اصلا مخاطب ندارد و یا مخاطبِ دیگر دارد و حتی آنهایی که مال سالها سالها قبل است !!

جانت را پس می دهم بروی ، صبر کن

کم کم !

تو پلک هایت را ببند ، من این قصه را تمام می کنم !!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢۸ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

مثل آن زنی که شوهرش صبح با دلخوری و قهر از خانه بیرون رفته بود.

امــا حالا ،

غروب شده ، پیراهن ِ نو ِ گل گلی اش را از کمد بیرون می کشد و به صورتش دستی می برد و شام می پزد و میز را می چیند و شمع روشن می کند...، منتظر می نشیند تا مرد ِخانه بازگردد !!

:

:

منــــهم !!

. . .

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٦ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

 

 

چیزی شبیه دوستت دارم در من است ، که رهایی از آن ناممکـــن ، که دوستت دارم ، که از این اتفاق کثیف تر هم وجود دارد ؟؟

چیزی شبیه انتظار هم می ماند....همیشه و هر لحظه ...تلخ و کرخت ، عجیب و بی خاصیت

و ... این دل است با هوسِ یک بوسه، بی هوا و بی حرف...چه می شود کرد دل است دیگر هوس می کند! اندازه گاو نمی فهمد...

 

 

پ ن : فکرم درد می کند ، من دی ماه را جدی میگیرم ، تا در نرود از دستم ، مثل و مهر و آذری که رفت !

پ ن :  گاز و بگیری و صدای ضبط را بلندِ بلند ....و یه کمی چای واسه من بریز

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٥ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

حالا گیریم این وبلاگ هم مثل خودم:

یک پست آرام ، یک پست غمگین

یک پست خصوصی ، یک پست عاشق

یک پست سوهان روحت ، یک پست بی نظیر

یادت نرود این خانه ، خانه نیست ، خرابه ست ، همان که نویسنده اش این روزها بدترین دختر روی زمین می شود ....

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٤ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

می پرسد تو چه جور دختری هستی؟؟

دستهایت همیشه خالیست ...نه دستبندی ، نه انگشتری ، نه حتی گوشواره و گردنبندی...با تو چرا از این زرق و برق های قشنگ ِدخترانه خبری نیست؟؟....

جوابش را نمی دانم

 

اما تنها به یک دستبندِ بی خود با وجودم ،که جا گذاشتم...... تهِ کشوی یک کمد ، یا شاید سطل آشغال

کسی چه می داند؟؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٢ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط ساره نظرات ()

هرکسی قایمکی های خودش را دارد ، چیزهایی که هیچ کس جز خودت نمی داندتشان...

قایمکی های من زیاد شده این روزها ....

شنبه و یک شنبه هایی که بعد از دانشگاه ، ساعتهای سرد ، تنها روی یک نیمکت لعنتی می گذرد...

سیگاری که دزدکی از جیب علیرضا کش می روم و آخرشب کنارِ پنجره اتاقم دود می شود و تمام...

 دفترچه جیبی ِ کوچکی که هر شب پر می شود از حرفهای بـــد ، چیزهایِ بد

و آخرهم اشک هایی که فقط تویِ حمام ، زیر دوش آب داغ ...می ریزد و گم می شود ..قطره....قطره....قطره

 

 

پ ن : چرا باز نمی گردی پس؟؟ مگــر تو قهرمان من نبودی؟؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٠ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

تمـــام غم های دنیا این جاست

لعنتی

لعنتی

لعنتی

 

دلم تنگ نشده

دلم سوخته !!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٩ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

مرده که حتما نباید توی قبر باشد ، یا مثلا یک موجود بی جان در عمق خاک، مرده می تواند زنده باشد ، زندگی کند ، صبح برود سرکار ، شب وبلاگ بنویسد....

حتما که نباید چاقو دستت باشد یا مثلا تفنگ رویِ شقیقه کسی بگذاری  ، وقتی توی رابطه هستی ، دروغ می گویی، حرف ها و بوسیدن ها و خواستن ها ، تخمت هم نیست ، آن وقت قاتلی ...

تو آدم کشی ...

مــرا می کشی ، خودت و این احساس  لعنتی را...

حالا بــرو حض کن با تنهایی هایت ، حض کن که من هم می کُشم این روزها ، گره ی رابطه مان و تلخی ِ زهرماری وجودت ....

چشمها و حرفهایت

همه را می کُشم....

 

 

 

و تازه می فهمم " برو به درک " عجب جمله ی شیرینی بود ....

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱۸ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

می دانم ، می توانم ، می شود . . .

بعضی آدم ها جایشان وسطِ قلبت نیست ، باید پرتشان کنی آن گوشه ها ،آن دور دست، آن کنار....

آنقدر پنهانش کنی تا روزگاری که خودت هم حتی یادت برود کجا گمش کردی ، یادت برود چطور می شود پیداش کنی.

 

 

پ ن : وقتی نا آرامی یا خسته ، به یک لیوان چای اعتماد کن ، شاید زندگی را برایت ساخت تنها چند دقیقه حتی!!

پ ن2 : زندگیه این روزها از همه بیشتر سر و سامان دارد ، حماقت ها می رود کنار ، فراموشی بهترین انتقام است !!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٦ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

می پرسم دوست دختر داری؟؟

می گوید :نه ، معلوم است که ندارد ، می دانم که ندارد ، نمی داند که سوالم تنها شیطنتِ کودکانه یست تا دوباره اعتراف کند ، دوستم دارد ، که واقعا دارد...بعضی آدمها دستِ خودشان نیست ، اصلا خلق شدند تا بی خودی عاشقت باشند ، تا اعتماد به نفست باشند ، تا بهانه ای باشند که تلخیِ دنیا را از دلت دور کنند و در عوض روز به روز تلخی را برای خودشان بردارند ، ...

تو سردتری...سنگ تری...

دستهایت کوچک است ، میان انگشت های مردانه اش گم می شود ،

تو نمی خواهی ،

انتقام عالم را یک جا از او می گیری....

 

 

 

 

 

پ ن : چند وقتی یست دنیا را فرستادم درک .....

عجب حـــــالی !

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٥ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

نگــــاه می کنی به آسمان

خد ارا صدا می زنی

خداست دیگر ، نگاهت می کند اما از آن بالا بیــ ـــلاخ حواله ات می دهد،

یعنی محکومی ،

یعنی زندگی کن به هر آنچه من برایت رقم زدم !!

 

 

 

 

 

پ ن 2 : تو عاشقی شاید ،

هی لعنتی ، کامنت پستِ قبل حرف نداشت !!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱۳ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

عـــق می زنم ،....

اما هیچی بالا نمی یاد

نه غذا

نه درد

نه غم

نه هیچ کوفت و زهرمار دیگه ای....

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱۱ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٧ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

من دیــگر آن دخترک سر به هوای احمقِ دیروز نیستم ، گنده شدم ، شاید شبیه مردی میان سال باچشمهایِ آرام و عاقــل که زل زده  آن دورها و باز آرام است...آنقدر که دنیا اگر خراب شود او هنـــوز ساکت است...

کسی چه می داند حجم تمامِ تلخیِ لحظه ها که در این یک سال بر من گذشت؟؟؟

کسی چه می داند از این خدا که مالِ همه آدمها نیست انگار ؟؟

از این روحم که می دانم از جانم کنده شده ...

از این تو که دیگر برایم تــو نیستی...

و از این چند نقطه ......

امان از این چند نقطه که وای چقــــدر حرف دارد برای گفتـــن !!

 

. . .

 

 

پ ن : هوسِ گریه دارم ، که دستی باشد سرم را تویِ سینه اش بگیرد و زیر گوشم آرام بگوید.....ششششش !!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٦ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()

میدانی که "درد" را از هر طرف بنویسند " درد " است

و تو را از هر طرف بنویسند خودِ تلخــی .....

 

 

 

 

پ ن : برو گمشو....نمی خواهمت که خواستن ات هم بی رحــم است !

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٤ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط ساره نظرات ()


Design By : Pichak